‌پست‌های این دسته، در خصوص مسائل و امورات دانشگاهی است

در ادامه فایل PDF مربوط به تحقیق خانم لکزایی، دانشجوی مقطع کارشناسی رشته‌ی «ریاضیات و کاربردها» را در خصوص معرفی رشته‌های مختلف کارشناسی ارشد ریاضی و آمار با تکیه مخصوص بر معرفی رشته‌ی علم داده یا دیتا ساینس خواهید دید.

نوشتار حاضر، از لحاظ نگارشی بی‌نقص نیست، اما حاوی مطالب ارزشمندی است که قطعاً برای دانشجویان و علاقمندان به این رشته‌ها، بسیار مفید واقع خواهد شد.

 

عناوین موجود در این تحقیق:

 

فصل اول:

کلیات

مقدمه

رشته ریاضی مناسب چه کسانی است؟

کدام دروس دوره دبیرستان در رشته ریاضی بیشتر کاربرد دارند؟

گرایش‌های رشته ریاضی برای ادامه تحصیل

فارغ التحصیل رشته ریاضی در چه کارها و صنایعی می‌تواند شاغل شود؟

بازار کار رشته ریاضی به چه صورت است؟

امکان ادامه تحصیل در رشته ریاضی در داخل ایران چگونه است؟

امکان ادامه تحصیل در رشته ریاضی در خارج از کشور به چه صورت است؟

دروس دانشگاهی رشته ریاضی تا چه میزان نیازهای بازار کار را پاسخگو هستند؟

فصل دوم:

معرفی گرایشات مجموعه ریاضی

گرایشهای ریاضی

الف)ریاضیات کاربردی

تحقیق در عملیات

آنالیز عددی

نظریه گراف و ترکیبیات

سيستم هاي ديناميكي

معادلات ديفرانسيل

سایر گرایشها:

ب) ریاضیات محض

جبر

آنالیزریاضی

هندسه

توپولوژی

سایر گرایشها:

ج) ریاضیات مالی

د)آموزش ریاضی

معرفی رشته ریاضی شاخه (آمار)

معرفی

توانايی‌های مورد نیاز و قابل توصیه

نكات تكمیلی

ضعیت ادامه تحصیل در مقاطع بالاتر

آينده شغلی و بازار كار

وضعیت نیاز كشور به اين رشته در حال حاضر

پیش‌بینی وضعیت آينده رشته در ايران

دروس پایه برای كارشناسی آمار

محاسبات نرم

فصل سوم:

معرفی رشته های جدید ریاضی

دیتا ساینس یا علم داده

منشأ پیدایش و تاریخچه علم داده

مزایای علم داده

ارتباط آمار و علم داده

علم داده در ایران

ابزارهای متن باز علم داده

ابزارهای تجاری علم داده

رشته‌های دانشگاهی

چگونه دیتا ساینتیست شویم؟

دیتا ساینتیست، قهرمان عصر داده

استخدام دیتا ساینتیست

تفاوت دیتا ساینتیست و متخصص آمار

دیتا ساینتیست کارمندی پردرآمد

قدم به سوی دیتا ساینتیست شدن

مهارت‌های کامپیوتری لازم برای دیتا ساینتیست

۱- زبان برنامه‌نویسی پایتون

۲- زبان R

پلتفرم هادوپ

۴- تسلط به SQL

۵- آپاچی اسپارک

6- یادگیری ماشینی و هوش مصنوعی

7- مصورسازی داده‌ها

8- کار کردن با داده‌های بدون‌ساختار

تفاوت علوم داده و یادگیری ماشینی

تفاوت بر سر چیست؟

فصل چهارم:

جمع بندی و نتیجه گیری

شنبه، 18 آبان 1398، بنده در آزمون تافل (TOEFL) شرکت کردم، مرکز آزمون من هم موسسه‌ی زبان علامه‌ی سخن در میدان ونک بود. هدف من از شرکت در این آزمون این بود، که چون چند سال به‌صورت خود-خوان زبان می‌خواندم، گفتم یه امتحانی بدهم تا مدرک زبان داشته باشم که اگر احیاناً قصد مهاجرت یا اپلای کردن به سرم زد، مدرک داشته باشم، چون همه جا تقریباً یک مقدار کاغذبازی وجود دارد. این‌روزها هر کسی رو که می‌بینی، در حال مطالعه‌ی زبان هست تا آزمون آیلتس یا تافل بده و از ایران برود، فقط می‌توانم بگویم خدا رو شکر.

خلاصه، شنبه صبح بیدار شدم و کم‌خواب بودم، صبحانه هم نتونستم خوب بخورم، بهتره بگم اصلاً چیزی نخوردم. علتش هم این بود که رفته بودم خونه‌ی دختر خاله و بعد از مدت‌ها چون همدیگر رو دیده بودیم، تا دیر وقت گپ می‌زدیم و صبح زود همه بدون صبحانه رفتند سر کار و منم مثل یه پسر خوب، صدام در نیومد. تاکسی گرفتم و رسیدم به موسسه‌ی علامه‌ی سخن. به محض ورود فرایند ورود به آزمون آغاز شد. تمام وسایل شخصی رو گرفتند و در یک کمد قرار دادند و یک فرمی دادند تا پر کنیم. بعد از مدتی، آقایی اومدند و از من شروع کردند و بمن گفتند شما بیائید. رفتم در اتاق آزمون و با یک وسیله‌ایی که نمونه‌اش رو قبلاً در فرودگاه‌ها دیده بودم حسابی بنده رو گشتند تا مطمئن بشوند چیزی همراه ندارم. بعد وارد یک اتاق کوچک شدم و یک خانم که انگلیسی بودند در اتاق از من خواستند تا یک متنی رو بخونم تا صدای من رو ضبط کنند و برای مرکز ETS بفرستند، بعد با یک وب-کم از من یک عکس گرفتند. این مراحل که تمام شد، یه گفتگوی کوتاه داشتم با ایشون و بعد بمن گفتند که برو در کامپیوتر شماره‌ی 15 بنشین.

این فرایند زمان-بر برای سایر شرکت‌کنندگان هم ادامه داشت، تا اینکه ساعت از 9 که زمان آزمون بود گذشت. اون آقایی که ما رو می‌گشتند، ظاهراً مسئول موسسه بودند و ایشون اجازه دادند که امتحان رو آغاز کنیم، در حالی که خیلی از شرکت‌کنندگان هنوز در جاهای خودشون مستقر نشده بودند. آزمون آغاز شد و همون‌طور که می‌دونید اول بخش ریدینگ (خواندن) هست، بعد لیسِنینگ (گوش دادن)، بعد ده دقیقه استراحت، بعد اسپیکینگ (صحبت کردن) و در پایان رایتینگ (نوشتن). چون خیلی کم خواب بودم و گمان می‌کنم بخاطر آلودگی هوای تهران، چشم‌هام می‌سوخت و دقیقاً صفحه رو خوب نمی‌تونستم ببینم، مخصوصاً در بخش ریدینگ که تمام متون در کامپیوتر هست و چشمها زود در این بخش خسته می‌شوند. در قسمت ریدینگ یکی از سه متن رو من قبلاً دیده و خونده بودم. از نظر خودم خیلی تست‌های ریدینگ رو خوب زدم. بخش لیسنینگ آغاز شد و از اونجایی که تقریباً 5 سال هست که هر شب و هر روز به سخنرانی‌های اوباما و پادکست‌های مختلف گوش می‌دهم، گمان می‌کردم در این قسمت قطعاً از 30، 30 خواهم گرفت. اما قسمت‌های مختلف این بخش، خیلی برام نامفهوم بود، خیلی خوب نزدم. تقریباً این بخش من رو ناامید کرد.

در حین امتحان چون صبحانه نخورده بودم و کلاً ادم شکمویی هم هستم، احساس کردم قند خونم افتاد. به یکی از خانم‌های مراقب گفتم که “خانم اگر امکانش هست یک دونه قند بمن بدید، فشارم و قندم افتاده” و اون یزیدها هم حتی یکدونه قند بمن ندادند. خیلی جو امنیتی عجیبی داره، دیگه یکدونه قند چیز خاصی نیست که عزیزم. بعد از اتمام بخش لیسنینگ رفتم بیرون و تنها اجازه داشتیم از بوفه‌ی خودشون یا خوراکیهایی که آوردیم و به خودشون سپردیم، بخوریم. رفتم یک شکلات گرفتم و کامل بلعیدم.

بدترین بخش آزمون تافل آی.بی.تی. بخش اسپیکینگ هست. چون یکهو همه با هم حرف می‌زنند، یکهو همه ساکت می‌شوند. برای ما هم که از همه بدتر بود. چون همگی با هم شروع نکرده بودیم، یکهو میدیدی که نفر بغل دستی داره حرف میزنه ولی تو داری فکر می‌کنی که پاسخ سؤال رو چطوری بدی. این بخش هم که قبلاً شش سؤال داشت، الان جدیداً شده چهار سؤال. این بخش هم تمام شد و رسیدیم به قسمت رایتینگ. اول بگم که من همون ابتدا که نشستم پشت سیستم از مسؤال موسسه خواهش کردم که صفحه کلید رو که خیلی پائین بود و اون رو روی یک قفسه پائین‌تر از سطح میز گذاشته بودند، روی میز بزارم، چون قدم بلند هست اینجوری راحت‌تر می‌تونم تایپ کنم. حتی خیلی از دوستان دیگر هم همین تقاضا رو کردند ولی اونها نپذیرفتند و گفتند همینه، نباید چیزی رو تغییر داد. خلاصه بنظر من نحوه‌ی برگزاری افتضاح بود، اصلاً احساس راحتی نداشتیم.

من کلاً تابحال کلاس زبان نرفتم بجز یک کلاس بحث آزاد انگلیسی که مدتی هست در دانشگاه برگزار میشه و اون رو مرتب میرم. تقریباً یک یا دوماه قبل امتحان هم هر شب راجع به یک موضوعی حرف می‌زدم و صدای خودم رو ضبط می‌کردم، تا هم لهجه‌ام رو چک کنم و هم روانی گفتارم رو. ولی اعتراف می‌کنم که اصلاً در بخش اسپیکینگ نتونستم حتی 50 درصد توانایی‌های خودم رو هم ارائه بدم. این شد که خیلی ناامید شدم، چون رفته بودم که 100 به بالا بگیرم، و هم لیسنینگ و هم اسپیکینگ رو خوب نداده بودم، یعنی راضی نبودم.

اما در مورد بخش رایتینگ. سؤال اول رایتینگ اینجوری هست که اول یک متنی رو می‌خوانی و بعد یک فایل صوتی رو براتون پخش می‌کنند و در پایان یک سؤالی می‌پرسند که باید بر مبنای متن و فایل صوتی به اون پاسخ بدهید. شروع کردم به نوشتن که دکمه‌ی “V” از صفحه کلید گیر کرد و دیگه نتونستم درستش کنم. به مسئول حوزه گفتم و خلاصه اومدند و یکم بمن چپ-چپ نگاه کردند و بعد تصمیم گرفتند که صفحه کلید رو عوض کنند. یک صفحه کلید دیگه آوردند ولی نشد. به این نتیجه رسیدند که کلاً کامپیوتر من رو تغییر بدهند. رفتم پشت یک سیستم دیگه نشستم و مجدد فایل صوتی رو برام پخش کردند. خیلی حال کردم، چون این اتفاق به نفعم شده بود. دفعه‌ی اول بخشی از فایل صوتی رو نفهمیده بودم. اینبار کامل و دقیق متوجه شدم و اینبار به‌صورت فارسی چیزی رو که شنیده بودم رو خلاصه کردم و بعد اون رو خیلی راحت نوشتم. البته زمان اولیه 15 دقیقه بود که چون اول 7 دقیقه‌اش گذشته بود، دیگه زمان من رو تغییر ندادند، فقط 8 دقیقه بمن زمان دادن که اون هم خیلی عالی بود. سؤال دوم رایتینگ هم خوب بود و یک متن بنظر خودم عالی نوشتم.

