در این دسته در رابطه با کتاب‌هایی که خوانده‌ام و فیلم‌هایی که دیده‌ام، تجربیات و آموخته‌های خودم را خواهم نوشت، مخصوصاً آنهایی که مرا تحت تاثیر قرار داده‌اند.

رمان بار هستی، شاهکاری فلسفی و عاشقانه از میلان کوندرا:

یکی از کتاب‌های فلسفی و عاشقانه‌ي بسیار عالی قرن بیستمی، رمان بار هستی (يا سبكي تحمل ناپذیر هستي)، اثر میلان ‌کوندرا است. اگر جزو کسانی هستید که تمایل ندارید انتهای داستان را بدانید، این متن را نخوانید. در ادامه سعی خواهم کرد که یک خلاصه‌ی دست و پا شکسته، از این شاهکار کوندرا (رمان بار هستی) را بنویسم. شاید مشوقی باشد برای خوانندگان احتمالی آینده، یا دوستانی که به خواندن خلاصه‌ی کتاب‌ها بسنده می‌کنند.

شخصیت‌های اصلی رمان بار هستی:

توما: یک پزشک جراح مغز که عاشق همخوابی با زنان است و کلاً شخصیت تنوع‌طلبی دارد.

ترزا: دختری از یک خانواده‌ی سطح پائین در جامعه که بخاطر شش اتفاق، زندگیش به زندگی توما گره می‌خورد و گمان می‌کند که او شاهزاده‌ی رویاهایش است که با اسب سفید قصد دارد او را به سرمنزل خوشبختی برساند.

سابینا: یکی از دوستان توما که نقاش است. عاشق سبکی و به نوعی خیانت. سابینا نیز عاشق تجربه کردن مردان مختلف است. دوست دارد که همه را به نوعی شیفته‌ی تن و وجودش کند.

فرانز: یک استاد دانشگاه که به شدت متمایل به وفاداری است. وفاداری به همراهش، وفاداری به زنانگی دوستانش. کسی که می‌تواند همه چیزش را فدای یک نگاه محبوب کند.

کارنین: سگ توما و ترزا که زیباترین و به عقیده‌ی بنده فلسفی‌ترین بخش کتاب را به خودش اختصاص خواهد داد.

خلاصه‌ی داستان:

توما، جراحی است که در زندگیش، زنان، نقش بسیار مهمی دارند. او عاشق تجربه کردنِ جنس مخالفش است. اصلاً تمایلات و تفکرات سیاسی ندارد. سرش به کار خودش است. روزی، در بیمارستان محل کارش، چون رئیس بخش دچار یک مشکل جسمی شده بود، می‌پذیرد که بجای ایشان به شهر دیگری برود به جهت ویزیت چند بیمار. خیلی اتفاقی در یک کافه، با ترزا، دختری که زندگیش بسیار پستی و بلندی داشته و مادرش، از کودکی او را از عشق روحانی برحذر داشته بود، آشنا می‌شود.

مادر ترزا شخصیت عجیبی دارد. با اینکه ناپدری ترزا، به نوعی چشم به ترزا دارد، مادرش به ترزا می‌گوید «وقتی که به حمام می‌روی، حق نداری که درب را قفل کنی». مادر به او می‌گوید که نباید تن را خیلی عزیز بدانیم و عرضه کردن آن به دیگران چیز مهمی نیست. مادر او براحتی در منزل بدون اینکه پرده‌ها کاملاً کشیده باشد، لخت می‌گردد و از اینکه دیگران او را ببینند، لذت می‌برد. این شد که ترزا، در رویاهایش تنها بدنبال مردی می‌گردد که به او یک عشق آسمانی عطا کند، فارغ از تن، روحانی و اسطوره‌‌ایی.

رمان بار هستی

با توجه به رمان بار هستی، فیلمی با همین عنوان نیز ساخته‌اند، ولی کتاب کجا و فیلم کجا.

از آنجا که توما شیفته‌ی زنان است، آدرس محل سکونت خود را به ترزا می‌دهد و او را دعوت می‌کند که حتماً به دیدنش برود. ترزا بنا بدلایلی قصد سفر می‌کند و به منزل توما می‌رود. وقتی که می‌رسد، از شدت تب، در تختخواب می‌افتد. توما گمان می‌کند که ترزا همانند یک کودک که او را به آب انداخته باشند، به دست او رسیده و به این دلیل نگاهی متفاوت به او دارد. مدتی می‌گذرد و متوجه می‌شود که کم‌کم در حال گرفتار شدن به ترزا است. اما دیگر کار از کار گذشته است. ترزا خودش را در قلب توما جا کرده است.

اما توما همچنان به خوشی ادامه می‌دهد:

علی‌رغم این عشق، توما باز هم نمی‌تواند از حس تنوع‌طلبی‌اش بکاهد، با اینکه ترزا با او زندگی می‌کرد، معمولاً هر شب از همخوابگی با یک زن دیگر، به منزل می‌آمد. ترزا هم این موضوع را از بوع ادکلنی که در موهای توما می‌پیچید، متوجه می‌شد. اما نمی‌تواند کاری بکند. او عشق را فرای تن می‌دانست. او بخاطر گذشته‌‌اش، نمی‌توانست از این وضع فرار کند. نزد او، معنی عشق این بود که معشوقه‌ات می‌تواند تنش را به دیگران عرضه کند، ولی قلبش برای تو است.

از سوی دیگر، سابینا، که زمانی یکی از معشوقه‌های توما بود، متوجه می‌شود که بعد از ورود ترزا به زندگی توما، دیگر از کنار توما بودن لذت نمی‌برد. توما را رها می‌کند و به سوئیس می‌رود. در سوئیس با یک استاد دانشگاه بنام فرانز آشنا می‌شود. فرانز، هم زن دارد و هم یک دختر بزرگ. اما ازدواج فرانز، بر مبنای عشق دو جنس مخالف و از روی شور و حرارت نبوده است. فرانز مادر خودش را در زنش می‌بیند و به این دلیل با او ازدواج می‌کند و تصمیم می‌گیرد که به این دلیل، به زنانگی او احترام بگذارد. اما پس از آشناییش با سابینا، متوجه می‌شود که تصمیم و انتخابش اشتباه بوده. درگیر سابینا می‌شود، اما سابینا که تقریباً یکی از شخصیت‌های سبک داستان است، بعد از تجربه و شیفته‌ی خود کردن فرانز، او را هم رها می‌کند. پس ورود اتفاقی ترزا به زندگی توما، باعث برهم خوردن یک زندگی دیگر در آینده هم می‌شود.

رمان بار هستی

توما، ترزا و کارنین

دوران افول شروع می‌شود:

توما که خیلی شیفته‌ی ترزا بود، بدلایلی، کم‌کم آن جایگاه اجتماعیش را از دست می‌دهد. وارد برخی از کارهای سیاسی می‌شود که حکومت کمونیستی آنها را بر نمی‌تابد و او را از رده خارج می‌کنند. توما در پایان عمرش به یک روستا می‌رود. ترزا به چرای گاو و گوسفندان می‌پردازد و پزشک حاذق ما، تبدیل می‌شود به یک راننده‌ی کامیون. روزی ترزا تومای نزار و فرتوت را در حال تعویض چرخ کامیون در روستا می‌بیند و متوجه می‌شود که عشق او چه بلایی بر سر این مرد آورده است. کمی از خودش متنفر می‌شود.

روزها می‌گذرد و ناگهان نقطه‌ی عطف دیگری در زندگی این دو عاشقِ از خودگذشته، رخ می‌نمایاند. کارنین دچار سرطان می‌شود و سگ بیچاره و طفلک تقریباً هر روز جلوی چشم صاحبانش، زجر می‌کشد و یک قدم به مرگش نزدیک‌تر می‌گردد. در واپسین روزهای مرگش، نگاه‌هایی بین کارنین و ترزا رد و بدل می‌شود و ترزا متوجه می‌شود، آن عشق آسمانی و اسطوره‌ایی که بدنبالش بوده، در کنار یک انسان میسر نخواهد شد و امکان‌پذیر نیست، اما در جوار و نزدیگی سگش، یا هر حیوان دیگر، شاید ممکن باشد. چون جنس رابطه‌ی حیوان و انسان، از نوع و جنسِ چیزی دادن و گرفتن نیست. حیوان، کاملاً در اختیار صاحبش است. کارنین رفت و ترزا و توما را با دنیا، که یک گرفتاری بزرگ است، تنها گذاشت.

سایت ویکی‌پدیا درباره‌ی این کتاب می‌نویسد «بار هستی، بطور خلاصه، درباره‌ی درک این موضوع است که تشخیص راه درست از راه غلط برای انسان غیرممکن است. به‌همین دلیل راه غلطی وجود ندارد و انسان مبری از اشتباه است».

بعد از مطالعه:

در ابتدای مطالعه‌ی رمان بار هستی گمان می‌کردم که کوندرا، نویسنده‌‌ایی است که نقطه‌ی قوتِ کارش، خلق شخصیت‌های فاسد و بی‌بندوبار است. اما کمی که در طول داستان پیش رفتم، متوجه عمیق‌ترین پیام‌های فلسفی نهفته در داستان و نوع شخصیت‌های آن شدم. پیام‌ها و افرادی که شاید در خودِ من هم وجود داشته باشند، اما نه من و نه هیچ کس دیگری جرات و جسارت نوشتن و بیانش را ندارد. تنها در قالب رمان می‌شود ناگفتنی‌ها را اینقدر صریح و دقیق بیان کرد. خواندن بار هستی، برخی از ابعاد وجودی و شخصیتی ما را به خودمان می‌نمایاند و به این دلیل، کتابی است که حتماً باید خوانده شود. بخشی از چهار شخصیت اصلی داستان، در وجود ما هست، نمی‌شود و نمی‌توان کتمانش کرد.

تصویری از کوندرا و یکی از جملات قابل تاملش. ایشان بدلایل سیاسی و امنیتی از چک به فرانسه مهاجرت می‌کند.

و کلام آخر:

نه رمان بار هستی و نه هیچ کتاب فلسفی دیگر، کتاب‌های پاسخ‌دهنده‌ای نیستند. کار فلسفه، به جانِ خواننده انداختنِ یک‌سری سؤالات حیاتی است. جهان بدون سؤال و نگاه منتقدانه، تنها یک تکرار پوچ است. فلسفه بزرگ‌ترین ابزار اجداد ما بوده و مجدد بزرگ‌ترین دست‌آويز آیندگان ما نیز خواهد شد.

پی‌نوشت:
این کتاب را یکی از همکاران و استادان گروه فلسفه، جناب آقای دکتر عارف دانیالی به بنده معرفی کردند. می‌توانید به صفحه‌ی اینستاگرام ایشون (در اینجا) مراجعه کنید و مطالب بسیار جالبی که از کارهای کوندرا می‌نویسند را مطالعه بفرمائید.

نظر شما در خصوص رمان بار هستی چیست؟ آیا میلان کوندرا را می‌شناسید؟ چه کتابهایی از ایشان را خوانده‌اید؟ لطفاً نظرات ارزشمندتان را با ما و دیگران به اشتراک بگذارید.

یکی از بهترین زندگی‌نامه‌هایی که در سال 2018 به رشته‌ی تحریر در آمد و خیلی زود جزو یکی از پرفروش‌ترین کتاب‌های آمریکا شد، کتاب دختر تحصیلکرده اثری بدیع از خانم تارا وِستوور است.

تارا دختری است پُر شور و حال که همراه با خانواده‌ی پرجمعیتش در منطقه‌ایی کوهستانی و روستایی در ایالت آیداهو واقع در آمریکا زندگی می‌کند. پدر تارا یک مسیحی (مورمِن) متعصب و سرسخت است. آنقدر غرق در اعتقاداتش شده که گمان می‌کند هر چیز که به حاکمیت وابسته باشد، کفر محض است و بازیچه‌ی دست شیاطین می‌باشد. به همین دلیل اکثر اعضای خانواده، نه شناسنامه دارند، نه هیچ پرونده‌ی پزشکی و نه هیچ مدرک دیگری که نشان دهد این افراد اصلاً وجود دارند. پدر تارا، گمان می‌کند که پزشکان و داروهایی که تجویز می‌کنند، انسان را عقیم و وابسته به سیستم می‌نماید. خلاصه آقای وستوور برای خودش عتیقه‌ایی تمام عیار است. فردی که گمان می‌کند بهشت، تنها ارث پدری اوست و همگان جز او و خانواده‌اش، به جهنم واصل خواهند شد.

تارا تا سن 17 سالگی، هیچ‌گاه قدم به هیچ موسسه‌ی آموزشی، مدرسه و یا نهاد دیگری که به حاکمیت وابسته باشد، نگذاشته بود. تا اینکه به پیشنهاد و توصیه یکی از برادرانش، آزمون اِی.سی.تی. می‌دهد. با توجه به اینکه برخی از دانشگاه‌ها در آمریکا سیستم آموزش در منزل (home-schooling) را می‌پذیرند، تارا برای یکی از دانشگاه‌های آمریکا درخواست تحصیل (اپلای) می‌فرستد و قبول می‌شود، چون در رزومه‌اش ادعا کرده بود که مادرش در منزل معلم او بوده است.

