نوشته‌ها

دیروز، 19 شهریور ماه مصادف با 10 محرم، مثل هر سال، ظهر با خانم رفتیم بیرون برای خوردن غذای ظهر عاشورا. بماند که این یک هفته که گذشت، هر شب بیرون می‌چرخیدیم و کلی نذری می‌خوردیم. برای ما، بیشتر از جنبه‌ی عزا و سوگواری، این دهه تبدیل شده به یک کارناوال ملی که همه غرق در نذری جمع کردن و خوردن هستند. هر صفی می‌بینیم، بدو بدو می‌رویم و ما هم می‌شویم جزوی از صف. غذا رو که می‌گیریم، یک حال خوبی بهمون دست می‌دهد، مثل یک پیروزی می‌ماند. بشخصه در من، دیگر چیزی از سوگواری نمانده، همسرم رو نمی‌دانم. اکثر آدم‌هایی را هم که می‌بینم، بعد از غذا گرفتن، چنان چهره‌ی متبسم و شادابی پیدا می‌کنند که برام عجیب و غریب است، اینجا عزاست یا عروسی؟ معمولاً کسی را با چهره‌ی مغموم نمی‌بینم.

اما دیروز که از خونه بیرون آمدیم، تقریباً در هر خیابان و کوچه، کلی صف بود و همه‌جا نذری می‌دادند. من و الی، هر سال یک مکان مخصوص به خودمون را داریم که آنجا می‌رویم و نذری می‌گیریم، واقعاً غذاهاشان خوشمزه است. الهام را آنجا گذاشتم و خودم نشستم داخل ماشین و شروع کردم به مطالعه تا گذشت زمان رو کمتر حس کنم. کمی گذشت و سرم را از تو کتاب برداشتم و اطرافم رو دیدم که شده بود، یک جنگ تمام‌عیار. هر کسی از هر سوراخی با چندتا ظرف غذا دستش، می‌آمد بیرون. کتابم را بستم و علی‌رغم اینکه حتی تو خونه غذا هم داشتم، رفتم تا منم یک غذا بگیرم. البته رفتم و از شانسم تمام شد و دست خالی برگشتم، به قول بعضی‌ها، “ضایع شدم”.

دوباره که نشستم تو ماشین و همین‌جوری داشتم به آدمها نگاه می‌کردم، به خودم گفتم “راحت امروز 80 میلیون غذا پختند در سراسر ایران و دارن پخش می‌کنند. برای شام هم همین برنامه هست. روز تاسوعا رو هم باید اضافه کنیم. خیلی ساده، فقط این چهار وعده غذا، میشه 320 میلیون ظرف غذای یک‌بار مصرف”. البته من اصلاً قوطی‌های پلاستیکی نوشابه و دوغ، چای، آش، شله‌زرد و حلیم رو که معمولاً در ده روز اول می‌دهند حساب نکردم. همین 320 میلیون ظرف غذای یک‌بار مصرف پلاستیکی، فقط در دو روز برای یک ملت، چیزی نیست جز یک فاجعه‌ی ملی، ولی چون اثراتش در بلند مدت دیده می‌شود، فعلاً همه دل‌خوش هستند از نذری دادن و نذری گرفتن. دولت هم که ماشاا.. هیچ برنامه‌ایی برای جمع کردن و دپوی علمی این مواد پلاستیکی ندارد. من مانده‌ام که چرا هیچ کسی به این موضوع بسیار ساده ولی مخرب، بها نمی‌دهد. یک‌عده هم از حاجی‌بازاری‌ها و ژن‌های خوب و … هم که این اوضاع به نفعشون هست. پس بیخیال محیط زیست و آیندگان و سایر جانداران. بِچَخش غذا رو فعلاً.