توی اون زمانی که منتظر بودم تا صفحه کلیدم رو عوض کنند، چندبار به خودم گفتم بلندشم برم. من که اسپیکینگ رو هم بد دادم، لیستنینگ رو هم که این همه تمرین کرده بودم، راضی نبودم ازش. ولی دیگه بهرحال موندم و گفتم برای خنده ادامه بدهم. اینها همه گذشت تا اینکه جمعه شب، یعنی 7 روز بعد از آزمون، وارد صفحه‌ی شخصی خودم در سایت ETS شدم و نمره‌ام رو دیدم.

نمره‌ی من در اولین تجربه‌ی شرکت در تافل بعد از چهار پنج سال زبان خواندن. نمیشه گفت افتضاح هست ولی من گمان می‌کردم که خیلی راحت 100 خواهم گرفت، ولی رسیدم به اینکه “زهی خیال باطل”

همون‌طور که تو تصویر فوق می‌بینید نمره کلی من شد 72 که طبق برآوردهای ETS معادل 6 آیلتس هست. ولی برای من خیلی جالبه، من تقریباً چند ماهی هست که کتاب به زبان انگلیسی می‌خونم، فیلم بدون زیرنویس می‌بینم. تا امروز سریال “دوستان”، “ملاقات با مادر” رو کامل دیدم و الانم “نظریه بیگ-بنگ” رو دارم میبینم و اواسطش هستم. تو کلاس حالا نه خیلی راحت و به اصطلاح فلوئنت، ولی راجع به هر سؤالی نظرم رو میگم. تقریباً از 45 روز قبل از آزمون، هر شب راجع به یک موضوع، تمرین رایتینگ می‌کردم. این چه نمره‌ایی هست؟ چرا اینقدر کم؟ البته این رو بگم که با این نمره الان اگر من قصد مهاجرت یا اپلای در دانشگاه‌های کانادا و یا دانشگاه‌های اروپا که پژوهش-محور هستند رو داشته باشم، می‌تونم از این نمره استفاده کنم، ولی برای اپلای در دانشگاه‌های آمریکا حداقل باید 80 داشته باشی. یا آیلتس 6.5 به بالا (اخیراً یکی از دوستانم با 6.5 آیلتس از آمریکا با ماهی 2 هزار دلار کمک هزینه‌ی تحصیلی، پذیرش گرفت). هر چقدر هم که دانشگاه معتبر باشه، نمره باید بالاتر باشد. مثلاً دانشگاه MIT حداقل تافل 105 لازم داره، همراه با نمره‌ی GRE. یک مثال هم در مورد مهاجرت بزنم که یکی از دوستان خانوادگی بسیار نزدیک که در حال مهاجرت به سوئد هستند و پروسه‌ی صدور ویزاشون در حال جریان هست، سفارت، 4.5 آیلتس ازشون خواسته. پس نمره کاملاً به قصد و هدف شما و کشور مقصد وابسته است.

در این جدول که متعلق به دانشگاه فنی ایلینوی آمریکا هست، می‌بینید که حتی تافل IBT 70 رو هم می‌پذیرند، ولی شرط می‌گذارند که وقتی پذیرش گرفتید و وارد شدید، در اون قسمت‌هایی از آزمون که نمره‌تون از 20 کمتر شده، یکبار دیگه اونها از شما امتحان می‌گیرند، بصورت رایگان و وقتی که نمره‌ی شما از 20 بیشتر شد، ترم و دوره‌تون اغاز می‌شود.

در این تصویر هم توضیحاتی است که در ادامه‌ی جدول فوق، در سایت دانشگاه درج شده بود. البته این نمرات برای دوره‌ی تحصیلات تکمیلی هست و خیلی از دانشگاه‌های آمریکا در دوره‌ی لیسانس، حتی با 60 هم پذیرش مشروط می‌دهند. مثل حالت بالا بعد از ورود از شما آزمون رایگان می‌گیرند که خیلی خوبه.

اما من که خیلی نیاز مبرم به این مدرک نداشتم، پس بقول دوستان انگلیسی زبان به خودم گفتم، “Take it easy Bro”. تقریباً 3 میلیون برای این آزمون دادم، که اگر قصد کردم مهاجرت کنم، یه مدرکی دستم باشه، نیم-نگاهی هم به اپلای مجدد در دوره‌های PHD داشتم که فعلاً لغو میشه، البته در آمریکا لغو میشه، ولی راه همچنان ادامه دارد و من باز هم، هر روز در حال زبان خواندن هستم، هم انگلیسی و هم اسپانیایی. بنظرم همین که خودم دارم حال میکنم، کافی هست. ولی برای شما که احیاناً اخذ نمره بالا خیلی مهم هست ولی موفق نشدید، بگم که نه نمره بالا در این آزمون یعنی اینکه شما زبانتون خوبه و نه نمره پائین در این آزمون یعنی شما زبانتون بده. هر آزمونی اما و اگرهای خودش رو داره و در این مارتون تافل، با چند بار (شاید دو و یا شایدم سه بار) می‌تونید نمره خیلی بالا بگیرید. من اینها رو گفتم که به اینجا برسم: برای موفقیت در تافل یا آیلتس، در کنار یاد داشتن زبان، حتماً و حتماً و حتماً شما باید تکنیک بلد باشید تا یک سری از سؤالات رو بزنید، در غیر اینصورت بنظرم خود محلی‌ها یا همون نیتیوها (Native guys) هم نتونند نمره‌ی خوب بگیرند، مثل من که الان دکتری ریاضی دارم و پنج سال دارم تو دانشگاه‌ها ریاضی درس می‌دهم، اگر برم کنکور و سؤالات ریاضی رو دستم بگیرم بعید میدونم 50 درصد بالاتر بزنم.

چند نکته:

1- محل آزمونتون رو با پرس و جو انتخاب کنید، چون حوزه‌ی امتحانی خیلی مهم هست، مکانش، امکاناتش، مسئولین برگزاری و … .

2- من از طریق سایت تهران پی‌منت و سیستم پرداخت “سهند” مبلغ آزمون رو واریز کردم که 225 دلار بود. مواظب باشید که خیلی از موسسات جعلی پولتون رو بالا نکشند.

3- خیلی از دوستانی که با من امتحان می‌دادند و من ازشون پرسیدم کلاس نرفته بودند، بعضی‌هاشون تنها ده جلسه کلاس خصوصی گرفته بودند که اونهم بنظرم اگر کتاب‌های درست و استاندارد رو بخوانید و خوب تمرین کنید، از کلاس بی‌نیاز خواهید شد.

4- من به این علت آزمون تافل دادم که چون چند سال در بخش لیسنینگ، فقط لهجه‌ی آمریکن رو تمرین کرده بودم و به خودم می‌گفتم چون آیلتس با لهجه‌ی بریتیش هست، من نمی‌تونم سؤالات بخش شنیداری‌اش رو بزنم. ولی بعد از امتحان فهمیدم که آیلتس تنها لهجه‌ی بریتیش نیست و کلاً یک آزمون زبان انگلیسی هست که با هر لهجه‌ایی هماهنگ هست. قسمت اسپیکینگش اینطوریه که شما با چند نفر نیتیو رو در رو صحبت می‌کنید و نه مثل تافل با هدفون و قسمت رایتینگش اینجوری هست که کاغذ بهتون می‌دهند و شما متن رو دستی می‌نویسی و تایپی در کار نیست. من دفعه‌ی بعدی آیلتس امتحان خواهم داد و بنظرم شما هم آیلتس رو امتحان کنید. تافل تمام متنها و قسمتهایش از تکه‌های متنهای مختلف دانشگاهی اخذ شده و یکم عجیب غریبه. حتی خود دانشگاه‌های آمریکا که مهد تافل است، آیلتس رو هم می‌پذیرند.

5- تکنیک ضبط صدا خیلی تکنیک خوبی هست برای فهمیدن نقاط ضعف و قوت نحوه‌ی صحبت کردنتون. حتماً هر شب اینکار رو انجام بدهید.

6- به توصیه‌ی یکی از دوستان که 105 تافل گرفته بودند، من هر شب راجع به یک موضوع مطلب می‌نوشتم. دقیقاً چهار پاراگراف. پاراگراف اول مقدمه، دوم توضیح در رد یا تائید موضوع. پاراگراف سوم هم همین‌طور و پاراگراف نهایی یک جمع‌بندی کلی از موضوع و بحث. اینکار رو حتماً انجام بدهید، یعنی تمرین برای مهارت نوشتاری، فکر نکنید برید سر جلسه‌ی امتحان ذهنتون میتونه جمله سازی کند و یک متن عالی بنویسید.

7- در قسمت اسپیکینگ تکنیک اصلی اینه که تا هر جا می‌تونید صحبت کنید و به حرف زدن ادامه بدهید. این خودش یک امتیاز داره که من متاسفانه انجامش ندادم. مثلاً 60 ثانیه وقت داشتم راجع به یک سؤال حرف بزنم 45 ثانیه حرف می‌زدم و آخرش می‌گفتم “That’s it”. ولی این اشتباه محضه. حتی در آیلتس هم تا زمانی که نفر روبرو، شما رو متوقف نکرده، باید به حرف زدن ادامه بدهید. از زمین آسمان و چپ و راست باید حرف بزنی، حتی چیزی که مربوط به سؤال هم نیست.

8- خیلی از دوستان که در آیلتس 5.5 گرفته بودند، اعتراض کردند و نیم تا یک نمره، به نمراتشون اضافه شد. پس، از این تکنیک اعتراض هم استفاده کنید، به خیلی‌ها جواب داده. به پولش هم خیلی فکر نکنید، حتی از لحاظ اقتصادی هم به صرفه‌تر هست. تافل هم این گزینه‌ی اعتراض رو دارد.

9- برای پاسخ دادن به سؤالات بخش شنیداری، گفتاری و نوشتاری، بعضاً شما نیاز دارید که از چیزی که دارید می‌خوانید یا می‌شنوید، نکته‌برداری کنید. من در روز امتحان فهمیدم که نکته‌برداری فارسی بهتر است از نکته‌برداری به زبان انگلیسی، چون نکات اصلی رو زودتر و بهتر می‌نویسید.

10- از طریق سفارت استرالیا و یا کانادا، می‌توانید گزینه‌ی ورود از طریق مشاغل رو انتخاب کنید و با همین آیلتس 6، در سایت در قسمت اکسپرس اینتری یا اسکیل ورکر ثبت نام کنید. لیست کامل مشاغل مورد نیازشون رو نوشتند. با این روش و بعد از ثبت نام، بعد از مدتی که کاملاً بستگی به شرایط مختلف دارد، کسی که رزومه و شرایط شما رو می‌بیند براتون دعوت نامه می‌فرستد و می‌توانید خیلی زود ویزای این کشورها رو دریافت کنید. بنظرم این گزینه خیلی خوبه، مخصوصاً برای اونهایی که چند سال در ایران سابقه‌ی کار دارند. چند سال می‌تونید برید اونجا کار کنید و اگر از سیستم و محیطش خوشتون اومد، کلاً مهاجرت کنید اونجام. من سال گذشته که خواستم ثبت نام کنم مدرک زبان می‌خواست، الان که این نمره رو ارائه دادم اوکی کردند، البته فعلاً خبری نیست و قصد خاصی ندارم. این سیستم اسکیل ورکر الان در آلمان هم در حال نیرو گرفتن هست و بسیار دوستانی که رفتند از حقوق و مزایاشون راضی هستند، ولی مدرک زبان آلمانی نیاز دارد. مخصوصاً در رشته‌های مهندسی، خیلی زود می‌توانید وارد کشور آلمان بشوید و بعد از گرفتن اولین حقوق، زن و فرزندانتون رو هم وارد این کشور کنید.

11- من از دو سایت خیلی در قسمت لیسنینگ استفاده کردم. اولی سایت امریکن رِتریک (American Rhetoric) و دومی سایت ان.پی.آر. (NPR). این دو سایت دنیایی از پادکست‌های انگلیسی همراه با ترنسکریپ یا همون متن فایل صوتی هست. اگر بدنبال تقویت لهجه‌ی امریکن هستید، این دو سایت کلاً امریکن هستند و بسیار بسیار عالی. حتماً اونها رو امتحان کنید.