تارای خجل و از دنیا بی‌خبر، برای نخستین بار در عمرش، قدم به محیطی می‌گذارد که دیگران راجع به موضاعاتی به غیر از دین و انجیل و سایر موارد این‌چنینی، صحبت می‌کردند. آنقدر تارا، با موضاعات اجتماعی بیگانه بود که هرگاه در کلاسِ درس بحثی مطرح می‌شد، او از ساده‌ترین مفاهیم، اگر می‌توانست خجالت را کنار بگذارد، سؤال می‌کرد و دیگران گمان می‌کردند که تارا آنها را به سخره گرفته است. اما هیچ‌کس نمی‌توانست این دختر تنهایِ بی‌گناه و معصوم را درک کند، چون از تاریخچه‌ی خانوادگی او، کسی چیزی نمی‌دانست.

روزی در خوابگاه، دوستانش او را مورد شماتت قرار می‌دهند که چرا بعد از استفاده از سرویس بهداشتی، دستانت را نمی‌شویی؟ جواب نمی‌دهد و رد می‌شود. تارا به خودش می‌گوید «من که روی دستان خودم نشاشیدم، پس چرا بشورم، اونم با صابون». او کلاً شخصیت عجیب و غیرقابل درکی برای دیگران است. همان‌قدر که رفتار او برای دیگران عجیب است، رفتار اطرافیانش هم برای او غیرقابل فهم است. طبیعی است: چون او فقط با دین و اعتقادات متعصبانه‌ی پدرش و شرایط زندگی در محرومیت‌های زندگی روستایی بزرگ شده و نمی‌تواند رفتارهای اجتماعی و مدنی بدیهی را تجزیه و تحلیل کند.

زمان می‌گذرد و تارا کم‌کم، قطره‌قطره و ریزریز متوجه می‌شود که آنقدرها هم که گمان می‌کرده، دین و اعتقاداتِ پدرش، نسخه‌ی اول و آخر در زندگی نیست. چیزی وجود دارد با عنوان خِرد و اندیشه. زندگی مدنی و قرار‌دادهای اجتماعی بعضاً از توهمات و تعصباتی که به او آموخته بودند، برتر و مفیدتر است. تارا می‌فهمد که پدرش در این سال‌ها، به نوعی از یک بیماری روانی رنج می‌برده است. اما کاری نمی‌تواند بکند. پدر قبول نمی‌کند که گاهاً در اشتباه بوده. متاسفانه، تعصبات این قسم از افراد در تمام جوامع هیچ‌گاه قابل بررسی و کنکاش نیست، چون این افراد اجازه نمی‌دهند که کسی کوچک‌ترین پیشنهاد و نظری راجع به عقایدشان بدهد، اگر بگویی یا بنویسی، جهنمی به پا خواهد شد و کمپین‌های مزخرفی بپا می‌شود که تاریخ به خود ندیده، گویی گوشت تنت از عناوین آنها آب می‌شود.

با تمام ناملایمات، تارا کارشناسی خود را تمام می‌کند، سپس از دانشگاه کمبریج انگلستان بورس تحصیلی دریافت می‌کند و به انگلستان می‌رود تا تحصیلات خود را در مقطع کارشناسی ارشد ادامه دهد. هر روز شکاف بین پدر و مادرش و سایر اعضای خانواده بیشتر و بیشتر می‌گردد. هرگاه که تلاش می‌کند که به پدر یا یکی از برادرانش که خیلی نسبت به او سخت‌گیر بوده، نزدیک شود و کمی به آنها از دنیا و تفکرات قالب بر آن بگوید و بیاموزد، با شکست مواجه می‌شود.

شاوون، برادر بزرگ‌تر تارا، اغلب به خواهرش اهانت می‌کند. یک‌بار وقتی که تارا لباش آستین‌کوتاه پوشیده بود، او به تارا می‌گوید «فاحشه، این سبک لباش پوشیدن مخصوص زنان هرجایی است»، غیرقابل باور است که در قلبِ آزادی، چنین خانواده‌ایی وجود داشته باشد. برای بنده خیلی عجیب بود که چطور امکان‌پذیر است برادری به خواهر کوچک‌ترش این کلمه را نسبت دهد. خیلی با تارا هم‌دردی کردم که طفلک چقدر در این خانواده مورد آزار و اذیت روحی، فکری و جسمی قرار گرفته است. یکبار شاوون، آنقدر تارا را کتک می‌زند که انگشت پایش می‌شکند ولی بدلیل توهمات پدرش و اینکه به او القاء کرده بودند، پزشکان همدستان شیاطین هستند، به بیمارستان نمی‌رود و فقط تحمل پیشه می‌کند. مرتبه‌ایی دیگر شاوون او را تا سر حد مرگ کتک می‌زند و سرش را در کاسه توالت فرو می‌کند تا تارا از او عذرخواهی کند. مو به تن آدم از این رفتارهای بربری‌گونه سیخ می‌شود و قلب، به تپشی بی‌سابقه می‌افتد.

زمان بیشتر می‌گذرد و بالاخره تارا در سن 27 سالگی، ده سال بعد از اولین ورودش به محیط آموزشی دانشگاه، با درجه‌ی دکتری از دانشگاه کمبریج دانش‌آموخته می‌شود.

اما نقطه‌ی اوج داستان به عقیده‌ی بنده اینجاست که، تارا هرچقدر تلاش می‌کند به آغوش خانواده بازگردد، نمی‌تواند. پدرش از او می‌خواهد که طرز فکرش را تغییر دهد و به اصطلاح تطهیر شود و این خزعبلات تولید شده توسط بشر را کنار بگذارد و به خداوند و انجیل و سایر آموخته‌های دینی‌شان بگرود. اما تارا بین خانواده و اندیشه، دومی را انتخاب می‌کند و دیگر حاضر نمی‌شود که والدینش را ببیند. تارا به جهانیان یاد داد که خانواده بزرگ‌ترین موهبت خداوند به انسان‌ها در روی زمین است، اما بعد از خرد و اندیشه. تارا ارتباطش را با پدر و سایر اعضای خانواده قطع می‌کند و تنها با سه تن از برادرانش که او را درک می کردند ارتباط دارد. در پایان داستان، تارا می‌گوید «من به انتظار بازگشت به آغوش خانواده هستم. نمی‌دانم که آیا این روز می‌رسد یا خیر، اما آرامش این روزهایم برایم مهم‌‌‌تر است. به امید طلوع خورشید این روز، زندگی خواهم کرد و اگر هم هیچ‌گاه نرسید، ملالی نیست. روزگار می‌گذرد». درود بر تارا وستوور و تصمیم سرنوشت‌سازش.

تصویری از خانم وستوور

آشنا بودن داستان برای ما

این بود داستان دختری روستایی که با دنبال نمودن تحصیلات و پیروی از خرد و اندیشه، قلب حقیقت‌طلبان را در تمام نقاط جهان به لرزه درآورد. او به ما آموخت که انسان‌ها علی‌رغم تمام مشکلات و بدبختی‌ها می‌توانند کاری بکنند کارِستان، کاری که هم زندگی خودشان را روشنایی بخشد و هم چراغی باشد برای سایر هم‌نوعان که بدنبال تعصبات کورکورانه اطرافیانشان نیستند: بدنبال آرامش و آسایش برای همگان می‌باشند و این شدنی نیست مگر با ایثار و فداکاری، نوعی از خودگذشتگی که تارا انجامش داد، از خودش با گذشتن از خانواده‌اش، گذشت.

این داستان برای ما ایرانیان که تا حدودی در محیطی سنتی و مذهبی بزرگ شده‌ایم آشناست. اکثر ما، بخشی از زندگی‌مان را در چنین شرایطی سپری نموده‌ایم. تاراهای زیادی در این مرز و بوم بوده‌اند که صدایشان به جایی نرسید، چون آن صداها را در سینه خفه کردند: بعضاً خانواده‌ها و گاهاً سیستم. دانشجوی دختری داشتم در دانشگاه که از یکی از دانشگاه‌های مطرح انگلستان دعوت‌نامه به جهت ادامه‌ی تحصیل دریافت نموده بود، افتخاری بسیار ارزشمند و بزرگ. ولی صد افسوس که خانواده‌ی این دختر جوان، اجازه ندادند که این بحث را دنبال کند. بنده‌ی خدا به یکی از همکارانم گفته بود «آقای دکتر، ورود من به دانشگاه بزرگ‌ترین اشتباه زندگیم بود، چون تا قبل از این، همه حرف من و من حرف دیگران رو می‌فهمیدم، ولی الان دیگه نه، دیگه زندگی تو روستا برام طاقت‌فرسا شده».

تارا صدای تمام چنین دختران و پسرانی هست که سوختند و ساختند، اما نفهمیدند که چرا باید اینقدر زجر بکشند، تنها برای رسیدن به مکانی که هیچ‌کس تاکنون ندیده؟ یا فقط بدلیل توهمات عده‌ایی که در خلوتهایشان، تمام معصیت‌های کبیره و صغیره را مرتکب می‌شوند، اما ما را از خیلی از چیزها برحذر می‌دانند و می‌کنند: مدام می‌گویند چنین بکن و چنین مکن، چون او گفته است.

به امید روزی که تمام تاراهای این خاک بتوانند صدا و غصه‌ی زندگیشان را بنویسند تا بالاخره بفهمیم که دین واقعی و اصیل چیست و چه کسی بر حق است. این اثر بدیع، فراتر از قلم بنده است، امیدوارم که شما خواننده گرامی، این کتاب را بدست بگیرید و در لابلای صفحات آن، دختری را که از دل تاریکی بیرون آمد، ببینید و بفهمید و همگی تلاش کنیم که جامعه‌ایی بسازیم که کرامت انسانی تنها در آن یک شعار نباشد، واقعیتی باشد که از پرتو و نور خورشید حقیقی‌تر و روشن‌تر بنماید. منتظر کسی هم نباشیم تا بیاید و این جامعه‌ی آرمانی را بسازد، خودمان باید آستین‌هایمان را بالا بزنیم و بسازیمش.

بخشی از مقدمه‌ی کتاب:

دیوید هیلبرت، یک ریاضی‌دان آلمانی بود که در 23 ژانویه سال 1862 دیده به جهان گشود و در 14 فوریه سال 1943 که به‌نوعی روز جهانی عشاق است، به‌عنوان یک عاشق و شیفته‌ی ریاضیات، دیده از جهان فروبست. در سنگ مزار ایشان نوشته‌ای حک شده که به‌نوعی شعار بشر مدرن محسوب می‌گردد. هیلبرت در پاسخ به این جمله: «ما نمی‌دانیم و نخواهیم دانست» که از تفکری نشأت گرفته بود که گمان می‌کرد اندیشۀ بشریت محدود است، پاسخی به این‌صورت داد: «ما باید بدانیم و خواهیم دانست» و این جمله تبدیل شد به یک سنگ‌نوشته روی مزارش که تا قرن‌ها دستاویز انسان‌های خردمند برای کشف حقیقت مطلق حیات خواهد بود. او به‌عنوان یکی از تاثیرگذارترین ریاضی‌دانان در زمان حیاتش محسوب می‌شد.

توضیحاتی در خصوص کتاب:

کتاب حاضر برای دانشجویان در رشته‌ی ریاضی و آمار (در هر سه مقطع تحصیلی- کارشناسی، کارشناسی ارشد و دکتری) و سایر رشته‌های فنی مهندسی که نیاز به آشنایی با مفهوم و کاربردهای فضای هیلبرت دارند، توصیه می‌گردد. از نقاط قوت کتاب می‌توان به موارد زیر اشاره کرد:

– توضیح دقیق مفاهیم بصورت کامل که حتی بدون نیاز به استاد شما می‌توانید آنرا بعنوان منبعی خود-آموز و خود-خوان در نظر بگیرید.
– تمرینات متنوع در حوزه‌ی فضاهای هیلبرت.
– پاسخ تشریحی کامل به تمام تمرینات کتاب که فرایند یادگیری را برای دانشجو و خواننده، کامل می‌کند.
– معرفی چند حوزه‌ی پژوهشی دیگر مرتبط با فضاهای هیلبرت.
– مقدمه‌ایی تقریباً کامل در خصوص دیوید هیلبرت، افکارش و نسل‌شناسی ریاضی ایشان.

نحوه‌ی سفارش و خرید کتاب:

جهت خرید اینترنتی کتاب «مباحثی در فضاهای هیلبرت» تالیف اینجانب و آقای دکتر سیدعلی کاظمی‌پور، هزینه کتاب به مبلغ 750/000 ریال را به کارت بانک تجارت با شماره‌ی «5859831015500142» واریز و درخواست خود را از طریق واتس‌اپ یا تلگرام به شماره‌ی «09013270846» ارسال نمائید. کتاب در اولین فرصت بصورت رایگان برای شما از طریق پست ارسال خواهد شد.