تصویری از ایران در یازدهم محرم هرسال

درست است که این اتفاقات، جنبه‌ی مثبت هم دارد و در پس آن، مهربانی‌های زیادی به چشم می‌خورد. اما باید بپذیریم که بدبختی‌های زیادی نیز برایمان به بار آورده. به قول دکتر هرارای در کتاب انسان خداگونه “امروزه انسان‌ها بیشتر از اینکه از گرسنگی، بیماری‌های همه‌گیر و جنگ بمیرند، از چاقی و قند جان خود را از دست می‌دهند.” وقتی در یک روز، یک نفر، سی پرس غذا می‌گیرد، ده پرس‌-اش را می‌خورد، و بیست پرس دیگرش را بعد از چند روز ماندن در یخچال و فاسد شدن، دور می‌ریزد، آخر چرا اینهمه غذا پخش می‌کنید؟ شخص، فقط در این روزها، کارش از این صف به آن صف دویدن است. اصلاً بعضی اوقات نمی‌داند که برای چه دارد می‌دود. چون همه می‌دوند، او نیز می‌دود و هُل می‌دهد و فحش می‌دهد، تا یک پرس غذای دیگر بگیرد. قرار نیست که اما حسین، فقط دادن نذری شما را در دهه‌ی اول محرم بپذیرد. بیایید بنشینید دور هم، و مقرر کنید که این نذری‌ها را در طول سال در روزهای مقرر بین مردم پخش کنید. شاید به این شیوه، در یک روز کسی نتواند سی پرس غذا بگیرد و کلی اسراف شود، حداقل در طول سال، شب‌هایی باشد که افراد نیازمند، یک پرس غذای گرم و گوشت‌دار بخورند.

بازهم ایران در یازدهم محرم‌اش. اینهمه ثواب؟؟؟

البته من مطمئن هستم این اتفاق هیچگاه در این سرزمین رخ نخواهد داد. منیّت‌های افراد آنقدر عجیب شده، که بعید است کسی بتواند آنها را با هم هماهنگ کند و منطقاً به ایشان بگوید و بفهماند که در یک شهر کوچک، که تنها 200 هزار نفر جمعیت دارد، چرا 500 هزار پرس غذا پخش می‌کنید؟ چرا فکر می‌کنید که امام حسین به چنین جامعه‎‌ایی نظر می‌کند؟ نذری را شما پخش می‌کنید و پُزش را می‌دهید و انتظار برآورده شدن حاجت‌تان را دارید، ولی از فردای آن روز یک رفتگرِ مُسنِ خمیده، مجبور است که ساعت‌ها گند و کثافت‌های بی‌فرهنگان را جاروب کند و ظرف‌ها را جمع‌آوری کند.

البته همه‌اش بحث غذا و خوردن نیست. در شب تاسوعا، در یک صف آش ایستاده بودم که یکی از شیدایان خاندان ولایت فریاد زد “اگر ابوالفضل را خدا ندانیم، کفر است”. البته دقیقاً متوجه نشدم ولی همچنین چیزی بود. ای بابا، اینکه شد همان بت‎‌ساختن و پرستیدن. فرقش چیست؟ ما قرار شد خدای یکتا را بپرستیم که از بندگی سایر خدایان، نجات پیدا کنیم. ولی انگار برخی از این عزیزان، در حال احیا و تکرار تاریخ هستند. از طبل‌های دسته‌ها که دیگر نمی‌توانم بگویم، دلم خون است. مخصوصاً این دو روز آخر، فقط می‌توان گفت که دیوانه‌کننده می‌نوازند. از همه عجیب‌تر اینکه، دو دسته را دیدم که به هم برخورد کردند، ولی هیچ‌کدام نواختن و خواندن را متوقف نمی‌کردند تا مداحی طرف مقابل و عزاداری آنها بهتر دیده و شنیده شود، من که از دور می‌دیدم، همانند این بود که دو دسته در یک جنگ به هم برخورد می‌کنند و فقط صدای زنجیر و طبل و مداحی و هزار صدای آزاردهنده‌ی دیگر می‌آید. چرا اینها نمی‌دانند که در چنین لحظاتی، یکی از دسته‌ها باید کارش را متوقف کند تا آن عزاداری جلوه‌ی بهتری به خود بگیرد، نه اینکه بیشتر آزاردهنده و خیلی ببخشید احمقانه جلوه کند. اندازه‌ و تعداد طبل‌ها هم که هر سال بزرگ‌تر و بیشتر می‌شود، کسی هم نیست که برود و از این دسته‌های عزاداری شکایت کند و بگوید آخر ما به عنوان یک شهروند، حق داریم، و شاید مریض داشته باشیم، و نخواهیم با این صداهای وحشتناک که هر ضربه‌اش ستون‌های خانه را می‌لرزاند، بلرزیم. واقعاً این روزها گریه دارد. عزیزانِ من، چرا 7.30 صبح گروم گروم طبل راه می‌اندازید و ملت را از خواب می‌پرانید؟ بخدا ثواب که نمی‌کنید هیچ، گناه هم می‌کنید. اینکار فقط می‌شود گفت که مردم‌آزاری هست، نه عزاداری. اگر کسی به شما نمی‌گوید، فکر نکنید همه از این اتفاق خرسند هستند، نخیر.