12- بنظرم قبل از مهاجرت و یا رفتن برای ادامه‌ی تحصیل، کامل و دقیق مشخص کنید که برای چه قصد دارید از ایران بروید. مطمئن باشید در هیچ کجای دنیا برای بنده و شما فرش قرمز پهن نکردند و اگر حرفی برای گفتن نداشته باشیم، باید بریم تو رستوران‌ها و ظرف بشوریم، یعنی شغل آنچنان مناسبی بما نخواهند داد. پس اول برآورد درستی از خودتون داشته باشید تا اینکه رفتید اونور، و دیدید کسی تحویلتون نمیگیره و یک جو و محیط رقابتی است و شما به اصطلاح عددی نیستید، بفکر برگشت با دستان خالی نیافتید. من گمان می‌کنم که فقط برای اهداف خیلی بزرگ باید ترک وطن کرد، برای آزادی‌های مدنی و این بحث‌های روشن‌فکر-مابانه از مملکتتون نروید که خیلی زود پشیمون خواهید شد، خبری نیست. در مغرب زمین درست است که آدم‌ها و حیوانات حق و حقوق بسیار بالایی دارند، این داستان‌ها برای شهروندان خودشون هست، نه همه‌ی مهاجران. گاهاً مشاهده می‌شود که با ماها، رفتارهای بسیار بدی دارند، چون فکر می‌کنند ما داریم می‌رویم تمام مشاغل کشورشون رو تصاحب کنیم و برای فرزندانشون موقعیتی باقی نمی‌گذاریم.

در ناآرمی‌های ایران که از 25 آبان‌ماه 98 آغاز شد و به مدت یک هفته بطول انجامید، متاسفانه بسیاری از هموطنان‌مان، عزمشان برای مهاجرت و عزیمت از این خاک، جزم شد. امیدوارم که مسئولین با توجه به نیازهای مدنی جامعه، این حجم گسترده و غیرقابل باور از مهاجرت را کاهش دهند.

13- این بند در واقع ادامه‌ بالایی هست: فراموش نکنید که ماها مثل یک درخت می‌مونیم که ریشه‌مون توی خاک ایــــــــران هست. مهاجرت مثل این می‌مونه که بخواهیم این درخت رو از ریشه دربیاریم و ببریم توی یک خاک دیگه که زیاد آشنا نیستیم باهاش، بکاریم. امکانش هست خاک اونجا بهمون بسازد و حسابی محصول بدیم و امکانش هم هست که بِخُشکیم و بِپُوسیم، اونهم در سکوت، غربت و تنهایی. ولی اینکه دوباره بخواهیم این درخت خشکیده رو بیاریم ایران، نه دیگه، نمیشه. بنظرم اگر رفتید، به‌صورت مهاجرت، دیگه برنگردید. البته این جریان در مورد ادامه تحصیل صدق نمی‌کند. بحث مهاجرت با ادامه تحصیل متفاوت هست.

و کلام آخر: امیدوارم با انتخاب هدف‌های درست و دقیق و تلاش به تمام خواسته‌هاتون برسید. هر آدمی یکبار زندگی می‌کند و بنظرم باید بدنبال رویاهایش برود و آنها را در این کره‌ی خاکی و در این مدت محدود، تجربه کند.

محمد فزونی
گروه ریاضی و آمار
دانشگاه گنبد کاووس
آذرماه 1398

سه‌شنبه، 31 اردیبهشت 1398:

ساعت سوم، دانشجویان کارشناسی ارشدم امتحان داشتند. به کلاس رفتم و برگه‌ها را توزیع کردم و در کلاس قدم می‌زدم. هر از گاهی می‌نشستم و بیرون کلاس را نگاه می‌کردم. چند دقیقه‌ایی گذشت و همکارانم (از یک گروه دیگر) را دیدم که یکی پس از دیگری می‌آمدند و به کلاسی که در کنار ما بود، می‌رفتند. چندتا دانشجو هم در راهرو بودند که مدام از جلوی کلاس ما رد می‌شدند. چند دقیقه‌ایی گذشت و رفت و آمد تقریباً کم شد. بلند شدم و به راهرو رفتم تا ببینم چه خبر هست.

تقریباً راهرو خالی شده بود و اکثر دانشجوها به داخل کلاس‌ها رفته بودند، ولی جلوی کلاسی که همکارانم داخلش بودند، یک دختر خانم با یک کوله‌پشتی جلوی درب کلاس ایستاده بود و داخل رو تحت نظر داشت، یک‌جورایی گوش تیز کرده بود که داخل کلاس چه چیزهایی می‌گویند و چه خبره. خانم دیگری هم داخل کلاس و روی سکو ایستاده بودند و در حال صحبت کردن از روی یک فایل پاورپوینت بودند. چند ثانیه گذشت و دختری که در حال گوش دادن بود، فهمید که کسی پشت سرش ایستاده و برگشتند به سمت بنده.

چهره‌ی خیلی معصوم و جذابی داشتند اما متاسفانه این چهره‌ی زیبا، سرشار بود از استرس. من با یک توجه و به قولی با یک نگاه به ایشان، این مطلب رو فهمیدم. صورتشون عرق کرده بود، زیاد پلک می‌زدند و رنگ چهره‌شون، اونی نبود که باید باشد. نه من ایشون رو می‌شناختم و گمان می‌کنم ایشون هم من رو نمی‌شناختند. ناگهان، بدون اینکه بفهمم چرا، به ایشون گفتم جلسه دفاع هست؟ دفاع از پیشنهادیه؟ گفتند، بله. یک لبخندِ گشاد و از تهِ دل اومد روی لبام و گفتم چرا استرس دارید؟ با اینکه اصلاً به من مربوط نبود. گفتند بعد از این خانم نوبت من هست و خیلی می‌ترسم. باز هم با همون لبخند قبلی که همچنان ادامه داشت، گفتم، عزیزم حتّا اگر تمام سؤال‌ها رو هم اشتباه جواب بدهی، شما رو که نمی‌کشند، آخرش اینه که می‌گویند برو و یک هفته دیگر بیا، راحت باش و خودت باش.

لبخندم همچنان روی لبهام بود. دیدم جلوی درب اون کلاس، یک موتور کولر هست، اونجا گذاشته بودند که بعد از اتمام کلاس بیایند و نصبش کنند. به این خانم گفتم که عزیزم، اول کوله‌پشتی‌ات رو برو بزار روی اون (موتور کولر)، بعد یکم قدم بزن و نفس عمیق بکش و راحت باشف کاری ندارن باهات.
برگشتم تو کلاس و از رفتار خودم کمی متعجب شدم و در حال فکر کردن به این اتفاقات بودم. به خودم گفتم استاد دانشگاه چرا باید با یک دانشجو، اونهم دختر، اونهم استادی که خودش کم سن و سال هست، اینقدر راحت صحبت کنه؟ چرا حریم‌ها رو حفظ نکردی محمد؟ در همین تفکرات بودم و داشتم به خودم نهیب می‌زدم که یکهو مثل یک تخته پاک‌کن، تمام این افکار منفی رو از ذهنم پاک کردم. فقط یک جمله به خودم گفتم. من که هیچ نظری نداشتم به ایشون و مُنقلب هم نشدم و کسی رو هم منقلب نکردم. بلند شدم و دوباره رفتم بیرون از کلاس و دیدم که اون خانم نوبتشون شده و رفتند داخل کلاس و پشت تریبون ایستاده بودند.

هنوز صحبت‌شون شروع نشده بود. در حال پیدا کردن فایل از داخل فلش مموری‌شون بودند تا اون رو داخل لپ‌تاپی که روی تریبون بود، کپی کند. یکهو متوجه من شد و اینبار هم مثل بولوتوث موبایل، یک لبخند دیگه براشون فرستادم. لبخند من رو با یک لبخند عمیق‌تری پاسخ دادند و اینبار در چهره‌شون کاملاً دیدم که راحت شده، تعریق چهره‌اش از بین رفته ولی رنگ پوستش رو نتونستم خیلی ببینم، چون کلاس اندکی تاریک بود. شروع کرد به صحبت و من شنیدم که صحبت‌شون رو چطوری آغاز کردند. راحت و با اعتماد‌ بنفس حرف می‌زدند. انگار دلم قنج رفت و یکجورایی راحت شد از اینکه اون بنده خدا، از اون استرس رهایی پیدا کرد، دقیقاً این حس رو داشتم که منم مشکلی داشتم و الان اون مسئله رفع شده.

درس‌هایی از لبخند

برگشتم تو کلاس و همین‌جوری قدم می‌زدم. چندتا از دانشجویانم از سختی امتحان، غرولند می‌کردند و یکی‌شون می‌گفت، استاد لطفا بمن نیم ندهید اگر کم شدم. همون صفر بدهید بهتره. صحبتش رو ادامه داد و گفت استاد از اینکه من می‌افتم و صفر می‌گیرم خوشحال می‌شید؟ اینجا باید اشاره کنم که این دانشجو یکبار سر نمره‌ی پنج صدم که در امتحان میان‌ترم قبلی گرفته بودند، از من خیلی ناراحت بودند و یکی از جلسات قبلی، از خشم نزدیک بود حسابی بنده رو به قولی بشورند و پهن کنند روی بند، ولی خدا بمن رحم کرد. حرف ایشون، کمی از خوشحالیم بخاطر اون خانم کاست. چون ایشون خودشون معلم بودند، من فقط یک جمله گفتم که، اگر شاگرد خودت تو درس شما، صفر بگیره خوشحال می‌شی؟ گفتند نه. منم پاسخ دادم منم از افتادن شما خوشحال نمی‌شم. ناراحت می‌شم، درک کن من رو.

وقت آزمون گذشت و دانشجوها برگه‌هاشون رو یکی‌یکی برام ‌آوردند. کل برگه‌ها رو جمع کردم و داشتم از کلاس می‌رفتم بیرون که یکی دیگر از دانشجوهام اومدند جلوی کلاس که از من سؤالی بپرسند. حرف‌های دانشجو، کمی ناراحتم کرده بود و یادم رفته بود که چند دقیقه‌ی پیش چه کاری کرده بودم. یکهو یادم اومد که اون خانم قرار بود از پیشنهادیه‌شون دفاع کنند، سرم رو اندکی چرخوندم و دیدم که اون خانم تو راهرو ایستادند و در حال صحبت با دوستشون هستند و از صمیم قلب می‌خندند. نگاهمون تلاقی کرد و گمان می‌کنم بدون اینکه برنامه‌ریزی کرده باشه برای صحبتش، بمن گفت استاد خیلی ممنون. به ایشون گفتم خوب بود؟ گفت آره خیلی خوب بود. این رو گفت و حرف‌های دانشجوم هم تمام شد و برگشتم اتاق.

خیلی حس و حال خوبی داشتم. به خودم گفتم، چقدر ما آدمها فارغ از جنسیت‌مون، جایگاه‌مون، دین‌مون، عناوین‌مون و ظاهرمون فقط با یک لبخند، می‌تونیم به همنوع‌مون حال خوبی رو هدیه بدهیم و اندکی کمکش کنیم، به قولی شاید بشویم دست و لبخند خداوند در روی زمین. بعضی اوقات گمان می‌کنیم کار خوب کردن، یا خدمت کردن اینه که یک پول هنگفت خرج کنیم یا یک کار بسیار سخت انجام بدهیم. ولی یادمون میره که کار خوب کردن نه دلیل لازم داره نه بهانه، همین‌جوری هم می‌تونیم خوب باشیم، بدون اینکه کارهای بزرگ انجام بدهیم. فقط کمی حواسمون به اطرافمون باشه. خیلی‌ها حالشون خیلی راحت خوب میشه و ما میتونیم اون همای سعادت باشیم براشون.