خرید اینترنتی کتاب فضاهای هیلبرت

خرید اینترنتی کتاب فضاهای هیلبرت2

 

یکی از بهترین و در عین حال عجیب‌ترین مجموعه‌هایی که در حوزه‌ی تاریخ، فلسفه و علوم سیاسی تا به امروز خوانده‌ام، مجموعه‌ی سه‌گانه‌ایی است از دکتر هراری، نویسنده‌ی اسرائیلی و استاد دانشگاه اورشلیم. البته به سختی می‌توان برای این سه کتاب، حوزه‌ی دقیق و مشخصی انتخاب کرد. در ادامه شرح خیلی کوتاهی از این کتاب‌ها را عنوان می‌کنیم.

1- انسان خردمند، 2014، بحثی تاریخی نسبت به اجداد خردمند ما انسان‌ها ارائه و دنبال می‌گردد.
2- انسان خداگونه، 2016، در خصوص آینده بشریت و اینکه ظاهراً انسان‌ها یا ماشین‌ها، تا درجه‌ی خدایی به موفقیت و پیشرفت دست خواهند یافت، بحث می‌شود.
3- 21 درس برای قرن 21ام، 2018، در خصوص زمان حال و درس‌هایی که نیاز داریم که در این شرایط و زمانه بدانیم تا بهتر بیاندیشیم مباحث و نکاتی مطرح می‌شود.

اما اینکه چرا بنده عنوان عجیب به این مجموعه دادم از این جهت است که استدلال‌های هراری در این کتاب‌ها، با تمام مواردی که قبل از آن خوانده بودم متفاوت بود. هراری استاد رسیدن از کل به جز و برعکس است. برای پیش بردن مباحث، تا می‌تواند از اتفاقاتی که در تاریخ بشریت افتاده است، الگوبرداری می‌کند و به ریزترین و جزیی‌ترین مسائل انسان عصر حاضر می‌پردازد. بعضاً در جاهایی از کتاب با جسارت بسیار عجیبی مواردی را مطرح می‌کند که خودش هم اقرار می‌کند که تردید داشته این حرف‌ها را بزند یا خودسانسوری کند، ولی در نهایت تصمیم می‌گیرد که با وجود تمام خطرات، از همه‌ی ادیان و سیاسیون، از شرق گرفته تا غرب، انتقاد کند و حرف دلش را نسبت به تفکرات آنها بزند. از این لحاظ بنده در چندین فراز از کتاب‌های ایشان کاملاً شوکه شدم و صد البته لذت فراوان بردم از بُرندگی کلامش. این جسارت و نحوه‌ی ارائه‌ی موضوعات، شاید دلیل پرفروش شدن آثار ایشان در سطح جهان باشد.

تصویر پشت جلد کتاب سوم. سه خط آخر یک کلمه‌ی بسیار جالبی دارد، «عصر گیجی». تعبیر بسیار زیبا از قرن 21ام که فهمیدن راست و دروغ بسیار سخت شده و به این دلیل همگان در گیجی خاصی بسر می‌برند.

البته این کتاب‌ها مدتی است که در ایران ممنوع شده است. اینکه چرا اصلاً به آنها مجوز چاپ دادند و بعد از اینکه کتاب اول ایشان به چاپِ تقریباً بیستم رسید و بعد تصمیم به لغو مجوز آن گرفتند، برای بنده بسیار عجیب بود. با تمام احترامی که برای دوستان وزارت فرهنگ و ارشاد قائلم، بنظرم این تصمیم، کار درستی نبود. در یکی از وب‌سایت‌ها که رسماً عنوان نموده بود این کتاب‌ها ممنوع شدند، خواننده‌ایی نظری قابل تامل داده بود. ایشان نوشته‌اند «من این کتاب‌ها را خوانده‌ام و بنظرم براحتی می‌توان به آنها پاسخ داد. نباید آنرا ممنوع می‌کردیم». نظر بنده هم همین است. لغو چاپ به معنی این است که ما نمی‌توانیم به موارد و مسائلی که کتاب مطرح کرده، پاسخ قانع‌کننده‎‌ایی برای نسل جوان داشته باشیم، پس بهترین راه، یعنی نادیده گرفتنش را انتخاب می‌کنیم. ولی آیا با لغو چاپ، سئوالات نسل جوان هم لغو می‌گردد؟ صددرصد، خیر. با وجود تمام این مسائل، نظر دوستان محترم است و دیگر بدنبال آن نخواهیم رفت که چرا چنین کردید، چون مسائل بسیار مهم‌تر و بنیادی‌تری برای بحث و دنبال نمودن موجود است، همان‌گونه که پاراگراف بعدی بیان می‌کند.

واژه خیلی جالب برای من در این تصویر، لغت «الحادی» است. این کلمه و نحوه‌ی بیانش در اینجا خیلی حرف برای گفتن دارد.

«در دنیایی که سیل انبوهی از اطلاعات بی‌ربط وجود دارد، شفافیت، قدرت است. سانسور تنها با قطع جریان اطلاعات کار نمی‌کند، بلکه با غرق نمودن مردم در انبوهی از دروغ‌پراکنی‌ها و مواردی که منحرف‌کننده‌ی افکار هستند، عمل می‌کنند. 21 درس برای قرن 21ام، از بین این آب‌های گل‌آلود می‌گذرد و با برخی از سئوالاتی که امروزه دستورکار جهانی شده است، مقابله می‌کند» به نقل از وب‌سایت مولف کتاب در خصوص کتاب سوم.

متاسفانه ما ملت دینداری هستیم، که درک درستی از دین و هدف اصلی و غایی آن نداریم. یک نمونه‌ی کوچکش را که اگر بخواهم برای شما بگویم این است: در دوران خدمت سربازی، مثل همیشه که عادت داشتم هر روز قرآن بخوانم، بعد از هر نماز ظهر، قرآن تلاوت می‌کردم. تمام هم‌خدمتی‌های بنده که افسر بودند و تحصیلاتشان از کارشناسی، کارشناسی ارشد و بعضاً دکتری بود، هرگاه من را می‌دیدند، می‌گفتند «محمد بابا اینقدر قرآن نخون، جناب سروان مرخصیت رو امضا میکنه» و من هم فقط می‌خندیدم. خنده‌ایی تلخ از اینکه چرا به این مسلمان‌ها یاد نداده‌اند که، عزیزان دل، تلاوت قرآن برای رسیدن به آرزوها و خواسته‌ها نیست، تنها برای خودت و آرامش درونیت است. از این گونه اتفاقات که برای همگان هر روزه در این جغرافیا می‌افتد، نشان‌دهنده‌ی فقرِ مطلقِ سوادِ دینی ماست که امیدوارم اصلاح شود. گمان می‌کنم به همین دلیل، دوستان وزارت ارشاد، کتابهای هراری را ممنوع کردند، چون مشکل را نه در آنها، بلکه در خودمان و بی‌سوادیمان دیدند که شاید با هر بادی، پایه‌های ایمان‌مان سست گردد.

شنبه، 10 اسفندماه 1398

بعد از گذشت تقریباً هفت ماه و ده روز از مطالعه‌ی کتاب «1100 لغاتی که باید بدانید»، امروز بالاخره این کتاب به سرانجام رسید و با موفقیت تمام 46 هفته درس آنرا خواندم. در این مدت، حتی یک روز هم از مطالعه و مرور لغات این کتاب، غافل نشدم. هر روز، این خیلی مهم هست. این را باید عرض کنم که من به هیچ وجه به مطالعه‌ی لغت برای تقویت زبان انگلیسی خودم، اعتقاد نداشتم و این کتاب را یکی از دوستان به بنده داد تا تنها یک نگاه سطحی بهش داشته باشم اما تنها مطالعه‌ی اولین درس و سبک یاددهی لغاتش، من را جذب کرد و همان روز تصمیم گرفتم تا بخوانمش.

یکی از مزایای بسیار خوبی که این کتاب دارد، این است که به خواننده جسارت می‌دهد که کتاب‌های فارسی را کنار بگذارد و شروع کند به مطالعه‌ی کتاب‌های زبان اصلی (انگلیسی) که این اتفاق برای بنده افتاد و تا امروز، حدوداً چهار یا پنج ماهی است که دیگر کتاب فارسی نمی‌خوانم و این فوق‌العاده است. خواندن کتاب به زبانی که نویسنده آنرا خلق کرده، واقعاً دنیای دیگری است، فراتر از توان بنده برای توصیفش. بعضاً، ترجمه‌ها، روح داستان و کتاب را می‌گیرند که این را تنها وقتی حس و درک می‌کنید که یک کتاب را به دو زبان بخوانید.

جالب است که چند ماه قبل، با یکی از همکاران که هیات علمی گروه زبان انگلیسی هستند، صحبت می‌کردم و به ایشان گفتم که در حال مطالعه‌ی این مجموعه می‌باشم، فرمودند «لغات این کتاب سطحش بالاست و ما هم که رشته‌مون زبان هست اونو نمی‌خونیم». البته بنده ناامید نشدم و کار خودم را تمام کردم و امروز حس خیلی خوبی دارم که در بین تمام هیجانات این‌روزها در فضای مجازی و شبکه‌های اجتماعی، آن هدفی که برای خودم انتخاب کرده بودم را فراموش نکردم و دنبالش بودم. هرگاه آدم‌ها کاری را به سرانجام می‌رسانند، علاوه بر پی‌آمدهای مثبت همان کار، آن بار روانی مثبت داستان که به خودت مدام میگویی «اوکی، پس منم اگر بخوام، میتونم»، خیلی خیلی مفید هست و امیدوارم که برای شما هم این اتفاق بطور مداوم، تکرار بشود.

اما اینکه ما حتی زبان انگلیسی را هم یک مدت کوتاه در کشور سیاسی-اش کردیم، به کنار. اینکه بنده، مدتی طولانی است که هر روز، علیرغم تمام مشغله‌های دیگرم، بخشی از زمانم را به مطالعه‌ی این زبان اختصاص می‌دهم، این هم به کنار. همین چند روز قبل که در دانشگاه یک همایش ملی ریاضی و آمار داشتیم و بنده مسئول علمی همایش بودم، مهمان خارجی همایش که یک‌ روز قبل از آن تشریف آورده بودند را به دانشکده آوردم و تک تک با همکاران آشنا و معرفی نمودم. برای من خیلی جالب بود که تقریباً هیچ‌کدام از همکاران نتوانستند یک خط با این مهمان ما سلام احوال و یک گپ و گفت کوتاه داشته باشند، فقط در حد سلام و خداحافظ، همین. به نظر شما ما باید این مورد را چه کنیم؟ آیا باید با همان فرمان قبلی به مسیر ادامه بدهیم و هر مهمانی که به کشور و دانشگاه آمد، بقولی آدم حسابش نکنیم و یا نه، برویم و کمی وقت بگذاریم و یک زبان بین‌المللی که در دورافتاده‌ترین روستاها در آفریقا هم بعضاً آنرا پذیرفته‌اند، بپذیریم و حداقل آنرا در محیط‌های علمی تبدیلش کنیم به یک ضرورت، نه دسیسه‌ی استعمار؟ ولی به عقیده‌ی بنده، ما تغییر نخواهیم کرد. دیگران باید تغییر کنند، چون و چرا هم ندارد، یعنی آنها باید قبل از آمدن به ایران، زبان فارسی یاد بگیرند.

اما آیا واقعاً نیاز داریم که زبان انگلیسی و یا کلاً چیزی بخوانیم؟

شاید برای شما جالب باشد که چرا یک استاد دانشگاه در رشته‌ی ریاضی، به سراغ مطالعه‌ی چنین کتاب‌هایی می‌رود که اصلاً در حوزه‌ی تخصصی ایشان نبوده، و پولی هم در آن وجود نداشته است. به این نکته خیلی دقت کنید، پولی در آن نبوده و نیست و یا حداقل در کوتاه مدت نیست. حتی بدرد مقاله‌نویسی هم نمی‌خورد که بگوئیم ایشان از طریق مطالعه‌ی این کتاب، می‌تواند زبان نگارش مقالات علمی‌اش را ارتقا دهد، شاید بدین‌وسیله شانسِ پذیرش مقالاتش افزایش یابد. نخیر، اصلاً نگارش مقاله در رشته‌ی ریاضی (محض)، نیازی به چنان دانشی از لغات ادبی انگلیسی ندارد. با کمترین میزان آشنایی به این زبان، نگارنده می‌تواند یک مقاله را در بهترین مجلات به چاپ رساند.