واقعاً اگر بتوانیم این دهه را از لحاظ فرهنگی مدیریت کنیم، خوشا-بحالمان. ولی اگر قرار است یک کشور را نابود کنیم تا اعتقاداتمان را ارضا کنیم، بدا-بحالمان.

خلاصه، من گمان می‌کنم روزی خواهد رسید که بجای شهیدان کربلا، برای فلاکت‌ها و عواقب عزاداری‌های این واقعه در کشورمان، گریه کنیم. باز هم عرض می‌کنم، این مجالس جنبه‌های مثبت فراوانی نیز دارد، ولی بپذیریم که حماقت‌های بیشماری نیز در این دهه می‌بینیم که کم‌کم در حال تبدیل شدن به یک فاجعه‌ی ملی و انسانی است که اگر علما و مسئولینِ امر، در جهت فرهنگ‌سازی و رفع این موارد از تریبون‌ها و منبرهایشان استفاده نکنند، قطعاً ایرانی نخواهد ماند که در آن کسی برای حسین-اش عزاداری کند، چون کشوری که در آن اخلاق و فرهنگ رشد نکرده باشد و قرار هم نباشد که رشد نماید، تقریباً می‌توان گفت که آنجا تنها یک بیقوله و خرابه است، نه یک کشور؛ مسئولین آن کشور نیز حق دارند که به دنبال اخذ شهروندی دوم باشند، حتی اخذ شهروندی از کفّار.

هرساله در تمام دانشگاه‌های سطح کشور و عموماً در ایام ماه رمضان، جلساتی تحت عنوان ضیافتِ اندیشه برای اساتید برگزار می‌گردد که هدف اصلی آن ارتقاء دانش عمومی و عمدتاً دانش‌های مرتبط با حوزه‌یِ دین و سیاستِ کلان کشور می‌باشد. در آخرین جلسه‌ای که بنده در این دوره شرکت کرده بودم، یکی از اساتید که روحانی بودند و تحصیلات حوزوی داشتند، کتابی را به کلاس معرفی نمودند با عنوان “نخستین رویارویی‌هایِ اندیشه‌گرانِ ایران با دو رویه‌یِ تمدنِ بورژوازی غرب” به خامۀ (قلم) استاد عبدالهادی حائری و توصیه‌یِ اکید داشتند که این کتاب را به جهتِ شناختِ جهانِ غرب بخوانیم.

اما اینکه چرا بنده تصمیم گرفتم بر این کتاب مطلبی بنویسم، از اینجا آغاز شد که؛ در ابتدایِ مطالعه‌یِ کتاب، مؤلف مرتب تکرار می‌کند که قصد این نوشتار و کتاب، صرفاً یک پژوهش علمی است و نه چیز دیگر. اما به مطلبی در آن مجموعه برخورد کردم که اندکی شعار مؤلف برایم زیر سؤال رفت. گمان کردم ازآنجا که جناب آقای حائری از نوادگان (نوه‌یِ دختری) مرحوم عبدالکریم حائری یزدی، از بنیان‌گذاران حوزه علمیه قم هستند، قصد حمایت از مراجع تقلید، به‌خصوص مراجع شیعه را دارند. به‌عنوانِ ‌مثال ایشان در اوایل کتاب نوشته‌اند “وُلتر کسی بود که ذهنِ بشر را تکان داد و برای ما آزادی تهیه کرد. ایشان در حدود 99 جلد کتاب دارند که به باور برخی از نویسندگان، در هر صفحه‌ای از آن کتاب‌ها، روشنی و فایده‌یِ تازه‌ای وجود دارد. اما باید این نکته را در مورد ولتر بیافزائیم که وی در گردآوری پول و دارایی نیز استاد بود و با دادوستدهای گوناگون ازجمله رباخواری و دادوستدهای قماری میلیونر شد” (صفحه‌یِ 97 الی 98 کتابِ مذکور). این مطالب باعث شد که به این بیاندیشم که قمارباز بودن یا رباخوار بودن ولتر قطعاً به مؤلف، خواننده و یا کس دیگری مربوط نیست و نویسنده‌ی کتاب درصددِ تخریبِ این فیلسوف بزرگ هستند. به خودم گفتم، پس این شعار که مؤلف مدام آن را تکرار می‌کند که این تحقیق صرفاً علمی است، درست نیست و ایشان در نوشتنِ کتاب بخاطرِ عقایدِ مذهبی‌شان، جهت‌گیری‌هایی نیز داشته‌اند.