من با نوشتن این اتفاق کوچک، شاید بشماها هم یادآوری کنم که همین لبخند به همدیگر، بعضی اوقات آنقدر کارهای بزرگ و اثرات عمیقی دارد که در حد تصورمون نیست. من عموماً استاد بداخلاقی نیستم و اکثر اوقات با لبخند به کلاس می‌روم و با لبخند درس می‌دم. ولی باید اعتراف کنم که یک مدت بود، فراموش کرده بودم (و تقریباً برام کلیشه‌ایی شده بود) که این عمل بسیار بسیار پیش پا افتاده و کوچک، چقدر اثرات مثبتی بر جامعه‌مون دارد. پس بیاییم بیشتر بهم لبخند بزنیم و همدیگر را بدون دلیل دوست داشته باشیم. به جای این حجم عجیب از خودبینی، کمی هم دیگران را ببینیم.

شاید شما گمان کنید که با این مشکلاتی که در سطح جامعه و کشور وجود داره، دل من خوش هست که میام از این حرف‌ها می‌زنم و وقت می‌زارم و می‌نویسم، اما باور کنید که من هم مشکلات خاص خودم رو دارم، ولی اینکارها، باعث می‌شه حال بهتری پیدا کنم و احساس کنم برای جامعه‌ام فردی مفید هستم. اصلاً به این فکر نمی‌کنم که من استادم و دکترم و چه و چه هستم، فقط به این می‌اندیشم که یک ایرانیِ نوع‌دوست هستم. همون دختر و پسری که آنروز، با یک لبخند کوچک من، حالش خوب شد، فردا روز میشه استاد دختر یا پسر خودم و اونوقت این عزیزان هم به فرزندان من، می‌تونند یک نگاه و لبخند از اعماق وجودشون، هدیه بدهند اما اگر من بجای اون لبخند، یک اخم یا خشم رو انتقال می‌دادم چه؟ دنیاهای متفاوتی خلق می‌شد.

محمد فزونی
دانشگاه گنبدکاووس

پی‌نوشت: از تمامی دوستان بخاطر اینکه زبان نوشتار، گفتاری هست، پوزش می‌طلبم. انگار کردم که با این سبک، آن حس و حالِ خوب، بیشتر و بهتر منتقل می‌گردد.

هرساله در تمام دانشگاه‌های سطح کشور و عموماً در ایام ماه رمضان، جلساتی تحت عنوان ضیافتِ اندیشه برای اساتید برگزار می‌گردد که هدف اصلی آن ارتقاء دانش عمومی و عمدتاً دانش‌های مرتبط با حوزه‌یِ دین و سیاستِ کلان کشور می‌باشد. در آخرین جلسه‌ای که بنده در این دوره شرکت کرده بودم، یکی از اساتید که روحانی بودند و تحصیلات حوزوی داشتند، کتابی را به کلاس معرفی نمودند با عنوان “نخستین رویارویی‌هایِ اندیشه‌گرانِ ایران با دو رویه‌یِ تمدنِ بورژوازی غرب” به خامۀ (قلم) استاد عبدالهادی حائری و توصیه‌یِ اکید داشتند که این کتاب را به جهتِ شناختِ جهانِ غرب بخوانیم.

اما اینکه چرا بنده تصمیم گرفتم بر این کتاب مطلبی بنویسم، از اینجا آغاز شد که؛ در ابتدایِ مطالعه‌یِ کتاب، مؤلف مرتب تکرار می‌کند که قصد این نوشتار و کتاب، صرفاً یک پژوهش علمی است و نه چیز دیگر. اما به مطلبی در آن مجموعه برخورد کردم که اندکی شعار مؤلف برایم زیر سؤال رفت. گمان کردم ازآنجا که جناب آقای حائری از نوادگان (نوه‌یِ دختری) مرحوم عبدالکریم حائری یزدی، از بنیان‌گذاران حوزه علمیه قم هستند، قصد حمایت از مراجع تقلید، به‌خصوص مراجع شیعه را دارند. به‌عنوانِ ‌مثال ایشان در اوایل کتاب نوشته‌اند “وُلتر کسی بود که ذهنِ بشر را تکان داد و برای ما آزادی تهیه کرد. ایشان در حدود 99 جلد کتاب دارند که به باور برخی از نویسندگان، در هر صفحه‌ای از آن کتاب‌ها، روشنی و فایده‌یِ تازه‌ای وجود دارد. اما باید این نکته را در مورد ولتر بیافزائیم که وی در گردآوری پول و دارایی نیز استاد بود و با دادوستدهای گوناگون ازجمله رباخواری و دادوستدهای قماری میلیونر شد” (صفحه‌یِ 97 الی 98 کتابِ مذکور). این مطالب باعث شد که به این بیاندیشم که قمارباز بودن یا رباخوار بودن ولتر قطعاً به مؤلف، خواننده و یا کس دیگری مربوط نیست و نویسنده‌ی کتاب درصددِ تخریبِ این فیلسوف بزرگ هستند. به خودم گفتم، پس این شعار که مؤلف مدام آن را تکرار می‌کند که این تحقیق صرفاً علمی است، درست نیست و ایشان در نوشتنِ کتاب بخاطرِ عقایدِ مذهبی‌شان، جهت‌گیری‌هایی نیز داشته‌اند.

اما گذشت و به فصل‌های بعدی رسیدم که کم‌کم فکر و نظرم عوض شد. البته این را باید عرض کنم که کتابِ مذکور، اثر بسیار خوب و دقیقی است، اما به عقیده‌یِ بنده با خواندنِ این کتاب، بیشتر از این‌که غرب را بشناسیم، شرق و به‌خصوص خودمان را بیشتر خواهیم فهمید و شناخت. اما فرازِ آخر کتاب، حرف دل مؤلف را به بهترین وجه ممکن ارائه داد و اینجا بود که تعجب کردم چرا این کتاب باید از سوی نهاد رهبری در دانشگاه‌ها به اساتید معرفی شود. اما اینکه آن مطلب چه بود، در ادامه آنرا بیان خواهم کرد. این را هم اضافه کنم که از نهاد رهبری این رفتارها بعید نبوده و نیست. به‌عنوانِ ‌مثال سال گذشته کتاب “استاد عشق” به قلمِ ایرج حسابی که درواقع خاطرات پدرش را به رشته‌ی تحریر درآوردند، به اساتید اهدا شد. اما نکته‌یِ جالب‌توجه برای بنده در این اتفاق این بود که کتاب آقای حسابی به‌شدت از رضاشاه تعریف و تمجید می‌کند و ایشان را فردی دلسوز و حامی پیشرفت کشور خطاب می‌نماید، درحالی‌که عموماً تفکرات انقلابی با این نظر قطعاً مخالف هستند و رضاشاه را فردی فاسد، ظالم و وابسته به بیگانه می‌شناسند. خلاصه ما نتوانستیم بین مطالب کتاب و نظرات دوستان راست‌فکرمان شباهتی بیابیم و مثل همیشه به تناقض رسیدیم و ماندیم که بالاخره چه کسی دروغ می‌گوید.

اما قبل از بیان فرازِ آخر کتاب اجازه بدهید به‌ذکر دو مورد و نکته از این اثرِ توصیه‌شده، بپردازم و از آن‌ها در حدِ سواد و توانم نتایجی با شرایط روزِ کشور بگیریم.
در بُرهه‌ای از تاریخ این کشور، جنگی میان ایران و روسیه‌یِ تزاری رخ می‌دهد که سال‌ها به طول می‌انجامد، ولی رفتار انگلیسی‌ها نسبت به این جنگ واقعاً جالب‌توجه است. در صفحه‌یِ 260 کتاب آورده شده است که آقای “گور اوزلی (Gore Ouseley)، تا آنجا که توانست از آشتی میان ایران و روس جلوگیری کرد. در سال 1812 میلادی، وسایل آشتی میان دو دولت فراهم شد ولی مقام‌های انگلیسی در ایران به رهبری اوزلی، نمی‌گذاشتند آشتی چهره بندد“. اما اگر این مطلب را با شرایط حال حاضرِ کشور بخواهیم تطابق دهیم، بنده که این‌گونه می‌اندیشم؛ چرا مدّت‌هاست ایران در عراق، سوریه و … در حال جنگ است؟ چرا ما نمی‌توانیم به این جنگ‌ها که در حال نابود کردنِ تمام ذخایر مملکت است، خاتمه دهیم؟ آیا دستانی هست که از متوقف کردنِ این جنگ‌ها جلوگیری می‌کنند؟ به‌هرحال دقیقاً نمی‌دانم و فقط آرزوی به آخر رسیدن این حماقت‌ها را دارم (چون هر جنگی ریشه در حماقت انسان‌ها دارد و بَس). می‌توانیم در این مورد از استاد بزرگوار، جناب آقای نیچه نیز نظرخواهی کنیم. ایشان در کتاب “غُروبِ بُت‌ها” در خصوص چنین رفتارهایی در طول تاریخ فرمودند “اخلاقِ دِگردوستانه، اخلاقی که سببِ پَژمُردنِ خودْدوستی شود، در هر شرایطی که باشد نشانه‌یِ خوبی نیست. این هم در بابِ افراد درست است، هم به‌ویژه در بابِ ملّت‌ها“. این جملات بیان می‌کند که جنگ در این کشورها، آنقدرها که گمان می‌کنیم و می‌کردیم به نفعمان نبود و آن دِگردوستی‌ها، شرایط امروز خودمان را با چالش مواجه کرده است. آنقدر که برای عراقی‌ها جنگیدیم و شهید دادیم و اسمشان را گذاشتیم شهدایِ مدافع حرم، برای خودمان نجنگیدیم، امّا چه شد؟ آیا امروز آنها ما را یاری خواهند کرد؟

اظهار نظر جناب آقای ظریف در مورد عراق و سوریه. سعی کنید این یک پاراگراف رو بخونید، خیلی قابل تأمل هست.

نکته‌یِ دیگر این است که علی‌رغم این‌که گمان می‌کردیم (به عقیده‌ی برخی) سلطنت و تمامی شاهان متوفیِ کشور، افراد فاسد و ظالمی بودند، امّا در دوره‌هایی از تاریخِ این سرزمین، شاهان توسط مراجع بزرگ تائید می‌شدند. به‌عنوان مثال در کتاب مذکور در صفحه‌یِ 291 نوشته‌شده است که سلطان الواعظین که از علمای بزرگِ شیعه‌ی زمان حیاتش بود “کیشِ شیعه را در هندوستان تبلیغ و در جمعه و جماعات از فتحعلی شاه، به‌عنوان پادشاهِ دادگرِ برگزیده از سوی خدا یاد می‌کرد“. علاوه بر ایشان، میرزای قمی نیز که از مراجع بزرگ شیعه زمان خودشان بودند، ارادت خاصی نسبت به فتحعلی شاه داشتند و ایشان را منتخب از سوی خداوند خطاب می‌کردند. به‌طورکلی فصل هشتم کتاب در مورد مشروعیت بخشیدن علمای شیعه و رهبران مذهبی به سلطنتِ فتحعلی شاه هست. بعد از اتمامِ مطالعه‌یِ این فصل به یادِ سریالِ “معمای شاه” افتادم. درست است که محمدرضا شاه، فتحعلی شاه نیست، اما این سؤال به ذهنم خطور کرد که چرا در این سریال تمام تلاش گروه کارگردانی این بود که نشان دهند محمدرضا شاه فردی فاسد، زن‌باره، ضعیف در تصمیم‌گیری، ترسو، همجنس‌گرا و خلاصه یک کثافتِ به معنای واقعی کلمه بود. یعنی ایشان در طولِ زمانِ سلطنتشان حتّا یک کارِ خوب هم برای این مرزوبوم انجام نداده بودند که قابل به تصویر کشیدن باشد؟ محمدرضا، چه بد و چه خوب، برگی از تاریخ این کشور است. اینکه ما تمام تلاشمان را بکنیم که بگویم سلطنت بد است و شرایط فعلی آرمانی است، جز عوام‌فریبی چیز دیگری نیست و باعث بهبود حال و روزمان نمی‌شود. مثال‌های فوق که از کتاب حائری ارائه دادم به‌خوبی نشان می‌دهند که روزگاری شاهان در این کشور، سایه‌یِ خداوند و قبله‌یِ عالم خطاب می‌شدند ولی اینکه چرا این روزها آن‌ها را جزو فاسدترین ابناء بشر به شمار می‌آوریم، فقط خدا می‌داند و اینکه این کار چه نفعی برای کشور و آینده آن دارد نیز حداقل برای بنده غیر قابل فهم و درک است.