برای اینکه با توجه به معلومات و تجربیات خودم پاسخ سئوال فوق را بدهم، ابتدا اجازه بدهید که یک اتفاق جالب را برایتان نقل کنم. چندی پیش در منزل، کاملاً در حالت سکون و آرامشی خاص در حال مطالعه بودم که تلفن به صدا در آمد. یکی از نزدیکان بودند. همسرم با ایشان اندکی صحبت کردند، تا اینکه دختر کوچک و دوست‌داشتی ایشان، ماهرخ، احوال بنده را از همسرم جویا شد و ظاهراً سئوال کرده بودند که «عمو محمد کجاست و چیکار می‌کنه؟». همسرم در حالی که بنده متوجه شدم، گفتند «داره کتاب میخونه». ماهرخ از الهام می‌خواهد که گوشی را در حالت پخش قرار دهد تا حرف مهمی بزند. گوشی روی پخش می‌رود و او می‌گوید «عمو محمد، این همه کتاب میخونی برای آینده خودت و بچه‌ات پول نمیشه. برو یک کاری بکن». تعجب کردم و برای لحظاتی تنها به این فکر می‌کردم که این دختر کلاس چندم است. گمان کنم کلاس ششم یا هفتم بیشتر نباشد، اما چنان افکار و رفتار افراد جامعه بر او مستولی شده که او من را متهم می‌کند به اینکه کتاب خواندن تنها وقت تلف کردن است. این یعنی که تمام. فاتحه‌ی این جامعه خوانده شده است و قطعاً این‌روزها تنها در حال احتضار می‌باشد. شاید هم خیلی وقت است که تمام کرده و بنده‌ی از همه جا بی‌خبر، نفهمیدم. شما فهمیدید؟ ماهرخ هیچ گناهی ندارد، جامعه‌ و سیستم ما او را به این شکل تربیت نموده است.

به عقیده‌ی بنده، این اتفاق بارزترین و بهترین دلیل بر این است که ما یک کشور جهان سومی، به معنی واقعی کلمه هستیم و بعید بنظر می‌رسد که به این زودی‌ها بتوانیم به مسیر پیشرفت و توسعه برگردیم. وقتی که یک نوجوان و یا حتی یک کودک، چنین تفکراتی را دنبال می‌کند، کودکی که ما به آن دلبسته بودیم برای دهه‌های پیش‌ِ رو تا به جهانیان نشان دهد که ایرانی و ایرانی یعنی چه و اینکه چقدر ایرانیان دوست‌دار علم و ادب و فرهنگ هستند، اما او تنها فکر و ذکرش این است که کتاب‌خواندن وقت تلف کردن است و باید در کنار استادی دانشگاه و یا هر شغل دیگری، شغل دوم و یا حتی سومی داشت تا آدم موفقی خطاب شوی.

واقعاً من نمی‌دانم که آیا می‌شود با کنار گذاشتن این گنجینه‌های گرانبها، یعنی کتاب‌ها، جامعه‌ایی نسبتاً خوب ساخت یا خیر؟ آیا فقط با پول می‌توان انسانیت هم خرید و یا ساخت؟ حداقل پاسخ آقای حراری، نویسنده کتاب «21 درس برای قرن 21ام» به این سئوال منفی است. ایشان عقیده دارند که بشر قرن 21ام، به شدت از نبود اندیشه در رنج است. درست است که فناوری و تکنولوژی تمام زندگیمان را شامل شده و در برگرفته، ولی این باعث شده است که انسان‌ها در سراسر کره‌ی خاکی، فلسفه و اندیشیدن را کم اهمیت جلوه دهند و بدنبالش نباشند که طولی نخواهد کشید که از این کارمان نیز درس بزرگی خواهیم گرفت. هوش مصنوعی، مغز و الگوریتم دارد، اما اندیشه ندارد که بما بدهد، برای ساختن یک آرمان‌شهر.

بنده معایب کتاب نخواندن را نمی‌دانم ولی می‌دانم که کتاب خواندن روح را نوازش می‌دهد و به انسان جرات متفاوت اندیشیدن اعطا می‌کند. چیزی که در جوامع عقب‌مانده، بسیار دست‌گیر ما خواهد شد. همچنین به شما جرات می‌دهد که خودتان را از مزخرفاتی که در طول سال‌ها خورانده شدید، تطهیر کنید. و این باعث سبکی وصف‌ناپذیری خواهد شد.

بنده به ماهرخ عرض کردم «عزیزم، نحوه‌ی فکر کردنت مثل آدمهای جهان سومی هست، از تو بعید بود چنین حرفی»، دیگر ادامه ندادم و باز هم به تلف کردن وقتم، یعنی مطالعه ادامه دادم. اما هیچ‌کارش نمی‌شود کرد، فکر امثال او را نمی‌توان به این راحتی‌ها تغییر داد. وقتی که بزرگترهای ما، در تمام مکالمات روزمره‌شان تنها و تنها از، ثبت‌نام ماشین، خرید مسکن و ارز، شرکت در بورس و هزاران مورد دیگر که هیچ نشانی از مسائل فرهنگی و اجتماعی در آن نیست، صحبت می‌کنند، آن دختر فقط یک طفل معصوم است که رفتار من را چون در اقلیت هستم، نادرست و رفتار دیگران را درست برچسب‌گذاری می‌کند و می‌رود تا خودش هم در این دریای بی‌کران پول و پول‌بینی و پول‌خواهی بیافتد. اما اینکه از چه مرحله‌ای به بعد در زندگی‌اش قرار است تا زندگی کردن و اندیشیدن را یاد بگیرد، مشخص نیست.

کلاً، این‌روزها در تمام دنیا فکر مردم مثل ماهرخ است، اکثریت بدنبال پول و گذاشتن پست‌های لاکچری در اینستا و فخرفروشی به همدیگر هستند. اما به عقیده‌ی بنده، ایران در این ماجرا سهم بیشتری دارد و ما بی‌حساب و کتاب همه‌چیز را به نفع پول کنار گذاشته‌ایم، شاید علتش این باشد که در دو دهه‌ی گذشته با محدودیت‌های زیادی در کشور مواجه بودیم و چند صباحی است که کمی در فضای مجازی راحت و آزاد شدیم و به این دلیل در حال تخلیه عقده‌های روانی تحمیل شده هستیم. البته صادقانه بگویم، من هم که از آن طفل معصوم چند سالی بزرگ‌تر و باتجربه‌تر هستم، روزهایی را پشت‌سر گذاشتم و همکارانم را دیدیم و چندین بار شک کردم به اینکه آیا راه درستی را می‌روم یا خیر. در اطرافم، که دانشگاه است و محیط علمی، تعداد قابل توجهی از دوستان بفکر همه چیز هستند به جز علم و تحقیق و مطالعه.

اما بدلایلی نشد که من هم همانند این افراد زرنگ و معقول، پخته شوم و کتاب‌ها را کنار بگذارم و بروم بدنبال اینکه شغل سوم و چهارم داشته باشم و خیلی زود ماشین قد بلند سوار شوم. اما به شما توصیه می‌کنم که نه زبان انگلیسی بخوانید، نه بفکر علم و دانستن باشید و نه هر چیزی که رنگی از فرهنگ و علم و ادب دارد، فقط و فقط بدنبال پول باشید. این جامعه آدم عاقل می‌خواهد، نه مجنونی همچون بنده که تنها در حال تلف کردن وقتش است. واقعیت را همیشه باید از زبان ماهرخ‌ها شنید، البته حواستان باشد که واقعیت با حقیقت فرق دارد. ولی جالب‌ترین بخش این داستان برای بنده، این است که اکثر این افراد زرنگ، هنگامی که می‌خواهند فرزندانشان را در یک مدرسه یا دانشگاه نام‌نویسی کنند، آنجا فقط بدنبال معلمین و اساتید مجنون می‌گردند. آنجا دیگر تعریف معقول و مجنون جابجا می‌شود.

چکار کنیم؟

اینها را گفتم تا برسم به اینجا که، بنده بعد از تمام کردن این مجموعه (کتاب 1100 واژه)، در این‌روزهای کرونایی و هزاران کوفت دیگر، که همگان بدنبالش هستند، به این نتیجه رسیدم که انسان‌ها هر کاری را که بخواهند و بدنبالش بروند، قادرند انجام بدهند، حتی در بدترین شرایط، منتها نیاز به تمرکز و تدوام اندیشه به اهداف دارد. به عقیده‌ی بنده، در جامعه‌ی ما دیگر چیزی با عنوان سرمایه‌‎گذاری بلند مدت و انجام کارهای اساسی و پایه‌ای، فراموش شده است و همگان، از مسئولین گرفته تا کوچکترین افراد در جامعه، تنها بدنبال سرمایه‌گذاری‌های زودبازده و سریع هستند که این همیشه امکان‌پذیر نیست. کارهای بزرگ، نیاز به زمان، تمرین و تمرکز و دوری از هیجانات دیگران دارد. هر چیزی را که بسرعت بدست آوریم و یا بسازیم، بسرعت هم از بین خواهد رفت. همگان خواهند فهمید، حتی ماهرخ داستان ما، که از جایی به بعد، نسخه‌های سریع و زودبازده دیگر پاسخگو نخواهند بود.

اگر می‌خواهیم کاری کارِستان برای خودمان و یا اطرافیانمان انجام بدهیم، باید عقربه‌های ساعت و گذرِ روزها و یا شاید سال‌ها را، کمی نادیده بگیریم و آهسته و پیوسته برویم بدنبال انجام و پیاده‌سازی اهدافمان، آنهم با لذت. قطعاً نتیجه‌ی تلاش‌هایمان را خواهیم دید، چون هیچ دری بروی انسان‌های پرتلاش و با هدف تا به امروز در طول تاریخ، بسته نمانده است. و صد البته در این راه پر فراز و نشیب، یادمان باشد، کتاب و اندیشه، بزرگ‌ترین حامی و یاور ما خواهد بود، چون قدرت تشخیص، تحلیل و تصمیم‌گیری ما را به مرور زمان افزایش می‌دهد، چیزی که در سیستم آموزشی‌مان، آنرا به ما یاد ندادند، کتاب‌های ما با بابا آب داد و بابا نان داد، تبلور واقعی پول‌ و ماده‌خواهی، آغاز گردید و این شد که به ماهرخ‌ها رسیدیم.

تقریباً سه سال پیش بود که در یکی از جلسات هم‌اندیشی دانشگاه، شخصی در رابطه با موضوعی که دقیقاً به یاد ندارم صحبت می‌کردند. از وجناتشان کاملاً مشخص بود که به کدام دسته از گروه‌های حزبی و سیاسی در کشور وابسته‌اند. بعد از اتمام سخنرانی، بنده به ایشان عرض کردم «من بعنوان بی‌سوادترین و کوچکترین فرد در این جلسه بشما پیشنهاد می‌کنم که کتاب، غرب چگونه غرب شد، از صادق زیباکلام را مطالعه بفرمائید. شاید نظرتان اندکی در مورد غرب تغییر کرد». علت این پیشنهاد بنده هم این بود که این سخنران عزیزمان، در ابتدا بحث‌شان را خیلی زیبا و علمی آغاز نمودند، ولی در ادامه، نتیجه‌گیری خیلی احساسی و غیرعقلانی از موضوع گرفتند و غرب را متهم کردند. اولین جمله‌ایی که ایشان در پاسخ به بنده گفتند این بود «دکتر زیباکلام که همه می‌دونند بی‌سوادِ، پس همون بهتر که کتاب‌های ایشون رو نخونیم». اما عدم مجوز برای چاپ کتاب اخیر ایشان با عنوان «رضاشاه» به این استاد تمام دانشگاه تهران، که به عقیده‌ی برخی از دوستان بی‌سواد است، چیز دیگری را به افکار عمومی الغاء می‌کند. بعد از رد شدن این کتاب، دکتر زیباکلام که مدت‌ها برای این اثر زحمت کشیده بودند، کتاب را در انگلستان به چاپ می‌رسانند. اما اندکی به این فکر کنید که اگر استاد تمام دانشگاه تهران، بی‌سواد باشد، کل سیستم آموزشی کشور زیر سؤال می‌رود، یعنی کلاً زرشک. پس اینکه دوستان چطور اینقدر راحت به همتایان خود انگ می‌زنند، برایم عجیب است.

بنده هیچ تخصصی در رد یا تائید مطالب مطرح شده در این کتاب ندارم. اما بعد از مطالعه‌ی کتاب، به این نتیجه رسیدم که ندادن مجوز نشر به این کتاب در ایران اشتباه بزرگی بود که تنها باعث شد مردم ایران، بیشتر به سمت این کتاب بروند و آنرا مطالعه کنند، چون به هیچ وجه در صفحات این کتاب، تبلیغات آنچنانی به نفع سلطنت و یا به ضرر حاکمیت فعلی وجود ندارد. زیباکلام هم از خوبی‌های رضاشاه می‌گوید و هم از بدی‌هایش. اینکه دوستان راست-فکر ما ایشان را بی‌سواد می‌انگارند و مجوز نشر به ایشان نمی‌دهند، بیانگر این است که در این کتاب مواردی هست که ما نمی‌توانیم کتمان کنیم و یا به آنها پاسخ بدهیم. اگر غیر از این بود، اجازه نشر می‌دادید و سپس زیباکلام را رسوای دو عالم می‌کردید. بهرحال دکتر صادق زیباکلام، نه برای بنده پیر راه هستند و الگوی آینده و نه فردی بی‌سواد و وابسته به اجنبی. همچنین، بنده، نه غلام حلقه به گوش ایشان هستم و نه مخالف خونی، ولی از قلم ایشان، خوشم می‌آید و تقریباً اکثر کتاب‌هایشان را خوانده‌ام و مطالب خوبی دستگیرم شده است.