اما گذشت و به فصل‌های بعدی رسیدم که کم‌کم فکر و نظرم عوض شد. البته این را باید عرض کنم که کتابِ مذکور، اثر بسیار خوب و دقیقی است، اما به عقیده‌یِ بنده با خواندنِ این کتاب، بیشتر از این‌که غرب را بشناسیم، شرق و به‌خصوص خودمان را بیشتر خواهیم فهمید و شناخت. اما فرازِ آخر کتاب، حرف دل مؤلف را به بهترین وجه ممکن ارائه داد و اینجا بود که تعجب کردم چرا این کتاب باید از سوی نهاد رهبری در دانشگاه‌ها به اساتید معرفی شود. اما اینکه آن مطلب چه بود، در ادامه آنرا بیان خواهم کرد. این را هم اضافه کنم که از نهاد رهبری این رفتارها بعید نبوده و نیست. به‌عنوانِ ‌مثال سال گذشته کتاب “استاد عشق” به قلمِ ایرج حسابی که درواقع خاطرات پدرش را به رشته‌ی تحریر درآوردند، به اساتید اهدا شد. اما نکته‌یِ جالب‌توجه برای بنده در این اتفاق این بود که کتاب آقای حسابی به‌شدت از رضاشاه تعریف و تمجید می‌کند و ایشان را فردی دلسوز و حامی پیشرفت کشور خطاب می‌نماید، درحالی‌که عموماً تفکرات انقلابی با این نظر قطعاً مخالف هستند و رضاشاه را فردی فاسد، ظالم و وابسته به بیگانه می‌شناسند. خلاصه ما نتوانستیم بین مطالب کتاب و نظرات دوستان راست‌فکرمان شباهتی بیابیم و مثل همیشه به تناقض رسیدیم و ماندیم که بالاخره چه کسی دروغ می‌گوید.

اما قبل از بیان فرازِ آخر کتاب اجازه بدهید به‌ذکر دو مورد و نکته از این اثرِ توصیه‌شده، بپردازم و از آن‌ها در حدِ سواد و توانم نتایجی با شرایط روزِ کشور بگیریم.
در بُرهه‌ای از تاریخ این کشور، جنگی میان ایران و روسیه‌یِ تزاری رخ می‌دهد که سال‌ها به طول می‌انجامد، ولی رفتار انگلیسی‌ها نسبت به این جنگ واقعاً جالب‌توجه است. در صفحه‌یِ 260 کتاب آورده شده است که آقای “گور اوزلی (Gore Ouseley)، تا آنجا که توانست از آشتی میان ایران و روس جلوگیری کرد. در سال 1812 میلادی، وسایل آشتی میان دو دولت فراهم شد ولی مقام‌های انگلیسی در ایران به رهبری اوزلی، نمی‌گذاشتند آشتی چهره بندد“. اما اگر این مطلب را با شرایط حال حاضرِ کشور بخواهیم تطابق دهیم، بنده که این‌گونه می‌اندیشم؛ چرا مدّت‌هاست ایران در عراق، سوریه و … در حال جنگ است؟ چرا ما نمی‌توانیم به این جنگ‌ها که در حال نابود کردنِ تمام ذخایر مملکت است، خاتمه دهیم؟ آیا دستانی هست که از متوقف کردنِ این جنگ‌ها جلوگیری می‌کنند؟ به‌هرحال دقیقاً نمی‌دانم و فقط آرزوی به آخر رسیدن این حماقت‌ها را دارم (چون هر جنگی ریشه در حماقت انسان‌ها دارد و بَس). می‌توانیم در این مورد از استاد بزرگوار، جناب آقای نیچه نیز نظرخواهی کنیم. ایشان در کتاب “غُروبِ بُت‌ها” در خصوص چنین رفتارهایی در طول تاریخ فرمودند “اخلاقِ دِگردوستانه، اخلاقی که سببِ پَژمُردنِ خودْدوستی شود، در هر شرایطی که باشد نشانه‌یِ خوبی نیست. این هم در بابِ افراد درست است، هم به‌ویژه در بابِ ملّت‌ها“. این جملات بیان می‌کند که جنگ در این کشورها، آنقدرها که گمان می‌کنیم و می‌کردیم به نفعمان نبود و آن دِگردوستی‌ها، شرایط امروز خودمان را با چالش مواجه کرده است. آنقدر که برای عراقی‌ها جنگیدیم و شهید دادیم و اسمشان را گذاشتیم شهدایِ مدافع حرم، برای خودمان نجنگیدیم، امّا چه شد؟ آیا امروز آنها ما را یاری خواهند کرد؟

اظهار نظر جناب آقای ظریف در مورد عراق و سوریه. سعی کنید این یک پاراگراف رو بخونید، خیلی قابل تأمل هست.