اما نوشتن بر مبنای روایات این کتاب که چه افرادی چه گفتند و چه‌ها شد و نشد، داستانی طولانی خواهد شد. اجازه بدهید که فراز آخر کتاب را بنویسم و تصمیم را به شما خوانندگانِ عزیز مُحوّل کنم که بهترین قاضیان در طول تاریخ، ملّت‌ها هستند.

در سال 1811 یک مُبلّغِ مسیحیِ انگلیسی به‌نام هنری مارتین به ایران می‌آید و ازآنجا که عاشقِ مباحثه و جدل بوده، با اندیشمندان مذهبی کشور به بحث، گفتگو و مناظره می‌پردازد. سپس با توجه به مطالبی که از این بحث‌ها دستگیرش شده بود، نوشتن کتابی در ردّ نبوت حضرت محمد (ص) را آغاز می‌نماید. بعد از پخش افکار و آثارش، ایران را ترک می‌کند و خیلی زود از دنیا می‌رود. اما از آن به بعد بسیاری از اندیشمندانِ اسلامی درصدد پاسخگویی برمی‌آیند و به نوشتن کتاب‌هایی در رد اظهارات مارتین بر‌می‌آیند. تا آنجا که به نوشته‌یِ کتاب استاد حائری، حتّا برخی از این کُتبِ پاسخ‌دهنده‌یِ مارتین، تا صدسال بعد از آن جریان نیز کماکان به چاپ می‌رسیدند (یعنی مشکلِ مملکت و اسلام فقط عدم پاسخ‌گویی به این اظهارات بود؟ نشستیم و نوشتیم و سرگرم شدیم با این دسیسه‌یِ دشمن و از دنیا و تغییراتش غافل ماندیم).

از دیدگاه ما این پاسخ‌ها، همه نمایانگر ستیزِ اندیشه‌گرانِ مذهبی برضدِ یکی از نهادهای استعمار بورژوازی (سرمایه‌داری) غرب هست. ولی همان‌گونه که پیش‌ازاین اشارت رفته است، آن اندیشه‌گران (یعنی اندیشه‌گران مذهبی) از روندِ جامعه‌های غربی روزگار خود و از خواست‌های استعمار و پیوند آن با نوگرایی و وابستگیِ نزدیک کلیسای مسیحی با دورویۀ تمدن غرب، آگاهی‌های بسنده به‌دست ندادند. درنتیجه، چگونگی رویارویی با دورویه تمدن بورژوازی غرب- نوگرایی و استعمار- در آغازِ اوج آن همچنان برای مردم ایران به‌صورتِ پیچیده‌ترین مسائل سیاسی-اقتصادی-اجتماعی به‌جای ماند” (صفحه 540 کتاب).

تصویری از استاد حائری که در صفحاتِ وب یافتم

برداشت بنده از این متن این است که مگر روحانیت فقط وظیفه‌اش پرداختن به دین مردم است؟ مگر این علما وظیفه‌یِ اصلی‌شان آگاهی‌رسانی به مردم زمان نبود و نباید برای دنیا‌یشان هم برنامه‌ریزی می‌کردند و تمهیداتی می‌اندیشیدند؟ امّا طبقِ فرمایشاتِ استاد حائری نتیجه می‌گیریم که اندیشمندانِ مذهبی (روحانیون و غیره) نتوانستند به ملّت آگاهی‌های لازم را بدهند. پس آیا می‌توانیم آن‌ها را نیز به‌عنوانِ بخشی از مُسببینِ مشکلاتِ امروز جامعه خطاب نماییم؟

امّا فرازِ آخرِ نظراتِ استاد حائری، مطلبِ دیگری را نیز برایمان بازگو می‌کند که ایده و نظریه‌یِ وحدت حوزه و دانشگاه غیرممکن است. ایشان (که خود به‌نوعی، وابسته به حوزویان هستند) در این اثر به‌همگان ثابت نمودند که راه دانشگاه از راه حوزه کاملاً جداست و نظریه‌یِ وحدت بین این دونهاد، تنها یک شعار است و بس. یک دانشگاهی، هرچقدر هم که بخواهد از حوزه و افکار رایج در آن دفاع کند، ولی در پایان حرف دلش این نخواهد بود و مسیرش را جدا خواهد کرد.

امّا به این واقعیت هم باید دقّت و توجه نمائیم که شرایطِ امروزِ کشور، حال و هوایی نیست که به ما اجازه دهد، به‌خودمان این حق را بدهیم که افراد و اشخاص را به‌دلیل عقایدشان یا کارهایشان یا نکرده‌هایشان، محکوم نمائیم. این‌روزها، شیعه و سنّی، دانشگاهی و حوزوی، تُرک و فارس، چپ و راست، مُومِن و مُلحِد و … همگی باید فقط و فقط برای یک چیز و یک هدف متحد بمانند و بجنگند با هر کس که قصد کوچکترین تَعرّضی به این خاک، ایـــــــــــرانِ عزیز را دارد. هیچ جماعتی حق این را ندارد که خود را صاحب این کشور بداند، ایـــــــــــران، برای ایرانیان و پارسیان است و مدیون هیچ کس و هیچ چیزِ دیگری نیست. ولی در عین حال باید تاریخ‌مان و ضعف‌هایمان را هم به‌خوبی بشناسیم، ملّتی که اندوخته‌های تاریخی‌اش را استفاده نکند و از آنها درس نیاموزد، قطعاً رو به تباهی خواهد رفت.

محمد فزونی
چهارشنبه، چهارم اردیبهشت ماه
سالِ ۱۳۹۸ خورشیدی

اخیراً با توجه به اینکه در حال ویرایش یک کتاب هستم، با افزونه‌ای که روی نرم‌افزار وورد نصب می‌گردد و نام آن ویراستیار است، آشنا شدم. از مزایایی فوق‌العادۀ این افزونه، ویرایش حرفه‌ای و اصولی نوشتارهای فارسی است. به‌عنوان‌مثال شما در متنی که در حال نوشتن آن هستید لغتی استفاده‌شده مانند، “حیات‌اش”. اما دقیقاً نمی‌دانید که این نحوۀ نوشتن کلمه مذکور صحیح است یا خیر. آیا آن را نباید به‌صورت “حیاتش” و یا حتی “حیات خودش” نوشت. در این هنگام اگر افزونه ویراستیار را داشته باشید، به‌راحتی این ابهام‌ها برایتان رفع خواهد شد. در تصاویر زیر نحوه به‌کارگیری این افزونه در سه‌ تصویر متفاوت بیان شده است.

ابتدا کلمه یا کلماتی که برای شما شک برانگیز هستند، در یک فایل وورد به‌صورتی که در تصویر می‌بینید، بنویسید

سپس، با توجه به شکل، ابتدای منوی Virastyar را باز کنید، سپس روی گزینۀ ویراستیاری کلیک نمایید. بقیه کارها را این افزونه البته با کسب اجازه از شما انجام می‌دهد

اگر توجه کنید، این افزونه تشخیص داده که حیاتش درست است نه حیات‌اش و آنرا اصلاح کرده است.

اگر شما کتاب یا مقاله‌ایی را در نرم‌افزار تک تایپ می‌کنید، هرجا و هروقت که به کلمه‌‎ایی این‌چنینی برخورد کردید، به‌راحتی کلمه یا خط مورد نظر را در فایل وورد کپی نمایید و سپس از ویراستیار استفاده کنید.

به عقیده بنده این افزونه کمک شایانی برای حفظ درست‌نویسی خط فارسی در متون مختلف به نویسندگان می‌کند. به‌ یاد داشته باشیم که همگی ما به زبان و خط فارسی مدیون هستیم و کمترین ادای دین، همین فارسی‌نویسی صحیح است.

اما این افزونه را از این آدرس که متعلق به وب‌‎گاه دانشگاه فردوسی مشهد است، می‌توانید بارگیری کنید.

یکی از بهترین شیوه‌های آموزش زبان دوم یا سوم در دنیا که این روزها در سراسر دنیا، به خصوص آمریکا دنبال می‌شود، استفاده از سایت duolingo است که یادگیری زبان را به یک بازی تبدیل کرده و شما از طریق انجام یکسری بازیهای ساده، زبان مدنظرتان را از طریق زبان انگلیسی یا هر زبان دیگر (البته متاسفانه زبان فارسی وجود ندارد) یادمی‌گیرید. این شیوه آموزشی چندبار در آمریکا جزو بهترین روش‌ها و استارتاپ‌ها انتخاب شده است.

این به اصطلاح اپ (شما یادگیری را هم از طریق سایت و هم از طریق یک اپ می‌توانید دنبال کنید) یا شیوه آموزشی نزدیک به 300 میلیون کاربر از سراسر دنیا دارد. بنده اخیرا از طریق این وبسایت شروع به یادگیری زبان اسپانیایی از طریق زبان انگلیسی کرده‌ام. یعنی سایت در نظر می‌گیرد که شما یک انگلیسی زبان هستید و از این طریق به شما اسپانیایی می‌آموزد. از این طریق زبان انگلیسی شما هم تقویت می‌گردد. از نظر بنده شیوه آموزش این سایت عالیست. اگر قصد دارید که به غیر از انگلیسی زبان دیگری را هم یاد بگیرید حتما به این سایت مراجعه نمائید و شیوه آنرا تست کنید. بعد از اتمام تمام مراحل که بسته به میزان فعالیت شما بین یکسال تا سه‌سال شاید به طول بیانجامد، در پایان کار از شما آزمونی گرفته خواهد شد و مدرکی مبنی بر اتمام دوره زبان انتخابی شما، برای شما صادر خواهد شد. آموزش هم کاملا رایگان است.

اسکرین شات فوق را از صفحه اختصاصی خودم در سایت دولینگو گرفتم. زرد شدن مراحل فوق به معنی به پایان رساندن آن مرحله است. عدد 38 که در بالا سمت راست مشاهده می‌نمائید یعنی 38 روز است که در حال یادگیری مداوم و خوب هستم.

شروع به این شکل است که در ابتدا شما زبان مبدا (یعنی زبانی که به آن صحبت می‌کنید که بازهم تکرار می‌کنم متاسفانه فارسی جزو آنها نیست) را انتخاب می‌کنید. در گام دوم زبانی را که قصد دارید بیاموزید انتخاب می‌نمائید. سپس سطح را از شما سئوال می‌پرسد که تا چه حد زبان انتخابی را یاد دارید. با انتخاب سطح مبتدی یا هر سطح دیگر، کار آغاز می‌گردد. در برخی از دوره‌ها، یک راهنمای بسیار کوتاه در حد یک صفحه وجود دارد که ایده اصلی آن مرحله را به شما می‌آموزد. سپس وارد مراحل می‌شوید و در دنیای زبان جدید انتخابی غوطه‌وار خواهید شد. بنده که از یادگیری زبان‌های خارجی، بسیار لذت می‌برم. چون یادگیری زبان از مرحله‌ای به بعد شما را وارد فرهنگ آن زبان و کشور می‌کند که برای من بسیار زیباست. اگر یادگیری را از طریق این سیستم شروع کردید و در جایی سئوالی برایتان پیش آمد، می‌توانید با بنده مکاتبه نمائید (ایمیل در برگه اطلاعات شخصی موجود است. البته از طریق ارسال نظر در پائین همین صفحه نیز می‌توانید سئوالتان را مطرح نمائید) تا در صورت یادداشتن، راهنمایتان کنم.