در کتاب رضاشاه، از دوران کودکی رضاخان، بحث آغاز می‌گردد و به تبعید و فوتش ختم می‌گردد. اینکه او علاوه بر تمام صفات بدش، خوبی‌هایی نیز داشته و در آن برهه‌ی زمانی، به نوعی مُنجی ایران و ایرانی بوده، تاکید می‌شود. از قُلدری‌هایش بواسطه‌ی دوران سخت کودکی و جوانی، روایت‌های متعدد گفته می‌شود. از سالم بودنش و اینکه تنها به فکر جیب خوش نبوده، سخن به میان می‌آید و در عین حال که در فراز آخر کتاب، اشاره می‌شود که او در پایان عمر حرص عجیبی در تملک زمین‌ها داشت. از داستان اهدای شمشیر از مرقد مطهر ائمه، توسط یکی از مراجع بزرگ جهان اسلام پس از بازپس‌گیری مناطق جنوبی ایران، سخن به میان می‌آید. از دلایل بحث جنجالی «کشف حجاب» و بسیاری موضوعات دیگر که در مجموع برای بنده کتابی تامل‌برانگیز، بیادماندنی، تا حدودی غرورآفرین، اندکی هول‌انگیز و آموزنده بود. اگر به تاریخ تقریباً معاصر ایران علاقمند هستند، خواندن این کتاب، گزینه‌ی خوبی است. و در ادامه تنها پاسخ این سؤال را با توجه به متن کتاب، ذکر می‌کنیم.

رضاشاه چطور از سلطنت خلع شد؟

بطور خیلی خلاصه: سال 1318، ایران و رضاشاه تقریباً در وضعیت مطلوب و رو به رشدی قرار داشتند که جنگ جهانی دوم، با حمله‌ی آلمان به لهستان آغاز می‌گردد. دولت ایران اعلام بی‌طرفی می‌کند. هیتلر در ظرف دو سال کل اروپا، به جز روسیه‌ی شوروی را اشغال می‌کند و حتی علی‌رغم اینکه با روس‌ها، قرارداد داشته، ولی طمع می‌کند و تصمیم می‌گیرد که به شرق اروپا نیز حمله کند. در ابتدا پیشروی نازی‌های بسیار عالی و چشمگیر بود ولی با اضافه شدن مردم به صف مقاومت، این پیشروی کندتر می‌شود. بعد از گذشت مدتی، هیتلر برای تمام کردن کار، از سایر جبهه‌ها به سمت شرق اروپا نیرو اعزام می‌کند که اینکار باعث می‌شود انگلیسی‌ها اندکی نفس بکشند. سپس، بنا بدلایلی آمریکا به اتحاد انگلیس و شوروی می‌پیوندد و تصمیم می‌گیرد که به جبهه‌ی روسیه نیرو اعزام کند. تنها راه ورود این نیروها از سمت خلیج فارس بوده و این شد که ایران درگیر این رویداد بزرگ و سرنوشت‌ساز شد. چون آلمانی‌ها در ایران عصر رضاشاه زیاد بودند، انگلیس و شوروی از ایران می‌خواهند تا آلمانی‌ها را از ایران اخراج کند. رضاخان زیربار نمی‌رود. بعد از دو هفته از این اعلام اخراج، انگلیسی‌ها از جنوب و شوروی از شمال به ایران یورش برده و شروع به ویرانی می‌کنند. هواپیماهای شوروی به تهران می‌رسند و پادگان‌های نظامی را با خاک یکسان می‌کنند (دقت کنید به نقش همیشه مخرب روس‌ها در تاریخ این کشور). سفیر انگلیس به رضاشاه پیام می‌دهد که باید ایران را ترک کند وگرنه کشته خواهد شد، و بالاخره ایشان می‌پذیرند و از ایران با کشتی برای همیشه می‌روند و تقریباً چهار سال دیگر در یوهانسبورگ آفریقای جنوبی، در کنجی ساکت و خلوت، برای همیشه، رهسپار دیاری ابدی شدند و دشمنانش را آسوده خاطر و هوادارانش را داغدار نمودند.

برای رضاشاه فاتحه بخوانیم یا لعنتش کنیم؟

اینکه رضاشاه چرا پذیرفت که دیگر شاخ و شونه نکشد و از ایران برود، واقعاً برای بنده عجیب بود، آخر چرا رضاشاهِ قُلدر زیر بار چنین توهینی رفت؟ آیا دلیلش این بود که ایرانی که برایش یک‌عمر زحمت کشیده بود با خاک یکسان نشود و یا اینکه واقعاً از ترس جانش گریخت؟ هر چه که باشد، تاریخ، شاید هیچ‌گاه نتواند پاسخ این سؤال‌ها را بدهد و یا داده است و بنده بی‌خبرم. اما صادقانه بگویم، دلم برای ایشان سوخت. می‌گویند در شب آخر حضورش در ایران، وقتی به بوشهر رسیدند، هوا بسیار گرم و شرجی بود. به رضاشاه گفتند که در کشتی بخوابد که آنجا هوا خنک‌تر است. اما ایشان زیر بار نرفتند و گفتند که شب آخر می‌خواهم در خاک کشورم باشم.

تصویری از رضاشاه در یوهانسبورگ. برگرفته از وبسایت ویکی‌پدیا.

اینکه آیا باید برای رضاشاه فاتحه خواند و یا لعن و نفرین فرستاد، گمان می‌کنم با تمام بدی‌هایش، چون یک ایرانی بوده و خدمات ارزنده‌ایی برای این مرز و بوم داشته، بنده به شخصه برایش فاتحه می‌فرستم و امیدوارم بخاطر گناهانی که مرتکب شدند، خداوند ایشان را مورد مغفرتِ بی‌پایان خودشان قرار دهند. آرزومندم روزی برسد که بتوانیم تمام جنبه‌های مختلف خدمات و یا خیانت‌های او را بفهمیم و یکبار برای همیشه یا او را بپذیریم و بوجودش افتخار کنیم و بعنوان برگی از تاریخ این کشور حتی برایش یادمان بنا کنیم، و یا کلاً سعی نمائیم از تاریخ محو و پاکش کنیم و کلاً کتمان کنیم که چنین لکه‌ی ننگی وجود داشته است، مثل همان کاری که در سریالِ «معمای شاه» انجام دادیم که تنها چیزی که بنده از این پدر و پسر در این مجموعه فهمیدم، این بود که به معنای واقعی کلمه کثافت بودند، فقط همین.

اگر قرار باشد روزی تمام ملاحظات فرهنگی، دینی و سیاسی را کنار بگذارم، یکی از معدود زنانی که از اعماق وجود و قلبم علاقمند در آغوش کشیدن و غرقِ در وجودش شدن هستم، میشل اوباماست. از آن آغوش کشیدن‌هایی که ابتدا و انتها ندارد، از آن قسم که هیچ اثری از ماده، تمایل و جنسیت در آن نیست، از آن سبک‌هایی که دو طرف، سرها را روی شانه‌های هم می‌گذارند و دل از دنیا و تمام تعلقاتش می بُرند. به عقیده‌ی بنده حتی کلمه‌ی شاهکار نیز نمی‌تواند حق مطلب را در مورد کتابِ شدن (Becoming) ادا کند. واژه‌ی لذت‌بردن، در حین مطالعه‌ی این اثر، برایم بی‌معنی بود. صادقانه بگویم که چقدر به آمریکا‌یی‌ها حسادت ورزیدم که چنین بانوی اولِ خودساخته و بی‌ریایی داشتند و خواهند داشت. این مجموعه معنای واقعی ضرب‌المثل «هر سخن کز دل برآید لاجرم بر دل نشیند» را برایم به اثبات رسانید. با مطالعه‌ی آن متعجب خواهید شد که چگونه ممکن است کسی اینقدر قلب و شخصیت بزرگی برای خودش بسازد. اینکه می‌گویند «یک قلب پاک از تمام معابد زیبای جهان، زیباتر است» جمله‌ایی است که «شدن» برای شما به تصویر می‌کشد.

در آغوش کشیدن افراد، جدای از مسائل اعتقادی و بهشت و جهنمی‌اش، باعث ترشح هورمون اکسیتوسین یا همان هورمون شادی در بدن می‌شود که کمترین کمک‌اش به شخص، افزایش حس خوشبختی در ایشان است.

میشل اوباما در این کتاب فاخر، آنقدر با مخاطبش راحت و صمیمانه صحبت می‌کند که اصلاً گمان نمی‌کنید که ایشان 8 سال بانوی اول آمریکا (FLOTUS) بودند. برای من که کتاب «جسارت امید» از باراک اوباما را مطالعه کرده و تقریباً اکثر سخنرانی‌های ایشان را نیز دنبال کرده بودم، به تصویر کشیدن زندگی این خانواده از منظر میشل، نگاه کامل‌کننده‌تر و بسیار زیبایی بود.

یکی از آزاردهنده‌ترین مسائلی که این روزها در کشور، حکمفرماست، نگاه صددرصد ایدئولوژیک برخی از دوستان به تمام دنیا و مسائل جاری کشور است. تقریباً در حال تبدیل شدن به شعار-زده‌ترین کشور در جهان هستیم یا شاید هم شده‌ایم و خودمان خبر نداریم. اما میشل در کل این کتاب و در بیان قصه‌ی زندگی‌اش، هیچ‌گاه برخورد شعاری و یا ایدئولوژیک با دنیای اطرافش نمی‌کند. از منظر او، میشل اوباما یک فرد کاملاً عادی در آمریکاست که دوران کودکی‌اش را در محله‌ای پر التهاب و تقریباً خطرناک پشت سر گذاشت، اما سرنوشت و تلاش، او را تا رسیدن به چنین جایگاه والایی هدایت و رهبری کرد.

در این کتاب، میشل از تمام ریز و درشت‌های زندگی خودش و خانواده‌اش برایمان می‌گوید. در مقدمه‌ی کتاب می‌گوید «وقتی که وارد صحنه و فعالیت اجتماعی شدم، یکی از نمایندگان کنگره کونم (butt) را مسخره کرد». از یکی از عشق‌بازی‌هایش با یک پسر وقتی که تنها 14 سال سن داشته می‌گوید. از پرینستون و هاروارد می‌گوید. از نژادپرستی وحشتناک و خشنونت علیه سیاهان در آمریکا می‌گوید. از دوران بعد از اتمام تحصیلات و حقوق تقریباً بالایش، از ورود باراک به زندگیش، از نحوه‌ی خواستگاری فوق‌العاده‌ی باراک از او و عشق‌بازی‌های قبل و بعد از خواستگاری، از ورود همسرش به سیاست و مخالفتش با این کار، از 100هزار دلاری که به پرزیدنت بابت مبله کردن کاخ سفید می‌دهند و باراک این پول را نپذیرفت، از شرایط امنیتی عجیب کاخ سفید و محافظان شخصی‌شان، از ملاقتش با ملکه‌ی انگلستان و سر و صدای رسانه‌ها بابت رفتار دوستانه‌اش با ملکه، از دیدارش با نِلسون ماندلا و فهمیدن واژه‌ی صبر، از کشت و کشتارهای وحشتناک آمریکا و رفتارهای غیرانسانی جمهوری‌خواهان، و هم‌چنین از تلا‌ش‌هایش در جامعه و پویش‌های (کمپین) مختلفی که در سراسر آمریکا براه می‌اندازد می‌گوید. کلاً داستانِ شدن میشل، داستان فردی است که پِله پِله در حال رسیدن به معنای واقعی کلمه‌ی «انسانیت» است و یا شاید هم پِله پِله به سوی خدا. ولی داستان زندگی‌اش، هر چه که بود و هست، داستان فوق‌العاده‌ایی است.

ما باید بپذیریم که دشمن، کاری بس کارستان کرده و نگاه و فکر جوانان و پیران ما را، ناجوانمردانه جلب و جذب خودش کرده است. امیدوارم که عزیزان ما هم بتوانند بزودی در جهت رفع و خنثی نمودن این حرکت موذیانه (!؟!)، کاری کنند و کتابی بنویسند. شاید دل‌های پَر زده، دوباره به آسمان ایران بازگردند و دوباره جَلد این خاک شوند.

در یکی از بخش‌های کتاب، میشل می‌گوید «باراک تیمی شش نفره داشت که تنها وظیفه‌ی این افراد این بود که کتاب‌های قطور را برای رئیس‌جهمور خلاصه می‌کردند تا ایشان آنها را بخوانند». برایم جالب بود که پرزیدنت ایالات متحده با آنهمه مشغله، دغدغه و گرفتاری، باز هم کتاب و کتاب‌خوانی در برنامه‌هایش هست. در گذشته‌های نه چندان دور، من گمان می‌کردم که آمریکا تنها بواسطه‌ی موشک‌های اتمی و قدرت برتر اقتصادیش بر دنیا حکمرانی می‌کند، اما این حرف میشل حجتی بود بر اینکه، با تدبیر و اندیشه توانسته‌اند به این جایگاه برسند و هیچگاه خودشان را از دانستن و مطالعه، بی‌نیاز ندیده‌اند. هیچگاه گمان نکردند که تنها در روی زمین آنها به حق هستند و فقط به انجیل‌ها و یا روایت‌های قدیسانشان بسنده نکردند. اینگونه شد که آن وحشیانِ بی‌فرهنگ، تبدیل شدند به قدرت اول بلامنازع در جهان.