استریک من در روز 3 آذر 98. جالب است که این یک هفته که نت در ایران قطع شد، استریک من یک شد اما به دولینگو ایمیل زدم و اون رو بحالت قبل که گمان کنم 437 بود تغییر دادند

اخیرا بنا به دلایلی برخی از سختی‌های دوران دانشجوی‌ام را بیاد آوردم. قصد کردم که اندکی از مشکلات دانشجویان فعلی و مشکلات آن زمان خودم را بنویسم. روزی می‌رسد که من در این دنیا حضور نخواهم داشت و به نیستان وجودم بازخواهم گشت، اما نوشته‌هایم به احتمال زیاد بیشتر از من عمر خواهند کرد و شاید این مطالب تاثیری بگذارد در جریان زندگی قشری خاص در جامعه خود یا جامعه جهانی. یک نامه هم آن زمان برای اساتیدم نوشته بودم که برای شما در ادامه قرار می‌دهم، شاید متن آن نامه برای فرد علاقمند به این موضوعات و مباحث مفید واقع شود و بداند ما چطور درس خواندیم و برخی از مسئولین و اساتید برای ما چه کارها که انجام ندادند. این مقاله و نامه مذکور را از طریق لینک‌های مستقیم ذیل می‌توانید بارگیری و مطالعه فرمائید.

قولی که از یاد رفت؛ نگاهی خاص به مشکلات دانشجویان

نامه‌ای برای اساتیدم که در دوران دانشجویی نوشتم

پی‌نوشت: بنده قبل از انتشار این متن، از یکی از دانشجویان عزیز خواهش کردم که یکبار متن را مطالعه بفرمایند و ایشان نیز منت گذاشتند و خواندند. نکاتی را گوشزد فرمودند، ولی به طور کلی با انتشار چنین متنی مخالفت کردند. نظر ایشان این بود که انتشار این متن باعث سوء‌تفاهمات زیادی برای دانشجویان و کارکنان دانشگاه خواهد شد و یک کار فرهنگی را زیر سئوال خواهد برد. اما بنده بعد از دریافت نظرات ایشان، متن را تغییرات عمده‌ای داده و آن را منتشر کردم. امیدوارم این متن دیگر کسی را نرنجاند. این سطور، بخشی از زندگی دانشجویی بنده بوده و مشکلاتی که از نزدیک دیده بودم در آن مطرح نمودم و قصدم فقط ادای دین به بخشی از جامعه فرهنگی کشور، یعنی دانشجویان عزیز بود. هیچ قصد توهینی در کار نبود و نیست و هیچ وقت نگاه از بالا به پائین به هیچ شخص خاصی، نداشته‌ام، ندارم و نخواهم‌ داشت. نوشته‌ فوق کاملا از دل برآمده است، امیدوارم که بر دل نشیند و موثر واقع شود.

به یاد دارم سال 1381 که ورودی سال اول دانشگاه پیام‌نور گنبدکاووس بودم، بسیاری از همکلاسی‌هایم با دیپلم ریاضی در آزمون استخدامی آموزش و پروش و یا موسسات مالی و بانک‌ها شرکت کرده و قبول شده بودند. هم درس می‌خوانند و هم کار می‌کردند. تعدادشان هم کم نبود. سال 1385 هم که در مقطع کارشناسی‌ارشد پذیرفته شدم، اکثر همکلاسی‌هایم که نتوانسته بودند برای ادامه تحصیل قبول شوند در یکی از این آزمون‌های استخدامی شرکت می‌کردند و عموما براحتی قبول می‌شدند. واقعا بعد از گرفتن مدرک، از هر دانشگاهی؛ دولتی، پیام‌نور و یا آزاد، بحث استخدام بسیار راحت‌تر بود و مدرک تحصیلی شما ارزش و اعتباری داشت. قبل‌تر از این تاریخ‌ها هم که اوضاع و احوال دارندگان مدرک بسیار بهتر بود و گزینه‌های بهتر و بیشتری برای کار کردن داشتند.

اما هر چه گذشت، استخدام سخت‌تر و کمتر شد. تعداد مدارک و دانشگاه‌هایی که مدرک چاپ می‌کردند و دست خلق‌الله می‌دادند بیشتر و بیشتر شد. عنقریب، جامعه از این همه مدرک به حالت انفجار برسد. هر نوع دانشگاهی با هر شرایطی که بخواهید در ایران وجود دارد و در برخی از آنها فقط کافی است که پول بپردازید و بزودی لیسانسه، یا فوق‌لیسانسه و یا حتی دکتر هم می‌شوید. این روزها دیگر آن رمق و انگیزه‌ایی که در نسل ما بود، در دانشجویان فعلی مشاهده نمی‌شود و این عزیزان بسیار بی‌انگیزه هستند. البته قطعا حق هم دارند و ما اساتید نباید یک‌طرفه به قاضی رویم و آنها را محکوم کنیم که درس نمی‌خوانند و چه و چه.

اما بنظر بنده دانشجویان بعد از فارغ‌التحصیلی از دانشگاه به چند عنصر نیاز دارند که بتوانند به هدف مطلوب و موفقیت مد نظر خود برسند که در ادامه آنها را فهرست نموده‌ام:

1- خلاقیت،
2- سواد کافی در رشته تخصصی،
3- قدرت ریسک‌پذیری،
4- اعتماد به نفس،
5- عمل‌گرا بودن و توان انجام کار گروهی،
6- تعامل و توان برقراری ارتباط.

اما اینکه بنده برای شما چه نسخه‌ایی می‌توانم بپیچم که به هر شش مورد مذکور دست یابید، در حد سواد بنده نیست. اما چند نکته خدمت‌تان عرض می‌کنم که شاید مفید باشد.

متاسفانه دانشگاه‌ها، نه فقط در ایران، در سرتاسر جهان، خلاقیت و تفکر خلاق و مبتکرانه را به دانشجویان نمی‌آموزند و حتی در مواردی مشاهده شده که خلاقیت دانشجویان را کاهش هم می‌دهند. در مورد اعتماد به نفس هم همین شرایط حاکم است. معاونت‌های فرهنگی فعالیت‌ها و برنامه‌های خاصی ندارند که به واسطه آنها دانشجویان بعد از ورود به دانشگاه و شرکت در این نوع فعالیت‌ها یا مراسم‌ها، اعتماد به نفس بیشتری کسب نمایند و خود را بهتر بشناسند. البته برنامه‌هایی از سوی آن معاونت‌ها تدوین شده است و اجرا می‌گردد، ولی آن برنامه‌های مورد نظر و مطلوب دانشجویان این عصر و زمانه نیست که با علاقه در آنها شرکت کنند و به وجد بیایند و خود، جامعه‌شان و نیازهای ملت‌شان را بهتر بشناسند و درک کنند که از این طریق شاید اندکی به خودباوری برسند و حداقل راه‌شان را بیابند. پس به عقیده بنده در این شرایط خود دانشجویان باید آستین‌ها را بالا بزنند و برای ساختن آینده خودشان و جامعه‌ای که در آن قرار است زندگی کنند تمهیداتی بیاندیشند. زمانی بود که شما تنها با یک لیسانس ریاضی یا لیسانس در هر رشته دیگر براحتی یک شغل مطلوب و مرتبط با رشته می‌یافتید، ولی دیگر آن دوران گذشت و دیگر هیچ‌گاه باز نخواهد گشت. در دوران حاضر، کارفرمایان دولتی و غیر دولتی تنها به دنبال جذب بهترین‌ها هستند، هم از لحاظ علمی، هم از این لحاظ که شخص حرفی برای گفتن داشته باشد؛ یعنی متکی به خود باشد، خلاق باشد، توان کار تیمی بالا داشته باشد و خیلی از چیزهای دیگر که در دانشگاه‌ها آنها را نمی‌آموزند.

اما ورود به دانشگاه اگر تمامش ضرر باشد، چند فایده دارد.
اولا، اینکه در این محیط شاید افرادی را ملاقات کنید که بسیار بتوانند به شما کمک نمایند، افرادی دنیا دیده، باسواد و با تجربه. در دنیای ماشینی و سرمایه‌داری این زمانه، حتی برای مشاوره گرفتن و ملاقات کردن با افراد موفق هم شما باید پول بپردازید و سر آخر به جایی هم نمی‌رسید، چون نیت فرد راهنما از ابتدا تنها کسب درآمد برای خودش بوده، نه راهنمایی یک جوان جویای موفقیت. من که در بسیاری از موارد به دانشجویانم همانند برادران و خواهران کوچکم می‌نگرم و از اینکه بتوانم پندی به ایشان بدهم و یا مشورتی بدهم بسیار خرسند می‌شوم، در مقابلش هم هیچ توقعی از ایشان ندارم، تنها توقع‌ام این است که به فکر آینده خود و کشورمان باشند، کشوری که فرزندان من قرار است در آن زندگی نمایند.
ثانیا، در محیط دانشگاه، دانشجو می‌تواند ضمن اینکه درس‌اش را می‌خواند، تمرین نماید که چطور با دیگران در تعامل باشد و مهارت‌های برقرای ارتباط خودش را افزایش دهد و تقویت کند. چون حداقل، در ایران، تا قبل از ورود به دانشگاه بحث تفکیک جنسیتی وجود دارد، بنده بسیاری از دانشجویان را دیده‌ام که بسیار در کلاس ناراحت هستند و به سختی می‌توانند با همکلاسی یا یکی از هم‌دانشگاهی‌های خود از جنس مخالف ارتباط برقرار نماید. شما فرض کنید که این مشکل حتی در دانشگاه هم حل نشود و این شخص قصد ورود به دنیای کسب و کار را می‌کند، چه فاجعه‌ایی برایش رخ خواهد داد؟ پس از محیط اجتماعی دانشگاه حداکثر بهره را ببرید. این طور گمان نکنید که منظور از ارتباط، فقط ارتباط با جنس مخالف است، خیر. ارتباط با دوستان خود، اساتید خود، مدیران دانشگاه و هر شخص دیگری که در آن محیط هست و اندکی با شما مرتبط است. در این محیط تمرین نمائید که در آینده و در بدو ورود به دنیای پس از دانشگاه، شخصی با روابط اجتماعی و قدرت برقرای ارتباط بالا با دیگران باشید. هدف تنها گرفتن یک مدرک نباشد. لیاقت آن مدرک و ملزومات داشتنش، از خود آن یک تکه کاغذ مهم‌تر است. بنده به ضرس قاطع به شما عرض می‌کنم درصد بالایی از افرادی که این روزها بیکار هستند، مواردی که در بالا ذکر نموده‌ام را ندارند. پس تلاش کنید که در محیط دانشگاه، اگر امکانش هست، به موارد مذکور دست یابید.
این را هم اضافه نمایم که متاسفانه به علت شرایط اقتصادی اخیر در کشور، در اکثر خانواده‌ها این روزها مادرها و پدرها هر دو مشغول کارند که از پس مخارج سنگین زندگی برآیند و زیاد برای فرزندانشان وقت ندارند که بنشینند و همانند دو دوست با ایشان حرف بزنند و آنها را راهنمایی نمایند. این باعث شده که کلا با تمامی احترامی که برای دانشجویان عزیزم قائل هستم، این عزیزان ساده‌ترین موارد در ارتباط با افراد را در جامعه یاد نداشته باشند. به عنوان مثالی کوچک عرض کنم که دانشجویان پسرم که به اتاق کارم می‌آیند یک دست‌شان در جیب است و دست دیگر را بلند می‌کنند که با بنده دست دهند، ولی نمی‌دانند که دست دادن در اکثر جوامع از این قانون تبعیت می‌کند که تا شخص بزرگ‌تر دست دراز نکرده برای دست‌دادن به شما، شما نباید دست‌تان را برای ایشان بلند کنید. اول شخص بزرگ‌تر و والامقام‌تر این کار را باید بکند. در مورد دانشجویان دختر هم بماند که این عزیزان چگونه‌اند.

یک توصیه بنده به شما این است، حتما در کنار دروسی که در دانشگاه می‌خوانید که بسیاری از آنها چرندیات محض است، مطالعه آزاد نمائید. گناه ندارد کسی که رشته‌اش ریاضی است، اندکی فلسفه و تاریخ و روانشناسی هم بخواند. به عقیده بسیاری از روانشناسان و پزشکان، مطالعه، به صورت ناخودآگاه، قدرت خلاقیت را در فرد افزایش می‌دهد. این روزها شما بعد از گرفتن یک مدرک لیسانس و ورود به دنیای کسب و کار، تنها به سواد در رشته خود نیاز ندارید. این روزها در همه جای این کره خاکی، خلاقیت، تقریبا حرف اول و آخر را می‌زند. بعد از این ویژگی، اعتماد به نفس و سایر موارد مذکور در بالا بسیار به شما کمک خواهند نمود.