در یکی از سخنرانی‌های دانشگاه، یکی از عزیزان مطلبی را از کتابی با عنوان «آمریکا بدون نقاب» نقل کردند که برایم بسیار جالب بود. سخنران به نقل از روایتی در کتاب فرمودند «همین‌طور که هواپیما از آسمان هوایی کشورهای مختلف می‌گذشت، مشروبات الکلی در هواپیما توسط مهمانداران سِرو می‌شد. تا اینکه بعد از گذشت ساعت‌ها وارد حریم هوایی ایران شدیم و خلبان اعلام کرد، چون وارد حریم هوایی جمهوری اسلامی ایران شده‌ایم، دیگر مشروبات الکلی سِرو نخواهد شد. اینجا بود که من درود فرستادم بر روان رهبر انقلاب که حتی آسمان کشور را هم تبدیل به یک مکان پاک و مقدس کرده‌اند، آنگونه که در حریم هوایی این نظام مقدس نیز کسی نباید نوشیدنی‌های الکلی مصرف کند». اینکه ما بفکر پاک و پاکیزه نگه‌داشتن خودمان و آسمان کشورمان هستیم و با غرور آنرا بیان می‌کنیم، ارزشمند است. ولی برایم جالب است که انرژی دشمنان ما صرف چه می‌شود و انرژی ما چطور. آنها با رفتارشان، به عوام چه چیزی را القا می‌کنند و عزیزان سخنور و سخنران ما چطور، غافل از آنکه روی زمین به نقل از خود خبرگزاری‌های داخلی، مصرف الکل ایرانیان از آمریکائیان بیشتر است. البته هنوز آمارهای مصرف روی هوا مشخص نشده است، شاید در هوا آمریکایی‌ها از ما پیشی گرفته‌اند.

برای من قُدسی نشدن و نکردن مسائل جامعه‌ی آمریکا از دید میشل، بسیار قابل توجه و آموزنده بود. برای من تلاشش برای رسیدن به خواسته‌ها و رویاهای کودکیش، بسیار امیدبخش بود. اینکه در فراز آخر کتاب می‌گوید «من یک آدم عادی هستم که به طرزی عجیب، خودم رو در یک سفر شگفت‌انگیز دیدم. هر دری که در زندگی برایم باز شد، من نیز درهایی را برای دیگران گشودم» بر دل بنده نشست و شخصیت‌اش را در ذهن و قلبم نهادینه کرد. اینکه می‌پذیرد، فقط یک انسان معمولی است که گاهاً اشتباه می‌کند، ولی تمام تلاشش را کرده و می‌کند تا به همنوع کمک کند و از همه مهم‌تر، اینکه خانواده‌اش را حفظ کند، پیام اصلی کتاب است. وقتی که به اشتباهاتش اعتراف می‌کند به خودت خواهی گفت «اه، اینم که مثل منه. خیلی عادیه، نه دافِ، نه مایه دار، ولی کثافت عجب شوهری نصیبش شد و چه کارهایی که کرد و نکرد. پس منم تلاش کنم میتونم یه چیزی بشم». در هیچ‌ جای کتاب، خبری از بُت‌سازی و خلق قهرمان ملی یا مُنجی نیست. داستان‌ها از بالا به پائین، تعریف نمی‌شوند. یعنی میشل طوری وقایع‌نگاری می‌کند و می‌گوید که حس نمی‌کنی او نگاه از بالا به پائین دارد. کاملاً نگاه انسانی و برابر در سراسر کتاب حکم‌فرماست. شخص بالا نشینی وجود ندارد. همه روبروی هم نشسته‌اند، کاملاً برابر. فقط وظایف افراد مختلف است. جنس وجودشان یکی است. مصلحت و حکمتی در کار نیست، قانون و برابری است.

وارد جزئیات کتاب نمی‌شوم تا از لذت خوانش آن، شما را محروم نکنم. ولی با تمام وجود و قلبم، از میشل عزیز بخاطر خلق چنین تاریخ مختصری از زندگی خود و خانواده‌اش که برای بنده درس‌های زیادی داشت، سپاسگزارم و امیدوارم این کتاب که تصویر متفاوتی از آمریکا و مسئولینش ارائه می‌دهد (خیلی از صحنه‌هایی که در این کتاب خلق شده، با صحنه‌هایی که برای ما به تصویر در آمده متفاوت است)، فروشش در ایران ممنوع نشود و اینکه برخی از مسئولین‌مان هم آن را بخوانند تا بفهمند بزرگی یعنی چه. فقط خواهش می‌کنم که گمان نبرید که بنده غریبه پرستم و تلاش‌های خودی‌ها را نادیده گرفتم یا قصد بزرگ‌نمایی دشمن و کوچک‌نمایی خودمان را دارم. خیر، از این خبرها نیست. اول خودتان این کتاب را دقیق و کامل مطالعه بفرمائید، سپس عرایض بنده را درک خواهید نمود. شاید شما نیز به صف افرادی که در انتظار به آغوش کشیدن میشل هستند، اضافه شدید، و صد البته امیدوارم که اگر خیل عظیم جمعیت برای انجام این مهم روانه‌ی بلاد کفر، یعنی آمریکا شد، آشغال در اطراف و اکناف این خاک نریزند، همانند عراق، بعد از پیاده‌روی اربعین.

پی‌نوشت: در پاراگراف چهارم از متن فوق، از واژه‌ایی استفاده کردم که در فرهنگ ما ایرانیان، جزو واژه‌های غیرمحترمانه محسوب می‌گردد. ولی علت این کار این است که بین دو واژه‌ی butt و hips که هر دو به معنی باسن و یا نشیمنگاه هستند، تنها فرق اولی با دومین واژه در رسمی و غیر رسمی بودنشان است. به این جهت چون هر دو کلمه‌ی باسن و یا نشیمنگاه رسمی هستند، بنده واژه مذکور را بکار بردم که این حس که نویسنده چه ارتباط صمیمی و کاملاً دوستانه با مخاطب دارد را منتقل می‌کند. ولی متاسفانه در نسخه‌های ترجمه شده‌ی فارسی، این کلمه به «باسن» ترجمه شده که بنظر بنده ترجمه‌ایی نه غیر حرفه‌ایی، بلکه ناعادلانه است. در این ترجمه، فرهنگ مبدا به فرهنگ مقصد تبدیل شده است. یعنی واژه‌گزینی طوری صورت گرفته که با فرهنگ ما، مانوس‌تر باشد که این نقطه و نکته‌ی مورد بحث علماست. بهرحال انتخاب بنده این واژه بوده و امیدوارم خاطر کسی را مکدر نکند. تصاویر زیر را هم ببینید و اندکی بیاسائید.

بخشی از کتاب «شدن» که توسط یکی از بهترین مترجم‌های کشور، ترجمه شده و به چاپ رسیده است.

صفحه‌ی معادل انگلیسی از تصویر فوق از کتاب «Becoming». در سراسر کتاب واژه «kiss» در ترجمه یا حذف شده و یا معادلی چرت‌وپرت برایش انتخاب شده است. البته شاید مترجم مقصر نباشد، ایشان زحمت کشیده و نباید بخاطر چنین موارد کوچکی کتابش از چاپ باز ماند و از مزایای مادی این کار بی‌بهره شود. ولی هر چه که بود و هست، واقعاً عجیب است. برای که و چرا اینکارها را می‌کنیم، فقط خدا داند و بس.

یکسال پیش بود که کتابی مطالعه می‌کردم از “نیچه” و از ترجمه‌ی کتاب راضی نبودم. احساس ‌می‌کردم که بخش‌هایی از کتاب سانسور شده. این شد که عزمم را جزم کردم که بتوانم کتاب به زبان انگلیسی بخوانم، تا در حین مطالعه‌ی کتاب، این فکر که “اینجاش سانسور شده، اونجاش تحریف شده” دیگر ذهنم را درگیر نکند.

با کتاب‌های سطح‌بندی شده، شروع کردم. چندتا کتاب لغت خواندم و بالاخره بعد از چند ماه تونستم کتاب زبان اصلی بخوانم. تا اینکه چندی پیش رسیدم به کتاب “Becomig” از میشل اوباما که ایشان زمانی بانوی اول آمریکا بودند. مدتی از مطالعه‌ی کتاب گذشت و بسیار بسیار لذت می‌بردم از این اثر تا اینکه سفری پیش اومد برام و چون می‌خواستم سبک‌بار باشم، به خودم گفتم “بزار فایل PDF کتاب رو پیدا کنم و تو سفر اون رو بخونم، بجای اینکه خود کتاب رو ببرم با خودم”. اسم کتاب رو گوگل کردم و اولین چیزی که نظرم رو جلب کرد، روی جلد این کتاب بود. متوجه شدم که روی جلد کتابی که من از ایران خریدم با روی جلد کتابی که در وب‌سایت آمازون به فروش می‌رسد، متفاوت است. به تصاویر زیر دقت کنید.

تصویر جلد کتاب، مخصوص فروش در ایران

تصویر جلد کتاب، مخصوص فروش خارج از ایران

همان‌طور که در تصاویر فوق ملاحظه می‌کنید، تصویر ابتدایی، کتابی که در ایران در حال فروش است را نشان می‌دهد و تصویر دوم، متعلق به کتابی است که در خارج ایران بفروش می‌رسد. اما جالب است که در تصویر اول، بخشی از دست‌های خانم اوباما بدلایلی نامشخص سانسور شده است، شاید به این دلیل که کسی از دیدن آن منقلب گردد. صادقانه بگویم، خیلی متعجب شدم و به این نتیجه رسیدم که این کتاب‌ها، در داخل ایران به چاپ می‌رسد. ولی به خودم گفتم “اشکالی ندارد، تنها روی جلد را بدلیل ملاحظات دینی، دست‌کاری می‌کنند و با محتوا کاری ندارند”. به نظرم این نوع سانسور، فقط می‌توان گفت که یک کار کودکانه است. در قرن 21-ام که دست هر بچه‌ایی گوشی موبایل هست، آخر عزیز من، گمان می‌کنی که اینکار باعث چه ثوابی می‌شود که انجام ندادنش مشکل حادی را بوجود آورد؟ بگذریم.

اما گذشت و شب‌هنگامی دیگر به کتاب‌فروشی مراجعه کردم و در قفسه‌ی کتاب‌های انگلیسی برای خودم می‌چرخیدم که کتابی از استفان هاوکینگ دیدم با عنوان “Brief answers to big questions”. ابتدا پشت جلد کتاب را دیدم و سؤالی مطرح شده بود به این صورت “Is there a God” یعنی “آیا خدا وجود دارد؟” ظاهراً سبک کتاب به این صورت هست که سؤالهایی مطرح می‌شود و هاوکینگ نظرات خودش را در مورد این سؤالات مطرح می‌کند. نظرم خیلی جلب این سؤال شد. گفتم “بزار ببینم چی نوشته در پاسخ به این سؤال”. از فروشنده اجازه گرفتم و پلاستیک کتاب را باز کردم و به قسمت فهرست‌ها رفتم. دیدم که پاسخ سؤال را در صفحه‌ی 23 نوشته‌اند. با هیجان وصف‌ناپذیری و در حالی که صدای تپش قلبم را بدلیل اینکه بزودی مطلب جدیدی را خواهم خواند و فهمید، می‌شنیدم، صفحات را ورق زدم. 17، 18، 19، 20، 21، 22، اه‌ه‌ه‌ه‌ه 25.

فهرست کتاب اشاره شده

صفحات و بخش مورد نظر کتاب، به شماره‌ی صفحات دقت کنید

صفحات 23 و 24 همانند جسد خاشوقچی عربستانی که با حاکمیت درافتاده بود، ور افتاده بودند. بُهت عجیبی کل وجودم را فرا گرفت. بدنم ناگهان سرد شد، چون ترسیده بودم و به خودم می‌گفتم “این دو صفحه که حذف شده حاوی مطالب بسیار زننده‌ایی بوده، حذفش کردند تا طفلکانی مثل بنده درگیر این موضوعات نشوند و به احتمال زیاد، رنگ و بوی سیاسی و حکومتی نیز داشته‌اند”. فوراً مسئول فروش کتاب را صدا کردم و ایشان را از این سانسور عجیب و غیرقابل تصور مطلع کردم. به غیر از ما، چند نفر دیگر هم در کتاب‌فروشی بودند. همگی‌مان از این رفتارهای حکومت که چنین برخوردی را با شهروندانش می‌کند، ناراحت بودیم و کلی ژست افراد روشن‌فکر را گرفتیم و دقایقی غرولند کردیم و هرکس به زعم خودش شکایتش را از شرایط بد، مطرح کرد. یکی از خانم‌های فروشنده به بنده گفت که ما نسخه‌ی فارسی این کتاب را داریم، بیائید این را ببینید و مقایسه کنید که من خیلی سریع پاسخ دادم “آخه ما نمی‌دونیم که چه چیزهایی در نسخه‌ی اصلی بوده که حالا بخواهیم با مقایسه با فارسی‌اش بفهمیم چه مطالبی حذف شده” ایشان هم بسرعت از پاسخ بنده قانع شدند.