اخیرا فیلمی را تماشا کردم با عنوان The king’s speech که برنده جایزه اسکار سال 2010 بود. یک داستان واقعی در مورد پسر پاشاه جورج پنجم، پادشاه بریتانیا، که در پایان خود به تخت پادشاهی می‌نشیند. اما این شخص به نوعی لکنت مبتلا بود که در جمع نمی‌توانست صحبت کند، نقصی که برای یک پادشاه، عیب بزرگی است. بسیاری از پزشکان و متخصصان از سراسر انگلستان برای مداوای ایشان به کار گرفته شدند، اما مشکل این شخص حل نشد. تا اینکه همسر ایشان به عنوان آخرین پزشک شخصی را برای درمان همسرش می‌یابد. ایشان با به کارگیری تکنیک‌های عجیب و منحصر به خودش به این شخص می‌فهماند که مشکلش قابل درمان است. بعد از مدتی اسکاتلند یارد (پلیش ویژه انگلستان) متوجه می‌شود که این فرد پزشک نیست و هیچ مدرک پزشکی ندارد و تنها با اتکاء به سواد تجربی‌اش و باوری که به خود داشت، به درمان افراد در جامعه می‌پردازد. اما در نهایت تنها کسی که پسر پادشاه را درمان نمود این شخص بود. دیدن این فیلم در بسیاری از سکانس‌هایش، مو به تنم راست کرد. آنقدر از دیدن‌اش لذت بردم که در چند جا این فیلم را به دانشجویان عزیزم توصیه کردم. مهمترین پیام این فیلم هم برای بنده، جسارت و خلاقیت عجیب فرد درمان‌گر بود، چیزی که در بهترین پزشکان انگلستان و متخصصین زیادش، وجود نداشت.

به عنوان دومین مثال از بحث خلاقیت و جسارت برای بنده، فیلم The artist بود که در سال 2011 برنده اسکار بهترین فیلم شد. واقعا جالب است که در این سال یک کارگردان فرانسوی بعد از گذشت یک سده از عمر فیلم‌های صامت (بی‌صدا)، قصد می‌کند که یک فیلم صامت از سال 1927 بسازد که روایت‌گر گذر سینما از فیلم‌های صامت به صدا‌دار است. برای بنده که بسیار خلاقیت این کارگردان جالب بود، به جریان انداختن یک سبک خاص از فیلم‌ها که برای بسیاری از عاشقان سینما حالت نوستالژیک (قدیمی و خاطره‌انگیز) دارد، بسیار فکر مبتکرانه‌ای است که همین دید و فکرنو در این زمان، باعث کسب جایزه اسکار برای این کارگردان و فیلم‌اش شد. البته امکان هم داشت که بسیاری از همتایان ایشان، این فیلم را رد کرده و کلا آبروی هنری شخص زیر سئوال رود، ولی این اتفاق نیافتاد و منتقدان سینما بهترین نقدها را برای فیلم نوشتند.

پس خلاقیت و باور، در این عصر حاضر بسیار می‌تواند به شما در کسب و کارتان کمک کند. هیچ اشکالی ندارد اگر شما می‌دانید که توان انجام کاری را دارید، مستقیم به مدیران و مسئولین مراجعه کنید و خودتان را به آنها معرفی کنید و بقبولانید. به یاد یکی از بازیکنان تیم ملی والیبال کشور افتادم که از مشهد به تهران می‌رود و در اردوی تیم ملی حضور پیدا می‌کند و به مربی اصرار می‌کند که از من تست بگیرید، چون خودش را باور داشت. بعد از گرفتن تست از ایشان، متوجه می‌شوند که این فرد در پست مورد نظر، بسیار عملکرد خوبی دارد و همین جسارتش آن را به تیم ملی والیبال کشور راه می‌دهد. پس شما هم نترسید، اول خوب فکر کنید، سپس با اعتماد کامل به خودتان گام بردارید و عمل کنید و از هیچ شکستی هم نهراسید. لابلای صفحات کتب تاریخی، پر است از سرنوشت و موفقیت‌های این گونه افراد که سرمشق بشریت نیز شده‌اند. این افراد هم گمان نمی‌کردند که روزی آنقدر بزرگ و موفق بشوند، ولی این اتفاق برای ایشان افتاد. شاید برای شما هم آینده به این حد بزرگ و روشن باشد، اگر خودتان بخواهید و آن را بسازید و در انتظار هیچ‌کس و هیچ‌دولتی ننشینید.

در پایان به عنوان جمع‌بندی و پاسخ خیلی ساده به سئوالی که در عنوان این نوشتار مطرح شد، عرض کنم که، به عقیده بنده ورود به دانشگاه‌های خوب و استاندارد دو فایده عمده دارد، اولی ملاقات با افراد باسواد، دنیا دیده و موفق و دومی تمرین برای ارتقاء ارتباطات اجتماعی و شاید خلاق‌اندیش شدن. شرط کسب سواد در رشته تخصصی را هم که اصل اول قلمداد می‌کنیم. ولی اگر شما بخواهید که فقط وارد دانشگاه شوید که یک تکه کاغذ به عنوان مدرک در پایان چهار سال دریافت کنید و بنشینید تا شغلی برایتان پیدا شود، اصلا قدم به دانشگاه نگذارید، جز اتلاف وقت‌تان چیزی عایدتان نمی‌شود. این روزها جهان در انتظار خلاقیت و ایده تازه است، نه مدرک کارشناسی یا کارشناسی ارشد شما.

محمد فزونی
دانشگاه گنبدکاووس

آیا در خصوص امور دانشگاهی نیاز به مشاوره دارید؟

چندی پیش یکی از تجربیات خودم را در زمینه تغییر شاخه پژوهشی به رشته تحریر در آوردم و برای استفاده عموم آن را در وب‌سایت پانویس منتشر کردم. میتوانید این مقاله را در آدرس زیر مطالعه بفرمائید و اندکی با مصائب و مشکلات این تصمیم آشنا شوید.

لینک مقاله ” مشکلات تغییر شاخه پژوهشی” در سایت پانویس

اساتید جریان‌ساز یا جریان‌باز؟

یکی از عادات من در پژوهش این است که قبل از خواندن مقاله هر شخص، ابتدا نگاهی به رزومه و صفحه شخصی فرد مورد نظر در اینترنت می‌اندازم. چندی پیش یکی از این اساتید نظرم را به خودش جلب کرد. متوجه شدم که ایشان به طور هم‌زمان در دو دانشگاه معتبر در دو کشور متفاوت مشغول به کار هستند. موضوع وقتی برایم جالب شد که متوجه شدم این شخص در کشور خود، دانشگاهی را تاسیس نموده که فقط در مورد قهوه تحقیق می‌کنند. مقالات بسیار جالبی در مورد فضای یک قهوه فروشی نوشته و در وبسایت دانشگاه خود قرار داده‌اند. البته فضای این دانشگاه مانند سایر دانشگاهها که در آن دوره‌ای و آزمونی و مدرکی وجود دارد، نیست. تنها تحقیق و تبادل نظر و … در این فضا حکم‌فرماست.

ایده اصلی افتتاح و تاسیس این دانشگاه به این صورت شکل گرفته که ایشان حدود 430 قهوه فروشی معروف را در سراسر دنیا مشخص نموده و طی سالهای متمادی به بیش از 50 کشور و 260 شهر مختلف در این کشورها سفر کرده و حدودا تعداد بسیاری از قهوه فروشی‌های مدنظر خود را از نزدیک بازدید نموده‌اند. از هر مکان عکسهایی تهیه نموده و بسیار زیبا با چیدن این عکس‌ها در کنار یکدیگر و تبدیل آنها به پوستر، به طور کاملا رایگان این پوسترها را در اختیار هر متقاضی در هر نقطه از دنیا ارسال می‌کنند. امروزه بسیاری از قهوه‌فروشان در سراسر دنیا برای بازدید ایشان از فروشگاه خود به اصطلاح سر و دست می‌شکنند و حاضرند مبالغ هنگفتی به ایشان بپردازند تا یکبار از قهوه‌فروشی آنها بازدید کنند و یک قهوه در آنجا میل کنند. ایشان قصد کرده‌اند که تمام قهوه‌فروشی‌های مشخص شده را از نزدیک بازدید کنند. مجموع تمام این سفرها، تجربه‌ها و بازدیدها منجر به احداث این دانشگاه شده که البته به قصد چپاول و مدرک سازی برای عوام در کشورش نیست، تنها برای احیاء نمودن چیزی که به آن ایمان دارد تصمیم به این کار گرفتند. تنها منفعتش، لذت چشاندن طعم واقعی یک فنجان قهوه در یک محیط کاملا دنج و عمیق شدن در آن محیط، به ملتش می‌باشد. هدفش ارتقای دانش عمومی جامعه خود در مورد یک فنجان قهوه می‌باشد. در این مثال ایشان با خلاقیت خاص خود، کاملا یک جریان‌سازی مثبت در جامعه خود را انجام داده و به نفع هیچ کس و هیچ حزب و گروهک خاصی گام بر‌نمی‌دارند، تنها به چیزی که خودشان ایمان دارند می‌پردازند.

به عنوان مثالی دیگر اخیرا با خانمی آشنا شدم که بعد از تقریبا سه دهه زندگی در شوروی سابق به آمریکا سفر کرده و در آنجا ازدواج کرده و ماندگار شده‌اند. ایشان وبلاگی دارند در مورد ریاضیات و سایر مطالب عمومی که در دنیا خوانندگان بسیاری دارد و جزو وبسایت‌های بسیار محبوب است. ایشان در این سایت خاطراتشان را از لحظه ورود به آمریکا می‌نویسند. بسیار تحت تاثیر سبک زندگی آمریکایی‌ها قرار می‌گیرند و می‌نویسند “زندگی من به دو نیمه تقسیم شد، نیمه‌ایی از آن در وطنم که بسیار سخت گذشت و خاطرات تلخ بسیاری از آن در ذهن دارم و نیمه دوم در آمریکا که بسیار شاد زندگی کردم. فرهنگ آمریکا با شوروی قابل قیاس نیست. در شوروی هر روز دیدن صورت خون آلود پسرم بعد از زد و خورد در مدرسه و بازگشتش به خانه کم‌کم برایم عادی شد، اما در آمریکا روزی به دلیل پرتاب کردن یک مداد از سوی پسرم به همکلاسی‌اش به مدرس احضار شدم و برایم بسیار عجیب بود که اینها فقط به پیشگیری فکر می‌کنند و نوع بشر برایشان مهم است، برخلاف وطنم (شوروی) که دیگر در آن نه به پیشگیری می‌اندیشند و نه به درمان، فقط گذران زندگی می‌کنند”. خلاصه ایشان که جزو نفرات دارنده مدال المپیاد جهانی در ریاضی بودند، بعد از مشغول شدن در دانشگاه MIT و آغاز فعالیت‌های پژوهشی و آموزشی خود، شروع می‌کنند در این کشور برای عموم مردم ریاضی را به زبان ساده تدریس و تفهیم کردن. جلسات سخنرانی زیادی در مکان‌های مختلف، از پارک‌ها گرفته تا سالن‌های بسیار بزرگ دایر می‌کنند که به فرهنگ عمومی و نگاه کلی جامعه جدید خود در مورد ریاضی کمک کنند، با اینکه آمریکا وطنش نیست. این استاد به جریان‌سازی می‌اندیشد و درگیر بازی با جریانات به هیچ وجه نمی‌شود.