از فردای آن‌روز این موضوع را سر چندتا از کلاس‌هایم و به تعدادی از همکارانم گفتم. انتهای تمام بحث‌ها تنها چیزی که برایمان باقی مانده بود، حالِ ناخوش بود و شکایت از رفتار نامناسب حکومتِ ایدئولوژیک با قشرِ کتاب‌خوان کشور. همگی هم تائید می‌کردند و می‌گفتند “آره بابا، فکر کردی الکی بمن و تو اجازه می‌دهند هر چیزی رو بخونیم؟” تصمیم گرفتم این موضوع را بنویسم و با دیگران نیز به اشتراک بگذارم. به همین دلیل، به کتاب فروشی مراجعه کردم و از صفحات مذکور عکس گرفتم، همان‌ تصاویری که در بالا آنها را قرار دادم. نسخه‌ی اصلی کتاب را هم از یکی از سایت‌ها پیدا کردم و در نوبت مطالعه قرار دادم، به خودم گفتم “این کتابی است که باید آنرا بخوانم، احتمالاً چیزهای زیادی دارد که عده‌ایی دوست ندارند ما آنها را بفهمیم”.

تا اینکه دوشنبه 11 آذرماه 98، بعد از اینکه کلاس ساعت اولم تمام شد، به اتاق کارم بازگشتم، اندکی انگلیسی خواندم و سپس به سمت رستوران رفتم و صبحانه خوردم. در مسیر بازگشت به اتاق، مدام با خودم کلنجار می‌رفتم که ناگهان تصمیم گرفتم که راجع به این موضوع، بنویسم و از این ظلمِ آشکارِ سیستم نشر کتاب در کشور، همگان را مطلع کنم. به همگان نشان دهم که فکر و قلم را نمی‌توانید محکوم کنید و برچسب‌‌دارش نمائید.

اما ای دل غافل. شنیده‌اید که می‌گویند “اگر قصد پخته شدن داری، باید بتوانی گرمای تنور و کوره را تحمل کنی و اندکی در آن محیط، روزگار را سپری کنی، صبر داشته باشی و زود قضاوت نکنی”. امروز قبل از اینکه بخواهم این پست را بنویسم، گفتم “بزار صفحه‌ی مورد نظر را در فایل اصلی که از اینترنت گرفتم، ببینم”. با کمال ناباوری و بُهت دیدم که صفحه‌ی اول پاسخ به سؤال “آیا خدا وجود دارد؟” به صورت زیر است:

تصویری از صفحه‌ی مورد نظر در فایل اصلی کتاب. فقط بدلیل وجود چاپ‌های مختلف، اندکی ساختار فرق دارد ولی از لحاظ محتوایی کاملاً یکسان هستند

متوجه شدم که اصلاً هیچ سانسور محتوایی صورت نگرفته و فقط شماره‌ی صفحه در کتابی که در آن کتاب‌فروشی بود از 22 به 25 پریده و علت اینکار را متوجه نشدم، شاید هم فقط تصادفی بوده است. ولی متاسفانه چون جو و فضا طوری شده که ما ایرانیان کلاً مترصد یک بهانه‌ی کوچک هستیم تا بگویم خیلی شرایطمان بد است، زود قضاوت می‌کنیم. البته بنده به هیچ وجه قصد، حمایت یا طرفداری از هیچ جریانی را ندارم و نمی‌خواهم بگویم شرایط گل و بلبل است، فقط در اینجا و در این پست خواستم از یکعده صمیمانه و قلباً پوزش بطلبم که زود قضاوت کردم و نتیجه‌ی غلطی گرفتم. برای بنده که عنوان یک استاد یا معلم را در این سیستم دارم، فقط و فقط این مهم است که اعتراف به این مطلب باعث می‌شود اولاً وجدانم راحت باشد، ثانیاً به همه‌ی دوستان بگویم که براحتی ما نباید از چیزهای کوچک، جو سازی کنیم و آنها را بزرگ کنیم و ثالثاً و از همه مهم‌تر اینکه دانشجویانم با دیدن این اعتراف و اقرار بنده، شاید یاد بگیرند که هیچ‌کس و هیچ‌چیزی کامل نیست و همه اشتباه می‌کنند، ولی ما باید سعی کنیم که اشباهاتمان را بپذیریم و برای از بین بردن اثرات منفی‌اش، تلاشمان را بکنیم. تلاش من در راه جوسازی غلطم، نگارش این متن بود. دیگران را از سانسوری که اصلاً وجود نداشت، آگاه می‌کردم. پیش می‌آید دیگر. خیلی ناراحت شدم که موضوعی که قصد داشتم راجع به آن بنویسم، به باد رفت.

بنده‌ که خیلی از وقت‌ها قلم به دست می‌شوم و راجع به اتفاقات (غالباً منفی و درام) اجتماعی می‌نویسم، قبل از هر چیز باید سعی کنم که تفکر جانبدارانه‌ای نداشته باشم، نه شرقی و نه غربی. اگر خودم هم منطقاً کاری کردم که درست نبوده و برای جامعه‌ اثرات خوبی نداشته، باید راجع به آنها هم بنویسم. این شد که بین اینکه اعتراف کنم من اشتباه کردم و اینکه، نه، چیزی نگویم و اطرافیانم گمان کنند که سانسورهای محتوایی در کتاب‌ها می‌شود و بنده یک جنتلمنِ واقعیِ باسوادِ کتاب‌خوانِ اشتباه‌-نکنی هستم، بنده راه اول را انتخاب کردم، چون بنده و شخصیت اجتماعی‌ام در قیاس با ایران و ایرانی و این جامعه‌ایی که ما در آن درحال زندگی هستیم، چیز خاصی نیست، این هم نثار تو ای وطن. بمان استوار و پاینده.

این اتفاق تجربه‌ای بود برای بنده، که انقدرها هم که گمان می‌کنیم، سیستمِ سانسور کتاب، به صورت محتوایی وخیم نیست. چون می‌خواستم چنین متنی بنویسم، جستجویی در اینترنت کردم و خیلی جالب وارد یکی از صفحات ویکی‌پدیا شدم و لیست کتاب‌های ممنوعه را در آنجا دیدم، گفتم “بزار ببینم چه چیزهایی در ایران ممنوع است و چه چیزهایی سانسور می‌شود”. در یکی از صفحات نوشته بود که کل آثار صادق هدایت در ایران ممنوع است، در حالی که چنین نیست. به این نتیجه رسیدم که اوضاع فرهنگی و اجتماعی ایران بسیار پیچیده و عجیب شده و این اتفاق آخر که در بالا برای شما روایت کردم، نیز باعث شد که انگشت اتهامم را من بعد براحتی بسمت کسی، جریانی یا سیستمی دراز نکنم. برای رسیدن به حقیقت و اینکه این روزها چه کسی راست می‌گوید و چه کسی دروغ، خیلی باید محتاطانه عمل کنیم و تمام تلاشمان را کنیم که به دامِ جریان‌سازی‌های افراد مختلف با نیّات مختلفشان، نیافتیم.

باز هم شاهکاری دیگر از شبکه‌ی HBO به‌روی آنتن رفت و برای مدت کوتاهی جهانیان را مبهوت خودش کرد. مینی سریال چرنوبیل، که الهام گرفته از فاجعه‌ی اتمی نیروگاه چرنوبیل در اوکراین، که در آن‌روزها بخشی از امپراطوری دروغین جماهیر شوروی بود، مغز و قلب و روح‌مان را آزرد. در این مجموعه به زیبایی تقابل صاحبان قدرت و پرچم‌داران علم به تصویر کشیده شد. هیچ‌گاه اشک‌های همسرم را در فراز پایانی این مجموعه، فراموش نخواهم کرد که چطور بخاطر مظلومیت یکی از پاک‌ترین انسان‌های روی کره‌ی خاکی، سرازیر شد.

داستان از این قرار است که تمام راکتورهای شوروی دارای یک نقص فنی هستند که از این موضوع، تنها بزرگان مملکت باخبرند و به هیچ کس اجازه‌ی دسترسی به این اطلاعات را نمی‌دادند. مقرر شده بود که در نیروگاه چرنوبیل یک آزمایش ایمنی صورت بگیرد، فارغ از اینکه پرسنل مجموعه نیز از اشکالات و ایرادات سیستم راکتور مطلع نبودند، مسؤلین هم کسی را آدم حساب نمی‌کردند که به ایشان جریان را توضیح بدهند. آزمایش انجام شد و چندبار با شکست مواجه شد. تا اینکه بالاخره در مرحله‌ی چهارم، این فاجعه رخ داد. البته این حادثه، علت انسانی نیز داشته است، ولی عامل مهم‌تر، وجود نقص‌های فنی در سیستم بوده که کسی را از وجود آنها، آگاه نکرده بودند.

بخشی از فرایند پاک‌سازی از آرشیو تصاویر واقعی این فاجعه

بعد از این حادثه‌ی تلخ، مسؤلین اجازه نمی‌دهند که جهانیان از این اتفاق مطلع شوند تنها به این دلیل که، اقتدار اتمی شوروی زیر سؤال نرود. روزی که مسؤلین پا‌ک‌سازی نیروگاه جهت سالم‌سازی محیط اطراف به این مکان می‌روند، متوجه می‌شوند که از نیروی انسانی نمی‌توانند در این کار استفاده نمایند، چون میزان تشعشعات آنقدر بالاست که هر شخصی در آن محیط قرار بگیرد خیلی زود خواهد مُرد. تعدادی ماشین و روبات برای اینکار تهیه می‌کنند، امّا آنها نیز نتوانستند کاری از پیش ببرند. یکی از مقامات که حداقل در ظاهر، از انسانیت بویی برده بود، پیشنهاد می‌کند که دولت شوروی از آمریکایی‌ها کمک بخواهد. امّا همکارش به او می‌گوید که مقامات به هیچ وجه این را قبول نخواهند کرد. در پایان هم عده‌ایی از افراد نظامی را جمع می‌کنند و کلّی برایشان روضه می‌خوانند که برادران، شوروی به شما نیاز دارد و خلاصه مجابشان می‌کنند که این کار خطیر را انجام بدهند. عده‌ی بسیاری از این افراد خیلی زود بخاطر در معرض تشعشات قرار گرفتن، جانشان را از دست دادند، ولی جالب است که دولت شوروی تنها تعداد کشته شدگان را تا به امروز 31 نفر اعلام کرده است. این همه کشته، فقط و فقط برای از دست نرفتن اقتدار شوروی، با آن شعارهای مزخرف و تهوع‌آورشان.

داستان با موسیقی متن استثنایی-اش به پیش می‌رود تا به مهمترین قسمت، یعنی هنگامه‌ی دادگاهی مقصرین می‌رسد. به یکی از دانشمندان که در تیم پاک‌سازی این نیروگاه و حادثه قرار داشت، اعلام می‌کنند که باید در یک دادگاه ساختگی حاضر شود و مهندس ارشد و ناظر بر آزمایش در هنگام حادثه را متهم و مقصر جلوه دهد. قبل از آغاز جلسه، حتی به ایشان یک حکم امضاء شده‌ی یک مسؤلیتِ قابل توجه را نیز نشان می‌دهند، امّا به لگاسوف (دانشمند مذکور) می‌گویند، “اول شهادتت را بده، بعد از اتمام دادگاه حکم را به تو خواهیم داد”. لگاسوف با کلی استرس و تشویش از عواقب گفتن حقیقت پشت تریبون دادگاه حاضر می‌شود. اول تصمیم نداشت که چنین اعترافی بکند که، علاوه بر مهندس ارشد، دولت شوروی نیز بخاطر پنهان‌کاری و دروغ‌هایش متّهم است. امّا اتفاقاتی در وقت تنفس دادگاه می‌افتد که لگاسوف مجاب می‌شود و تصمیم نهایی خودش را می‌گیرد که با صداقت حرف بزند و از دولت دروغ، حمایت نکند.

وقتی که بیانات صادقانه‌-اش و حقیقت ماجرا را می‌گوید، جو دادگاه کلاً بهم می‌ریزد. همگان از این شهامت و جسارت او، شگفت‌زده می‌شوند. تمامی حضّار و به عقیده‌ی بنده در آن لحظه، تمامِ جهانیان، با اینکه در آنجا حضور فیزیکی نداشتند، به این نتیجه می‌رسند که راه دولت‌مردان و اندیشمندان، همیشه یکی نیست و به قول پدرانِ ما، “آبشان با هم توی یک جوی نمی‌رود”. سیاستمداران، براحتی می‌توانند بخاطر مصلحت، دروغ بگویند، امّا برای دانشمندان، مصلحت واژه‌ایی است توخالی. انسانیت و اخلاق، تنها مصلحت آنهاست. البته توجه داشته باشید که منظور بنده، شخص فاضل و دانشمند است، نه صرفاً یک دانشمند-نمای بی‌مایه که محصول سیستم‌های آموزشی بیمار هست.

بعد از اتمام دادگاه، لگاسوف را به یک اتاق مخوف برده و یکی از مسؤلین ارشد ک.گ.ب. ایشان را ملاقات می‌کند و به او می‌گوید “از امروز به بعد، هیچ‌کس را حق نداری ببینی، طوری زندگی خواهی کرد، که انگار اصلاً تا به امروز وجود نداشتی، محو خواهی شد. هیچ کجا حق کار نداری و …”. جرمش چه بود؟ گفتن حقیقت. امّا آن قدرت مافوق تصور زمان، یعنی شوروی، نتوانست این صدا و شخصیت را خفه کند و به قول خودش، محوش کند. زمان گذشت و انسان‌ها متوجه فداکاری‌های بی‌اندازه‌ی او و تیم همکارانش شدند. همگان فهمیدند که شوروی، یک سیستم توخالی بیشتر نبود. کلاهک‎‌های هسته‌ایی نتوانست آنها را در قدرت نگاه دارد. فهمیدند که مسؤلینشان چقدر به آنها و کل دنیا دروغ گفتند، برای چه؟ بخاطر ژست تماماً کثافتِ سیاست و ایدئولوژی: در ظاهر زیبا، امّا در واقع، فقط یک دروغ بزرگ.

این مجموعه با جمله‌ایی از لگاسوف به اتمام می‌رسد که به عقیده‌ی بنده خطاب به تمام انسان‌هاست که تا دنیایی هست باید همگان به آن بیندیشیم و دغدغه‌-اش را داشته باشیم. بهای دروغ‌ها چیست؟

این عکس نشان دهنده‌ی بهای دروغ‌هاست، ویرانی و بدبختی

پی‌نوشت:
1- بعد از اتمام تماشای این اثر، آنرا به یکی از همکارانم دادم که ایشان نیز از آن لذّت ببرند. نظر دوستمان برایم بسیار جالب بود، فرمودند که “من نتونستم از قسمت سه به بعد، ببینم، پاکش کردم. ولی بعد از دیدنش کلاً از شوروی متنفر شدم. آدم‌های قابل اعتمادی نیستند“. شما نیز اگر طاقت تماشای تصاویر خشن را ندارید، این مجموعه را نبینید.
2- کتاب مزرعه‌ی حیوانات جورج اورول نیز بر مبنای انقلاب ۱۹۱۷ روسیه و شکل گرفتن شوروی، خلق شده است. در این کتاب نیز تا حدودی با عقاید و گَندهایی که انقلابیون به کشورشان زدند، آشنا خواهید شد. یکی از کلمات جالب هم که تبدیل شد به جزیی از ادبیات این انقلاب، واژه‌ی رفیق (comrade) است که خودش یک دنیا تفسیر دارد.
3- این مجموعه را آمریکایی‌ها ساختند و البته یک‌مقدار بوی این را می‌دهد که آنها از ساختن چنین اثری در این برهه‌ی زمانی مقاصدی دارند، این را هم باید مد نظر قرار دهیم.
4- گورباچف، رهبر شوروی بعدها اعتراف کرد که حادثه‌ی چرنوبیل، شاید یکی از دلایل فروپاشی شوروی بوده باشد. به نظر بنده بعد از این اتفاق فهمیدند، آنقدرها هم که گمان می‌کردند، منسجم و قدرتمند نیستند، و آنقدر شعار داده بودند که خودشان هم به تهوعی دائم دچار شده بودند.
5- همه‌ی سیاستمداران (شوروی) این‌گونه که بنده عرض کردم نیستند، عده‌ایی از آنها بسیار شریف و صادق هستند. امّا متاسفانه تعداد زیادی از آنها به مَرضِ دروغ‌گویی مبتلا هستند که از خداوند تقاضای شفای ایشان را دارم.

سه‌شنبه، 28 خرداد 1398:

طبق معمول سه‌شنبه‌ها با اِلی به سینما رفتیم، فیلم “شبی که ماه کامل شد” شاهکاری دیگر از نرگس آبیار عزیز. قبل از رفتن به سینما راجع به محتوای این فیلم چیزی نمی‌دانستیم. نشستیم و به پرده‌ی جادویی سینما چشم دوختیم و دوختیم و روایت را دنبال کردیم. از داستان و روایت فیلم هیچ نمی‌گویم تا لذت اینکه خودتان فیلم را ببینید، از بین نرود، فقط این را عرض می‌کنم که داستان حول محور عشق و دین و یا بهتر بگوئیم تعصب دینی می‌چرخد، داستانی واقعی از اعماق شخصیت‌های ایرانی خودمان با پیچیدگی‌های غیرقابل تصورشان. در این نوشتار کوتاه، قصد دارم احساسات خودم را در هنگام دیدن این فیلم و تا ساعاتی پس از اتمام آن بنویسم.

نگاه به بلیت این فیلم هم حتی برای من لذت بخش است. اثری بیاد ماندی، اثری که گوشه‌ایی از حماقت‌های بشر را به تصویر می‌کشد.

چند شب قبل از مشاهده‌ی این فیلم در یکی از وب‌سایت‌های انگلیسی زبان، مطلبی می‌خواندم از دکتر نوح هراری نویسنده‌ی کتاب “انسان خردمند” که به‌ تنهایی پاسخ بسیاری از سؤالاتِ ذهنی مرا داده بود. ایشان فرموده بودند که “تا به امروز و در طول تاریخ، بیشتر از عُریانی، تعصب، انسان‌ها را به ورطه‌ی نابودی کشانده است“. در این مطلب، برای نخستین بار متوجه شدم که ایشان هم‌جنس‌گرا هستند و تا حدودی بخاطر این تمایلات، ارادت خودم را به قلم و شخصیت ایشان از دست دادم، دست خودم نبود و نیست، این چیزی است که فرهنگ و سنت‌هایی که من در آن رشد کرده‌ام، بمن قبولانده است. بنده قاضی نیستم و اصلاً بمن مربوط نیست که چرا این تمایل در ایشان وجود دارد، ولی بهرحال نتوانستم از آن لحظه به بعد ارتباط مثبتی با دکتر هراری برقرار کنم. دقیقاً همین جا بود که به خودم گفتم، درود بر دین اسلام با قوانین پاکیزه و آسمانی‌-اش.

پاراگراف اول این نوشته مطلبی را که در مورد تمایلات ایشان عرض کردم، نوشته است

امّا فیلم خانم آبیار، معادلات فوق را در ذهنم، مجدد برهم زد. آنقدر تصویرسازی‌های ایشان از افرادی که غرق در دین و تعصبات دینی شده‌اند و بخاطرش آدم می‌کشند، دقیق، زیبا و زنده ارائه شده بود که چندین بار در روی صندلی‌های سالن سینما احساس کردم که من در آن شرایط و موقعیت قرار دارم و عده‌ایی قرار است بیایند و سر مرا از تنم جدا کنند. ترسی عجیب و در عین حال لذت بخش، وجود مرا پُر کرده بود. در حین مشاهده‌ی فیلم چند بار به خودم گفتم “خدای من، آیا سرزمینی روی این کره‌ی خاکی وجود دارد که هیچیک از پیامبرانت روی آن قدم نگذاشته باشند؟ آیا سرزمینی وجود دارد که هیچ ذخایر نفتی نداشته باشد و ملت-اش فقط دلشان به نعمت‌های روی زمینی و زور بازویشان خوش باشد، نه داشته‌های زیرزمینی‌-شان و دیگران نیز به طمع همین به‌اصطلاح طلاهای سیاه، به فکر دست درازی، چپاول و کشت و کشتار نباشند؟ آیا سرزمینی وجود دارد که فقط اخلاق و انسانیت در آن جریان داشته باشد، نه ایدئولوژی، نه نژاد، نه ثروت و نه هزار مورد دیگر که بدبختی‌های بعضاً فراوان برای ما ایجاد کرده؟” خلاصه هم فیلم می‌دیدم و هم با خودم کلنجار می‌رفتم و می‌اندیشیدم.

باز هم دکتر هراری به ذهنم آمد و گفتم خدای من، چرا ما انسان‌ها نمی‌توانیم نقطه‌ی تعادل را در زندگی خود بیابیم؟ چرا عادت کرده‌ایم به اینکه همواره از یک طرف بام بیافتیم؟ به پلشتی‌های بی‌دینان و بی‌خدایان که می‌نگریم، به یاد دین می‌افتیم. به یاد تعصبات و حماقت‌های دین‌داران که می‌افتیم، آه از نهادمان بلند می‌شود، به یاد گیوتین‌های اعدام کافران (هر کس که مسیحی نبود) در اروپا که می‌افتیم، ذهن دیگر جواب نمی‌دهد. اتهاماتی که دین‌داران به یکدیگر می‌زنند، غیر قابل باور است، مثلاً این جمله را “شخصیتی منحرف‌تر از شمس و مولانا نداریم!” در گوگل جستجو کنید و مقاله‌یی را که با همین عنوان در سایت “مباحثات” راجع به مولانا نوشته شده، بخوانید. فقط جالب است که بدانید این نوشته به تنهایی 428 دیدگاه و گفتگو دارد که اکثراً با محتوای نوشته مخالف هستند. چرا همدیگر را متهم می‌کنیم؟ باور کنید این اتهامات که به خودمان می‌زنیم، خسته‌ام کرده‌اند. برداشت‌های دین‌داران و بی‌دینان از مسائل و دنیای اطراف، حس و حال تفکر را از آدم سلب می‌کند.

ولی با تمام این مسائل، من عاشق این جمله‌ام که متعلق به یکی از بزرگترین نویسندگان تاریخ بشر است و تا به امروز به آن باور داشتم و خواهم داشت، ایشان فرمودند “من از انسان‌های دین‌دار و بی‌سواد می‌ترسم“، راستش را بگویم، من هم همین‌طور. البته این را هم باید اضافه کنم که منظور از سواد، نوع و میزانش، در این جمله را هنوز نتوانستم برای خودم تعیین کنم. چون این سواد دینی این روزها، کاملاً به شرایط وابسته شده و مشاهده کرده‌ایم که در طول این 13 قرن بعد از ظهور اسلام و یا 20 قرن بعد از میلاد مسیح، دستخوش تغییرات اندکی شده که باید عرض کنم، دعواها و کشت و کشتارها هم همیشه سر همین اندک‌ها بوده است.

کلام را طولانی نمی‌کنم؛ در این اوضاع، هیچ تجویزی برای خودم و عزیزانم ندارم، ولی بعنوان کسی که بیش از سه دهه از زندگی-اش را در یک سرزمین دینی گذرانده، سرزمینی که انواع و اقسامِ ادیان در آن جاری بوده، آرزو دارم بفهمم که چرا اینطور شد. ما به دین پایبند شدیم که از پلشتی‌های بی‌دینان و دنیاپرستان بدور باشیم و محبت در بینمان، حرف اول و آخر باشد، نه کشتار و تهمت. این همه برداشتِ مختلف و ایدئولوژی‌های گوناگون از یک مکتب فکری چرا؟ ولی گمان می‌کنم بشریت روزی به آگاهی کامل می‌رسد و برای همیشه پرونده‌ی برخی از مسائل را خواهد بست، شاید از این روز به بعد، همین‌جا و همین کره‌ی خاکی، اسمش بشود بهشت، همان سرزمینی که همه برای رسیدن به آن و رسیدن به حوری‌های دلربا و چشمه‌های پر از شرابش، جنایت‌های فراوان کرده‌اند و از ظَن خود، یار خدایِ بی‌رحمِ خود شدند، خدایی که مجوز قتل صادر می‌کند، آخر این چه خدایی است؟ ولی مثل همیشه بگویم که نمی‌دانم.


پی‌نوشت:
خیلی دوست داشتم که راجع به خود فیلم و شخصیت‌های آن نیز چند سطر بنویسم. ولی باز هم تکرار می‌کنم که نتوانستم به خودم این اجازه را بدهم که شما را از لذت دیدن و کشف داستان توسط خودتان محروم نمایم. در پایان باید از همه‌ی عزیزانی که جانشان را در راه امنیت ایران و ایرانی نثار کرده‌اند و می‌کنند، قلباً سپاسگزاری نمایم، کاری برای این عزیزان نمی‌توانم انجام دهم. ولی قول می‌دهم که برای فرزندانشان، استاد خوبی باشم و همانند فرزندان خودم، به ایشان عشق بورزم و بیاموزانم. مثل همیشه آرزو می‌کنم که بهترین‌ها برای ایرانیان رَقَم بخورد و این پرچم، همیشه با سربلندی در اهتزاز باشد.