مثال‌های فوق دو مثال از هزاران مثالی است که به چه صورت اساتید دانشگاهی در غرب، در جامعه خود جریان‌سازی می‌کنند. جالب هست که بدانید استادی که در ابتدا ذکر شد و بنده کارهایشان رو دنبال می‌کنم، در حوزه تخصصی خودشان، یکی از بزرگان علمی محسوب می‌شوند و صاحب بسیاری از جوایز بین‌المللی هستند، احیانا گمان نکنید یک استاد کاملا بی‌سواد و بیکار هستند که از روی بیکاری قصد کرده‌اند از این کارها انجام بدهند. اما کاملا برعکس با این فرآیند، در شرق عمدتا اساتید جریان‌بازی می‌کنند و یا جریانات با اساتید بازی می‌کنند. یعنی فقط درگیر جریانات از پیش طراحی شده توسط سیاستمداران، احزاب و … می‌شوند و به طور کلی در 30 سال دوره کاری خود به ندرت شاهد این هستیم که اقدامی خلاقانه در جهت ارتقاء سطح فرهنگ، اندیشه، سبک زندگی و … و به طور کلی شناساندن پدیده‌ای جدید و نوین در جامعه خود باشند. کم می‌بینیم اساتیدی که دغدغه فرهنگ عمومی، تغییر در جهت بهبود، اخلاق و بسیاری موارد دیگر را داشته باشند. البته به نظر بنده اگر اساتید مذکور در ایران حضور داشتند، نه تنها اساتید خوب محسوب نمی‌شدند، بلکه برچسب‌های، خل، بیکار، بی‌دغدغه و … نیز به آنها می‌زدند، اساتید خوب و زرنگ در کشور ما، اساتیدی هستند که به صورت فله‌ای مقاله می‌دهند، شغل دوم و سوم دارند و به اصطلاح خودشان بیزینس می‌کنند، همیشه حرف‌ها و نظرات آنان درست است و … .

اما برای من همیشه این سئوال مطرح است که در کشور ما چرا از این قسم اساتید کم داریم یا اصلا نداریم که به فکر ارتقاء سطح فرهنگ عمومی جامعه باشند. کشوری که هزاران سال قدمت دارد و طلایه‌دار مدنیت، تدین، انسانیت، فرهنگ و تمدن در سراسر دنیا بود، چرا دیگر اندیشمندانش، دغدغه فرهنگ ندارند، دغدغه راستی و درستی ندارند. تنها دل‌مشغولی‌های افراد خودشان و منافعشان است.

به نظر شما مقصر کیست؟

عده‌ای از اساتید دیندار هستند و اصول‌گرا، عده‌ای روشن فکر هستند و اصلاح‌طلب. عده‌ای سرمایه‌دار هستند و اصول‌طلب (یعنی هر جا به نفعشان باشد اصول‌گرا هستند و هر جا به نفعشان باشد اصلاح‌طلب). عده‌ای متعصب هستند و بی‌سواد. همه به گمان خودشان درست می‌گویند و درست رفتار می‌کنند. اما بسیار کم هستند اساتیدی که دغدغه اصلی‌شان، تنها منافع خودشان نباشد، دیگران نیز برای آنها ارزش داشته باشند. هیچ‌کس به این موضوع نمی‌اندیشد که تنها در کنار یکدیگر می‌شود کشور را ساخت، نه در مقابل یکدیگر، حداقل هم‌فکر نیستیم باید یاد بگیریم که همدیگر را تحمل کرده و به یکدیگر احترام بگذاریم. آخرین شاهد زنده از این امر، فضای انتخاباتی امسال بود. فضای بسیار بی‌اخلاق، همه چیز در آن حاکم بود به جز فرهنگ اصیل ایرانی اسلامی و اخلاق باستانی‌مان. ما هیچ نفهمیدیم که فلان کاندید قرار است چه کار مثبتی انجام بدهد، فقط شنیدیم و دیدیم که فلان کاندید چقدر جالب و مهندسی شده حریف را تخریب می‌کرد. متاسفانه بسیاری از این افراد تخریب‌چی نیز از اساتیدمان بودند. جریان‌سازی مثبت که انجام نشد هیچ، جریانات منفی فرهنگی و اخلاقی بسیاری در کشور پراکنده شد. خدا پدر و مادرتان را بیامرزد، نکنید، خودمان می‌دانیم که به چه کسی رای بدهیم و به چه کسی رای ندهیم. لطفا جریان‌بازی نکنید، خودتان باشید، آرامش و آسایش ملت را در نظر بگیرید نه منافع خود و عده‌ایی سودجوی دیگر را.

اما شاید مسئول تمام تقصیرات اساتید نباشند، قوانین مقصر واقعی هستند. به عنوان مثال در آیین‌نامه ارتقاء جدید که تصویب و به دانشگاهها ابلاغ شد، نوشته شده، برای ارج نهادن به زبان فارسی هر پرونده ارتقاء باید حتما شامل حداقل یک مقاله به زبان فارسی باشد. چه قانون جالبی. چقدر این قانون به زبان فارسی کمک کرد. عن قریب، حافظ، سعدی و مولانا از خاک برخواهند خواست و درود خواهند گفت به وضع کننده این قانون. آخر عزیزانم در برخی از رشته‌های دانشگاهی، ما حتی هنوز یک کتاب هم به زبان فارسی نداریم چه برسد به مجله به زبان فارسی. همین شده که بسیاری از اساتید زرنگ به فکر تاسیس مجلات به زبان فارسی افتاده‌اند تا هم خودشان نفعی برند و هم دیگران را به فیض برسانند. این هم شد کمک به زبان فارسی. امیدوارم روزی بفهمم که بنده در اشتباهم و قانون مذکور قانون بسیار خوبی بوده و تاثیرات بسیار مطلوبی در زبان فارسی داشته. یا در فرآیند جذب، بسیاری از اساتید تازه وارد و جوان را دیده‌ام، که بسیار پرانرژی و بااستعداد هستند، اما به دلیل طولانی شدن فرآیند استعلاماتشان جهت استخدام، تمام انگیزه‌ و انرژی خود را از دست می‌دهند و وقتی که جذب سیستم می‌شوند دیگر از آن شور و شوق‌های ابتدایی در ایشان خبری نیست، تنها به فکر تبدیل وضعیت و به اصطلاح محکم کردن جای پایشان هستند. ابتدا که پیمانی هستند، تلاش می‌کنند و کلی مقاله بی‌مایه و سطحی می‌نویسند که ظرف مدت دوسال امتیازات لازم برای تبدیل شدن به رسمی-آزمایشی را کسب کنند، بعد از اینکه رسمی-آزمایشی شدند، تلاش می‌کنند که دانشیار شوند، چون شرط اصلی برای رسمی-قطعی شدن دانشیاری است. خلاصه روز و شب به دنبال چاپ مقاله می‌روند و تنها کمیت مد نظرشان است و صد البته کیفیت تنها چیزی است که به آن بهایی نمی‌دهند. بعد از این مدت طولانی که دانشیار شدند و بلافاصله اگر بخت یارشان باشد، رسمی-قطعی نیز شدند، دیگر حس و حالی برایشان باقی نمی‌ماند که تلاش کنند و از این به بعد کارهای عمیق علمی و جریان‌سازی‌های مثبت در جامعه انجام دهند. این نیرو چیزی را از دست داده که سخت بشود دوباره آن را به دست آورد، انگیزه‌‌اش را از دست داده. امیدوارم قوانین در جهت تسهیل امور استخدامی و تبدیل وضعیت اعضای هیات علمی پیش برود. البته لازم به ذکر است که اخیرا سامانه‌ای از سوی وزارت علوم تحقیقات و فناوری راه‌اندازی شده بنام سامانه جامع نور رضوی که تمام فرآیندهای استخدامی و تبدیل وضعیت اعضای هیات علمی از طریق این سامانه انجام می‌گردد. بنده بسیار به این سامانه خوشبین هستم و این سامانه بسیاری از ایرادات در فرآیند جذب را تسهیل و کوتاه می‌کند، البته ایرادت قوانین هنوز پابرجا است.

اما شاید هم، مقصر قوه مقننه است، که با موضع‌گیریهای به هنگام و مناسب با آرمان‌های انقلاب، همیشه بهترین وزیر را راهی وزارت علوم کرده است و این دلیلی شده برای وضع بهترین قوانین که کاملا اساتید جریان‌ساز را تربیت کرده و به ایران و دنیا معرفی می‌کند. انتخاب وزیر علوم کاملا به سیاست آغشته شده و در این فرآیند رای اعتماد هر چیزی بررسی می‌گردد به جز صلاحیت و جسارت لازم و کافی برای تصدی وزارت. وزارت‌خانه‌ایی که تصمیماتش بسیار در وضعیت اقتصادی آینده و حال کشور دخیل است، چرا باید اینقدر سیاست زده شود. بسیار شنیده‌ام که نماینده‌ایی به وزیر مراجعه کرده و درخواست برکناری رئیس دانشگاه در شهر خود را دارد، وزیر هم از ترس استیضاح بعد از چند جلسه ملاقات با ایشان بالاخره به این امر تن داده و براحتی رئیس یک دانشگاه را عوض می‌کند. این یعنی نداشتن صلاحیت و جسارت برای تصدی وزارت. آخر چرا این همه دخالت در اموری که هیچ تخصصی در آن نداریم براحتی انجام می‌شود. بارها دیده‌ام که خطیب جمعه، فرماندار و یا نماینده شهری در امور دانشگاه‌ها براحتی دخالت نموده‌ و بدون داشتن صلاحیت لازم علمی و تخصصی در موضوعات مختلف، اظهار نظر می‌کنند و باز هم وزیر و سایر مدیران ذی‌ربط جسارت لازم برای اجازه ندادن در این امور را به افراد مذکور، ندارند.

شاید عوامل خارجی دخیل هستند و جنگ‌های پی‌درپی در منطقه، طیب‌خاطر را از اساتید بزرگوارمان سلب کرده و ایشان تنها به جریان‌بازی مشغول شده‌اند تا ببینند که چی می‌شود، که پیروز می‌شود و که ‌می‌آید و که می‌رود.

اما آنچه که واضح و مبرهن است، نیاز فوری جامعه به تغییر وضعیت فعلی اساتید دانشگاه‌های خود است. متاسفانه امروز شاهد هستیم که بسیاری از جریان سازی‌های فرهنگی، اجتماعی و حتی اقتصادی را ورزش‌کاران و هنرمندان انجام می‌دهند، این بسیار عالی است، اما باید قبول کنیم که بسیاری از این افراد سواد کافی برای جریان‌سازی صحیح و درست را ندارند و تنها به دلیل زیاد دیده شدن تبدیل به یک الگو در جامعه شده‌اند، اما آیا همگی از سواد لازم برای این مهم برخوردارند یا تنها ژست کار فرهنگی و جریان‌سازی را می‌گیرند؟ ما در کشور فوق‌العاده به جریان‌سازی فرهنگی (خصوصا از سوی اساتید دانشگاهها) نیاز داریم و متولیان امر نتوانسته‌اند یا در خوشبینانه‌ترین حالت بسیار کم کار فرهنگی نموده‌اند. نمی‌دانم چه سازوکاری باید در کشور پیاده شود که حداقل هر چند سال یکبار، اساتیدی را شبیه به اساتید مذکور در ابتدای بحث، در کشور ببینیم. نمی‌دانم که آیا به عمر من قد خواهد داد که ببینم در کشور اساتیدی در دانشگاهها مشغول به کار هستند یا شده‌اند که علی‌رغم سطح کیفی و علمی بالا، بتوانند در کشور جریان سازی کنند و یک الگو، راه، هدف و حرکتی منحصر به خود را از ایران به دنیا صادر کنند و کم‌کم کشور ما تبدیل به کشوری پیشرو در سطح فرهنگی و دانشگاهی در جهان شود. تنها امیدوارم، مسئولین، قوانین و … همه و همه دست به دست هم دهند که اندکی این قشر فرهیخته را به سمت جریان‌سازی مثبت به نفع ملت و جامعه سوق بدهند و صد البته خود اساتید معزز و معظم‌مان نیز همت کنند و اندکی امور را جدی‌تر دنبال کنند.

محمد فزونی
دانشگاه گنبد کاووس، بهار 1396