نکته‌یِ دیگر این است که علی‌رغم این‌که گمان می‌کردیم (به عقیده‌ی برخی) سلطنت و تمامی شاهان متوفیِ کشور، افراد فاسد و ظالمی بودند، امّا در دوره‌هایی از تاریخِ این سرزمین، شاهان توسط مراجع بزرگ تائید می‌شدند. به‌عنوان مثال در کتاب مذکور در صفحه‌یِ 291 نوشته‌شده است که سلطان الواعظین که از علمای بزرگِ شیعه‌ی زمان حیاتش بود “کیشِ شیعه را در هندوستان تبلیغ و در جمعه و جماعات از فتحعلی شاه، به‌عنوان پادشاهِ دادگرِ برگزیده از سوی خدا یاد می‌کرد“. علاوه بر ایشان، میرزای قمی نیز که از مراجع بزرگ شیعه زمان خودشان بودند، ارادت خاصی نسبت به فتحعلی شاه داشتند و ایشان را منتخب از سوی خداوند خطاب می‌کردند. به‌طورکلی فصل هشتم کتاب در مورد مشروعیت بخشیدن علمای شیعه و رهبران مذهبی به سلطنتِ فتحعلی شاه هست. بعد از اتمامِ مطالعه‌یِ این فصل به یادِ سریالِ “معمای شاه” افتادم. درست است که محمدرضا شاه، فتحعلی شاه نیست، اما این سؤال به ذهنم خطور کرد که چرا در این سریال تمام تلاش گروه کارگردانی این بود که نشان دهند محمدرضا شاه فردی فاسد، زن‌باره، ضعیف در تصمیم‌گیری، ترسو، همجنس‌گرا و خلاصه یک کثافتِ به معنای واقعی کلمه بود. یعنی ایشان در طولِ زمانِ سلطنتشان حتّا یک کارِ خوب هم برای این مرزوبوم انجام نداده بودند که قابل به تصویر کشیدن باشد؟ محمدرضا، چه بد و چه خوب، برگی از تاریخ این کشور است. اینکه ما تمام تلاشمان را بکنیم که بگویم سلطنت بد است و شرایط فعلی آرمانی است، جز عوام‌فریبی چیز دیگری نیست و باعث بهبود حال و روزمان نمی‌شود. مثال‌های فوق که از کتاب حائری ارائه دادم به‌خوبی نشان می‌دهند که روزگاری شاهان در این کشور، سایه‌یِ خداوند و قبله‌یِ عالم خطاب می‌شدند ولی اینکه چرا این روزها آن‌ها را جزو فاسدترین ابناء بشر به شمار می‌آوریم، فقط خدا می‌داند و اینکه این کار چه نفعی برای کشور و آینده آن دارد نیز حداقل برای بنده غیر قابل فهم و درک است.

اما نوشتن بر مبنای روایات این کتاب که چه افرادی چه گفتند و چه‌ها شد و نشد، داستانی طولانی خواهد شد. اجازه بدهید که فراز آخر کتاب را بنویسم و تصمیم را به شما خوانندگانِ عزیز مُحوّل کنم که بهترین قاضیان در طول تاریخ، ملّت‌ها هستند.

در سال 1811 یک مُبلّغِ مسیحیِ انگلیسی به‌نام هنری مارتین به ایران می‌آید و ازآنجا که عاشقِ مباحثه و جدل بوده، با اندیشمندان مذهبی کشور به بحث، گفتگو و مناظره می‌پردازد. سپس با توجه به مطالبی که از این بحث‌ها دستگیرش شده بود، نوشتن کتابی در ردّ نبوت حضرت محمد (ص) را آغاز می‌نماید. بعد از پخش افکار و آثارش، ایران را ترک می‌کند و خیلی زود از دنیا می‌رود. اما از آن به بعد بسیاری از اندیشمندانِ اسلامی درصدد پاسخگویی برمی‌آیند و به نوشتن کتاب‌هایی در رد اظهارات مارتین بر‌می‌آیند. تا آنجا که به نوشته‌یِ کتاب استاد حائری، حتّا برخی از این کُتبِ پاسخ‌دهنده‌یِ مارتین، تا صدسال بعد از آن جریان نیز کماکان به چاپ می‌رسیدند (یعنی مشکلِ مملکت و اسلام فقط عدم پاسخ‌گویی به این اظهارات بود؟ نشستیم و نوشتیم و سرگرم شدیم با این دسیسه‌یِ دشمن و از دنیا و تغییراتش غافل ماندیم).

از دیدگاه ما این پاسخ‌ها، همه نمایانگر ستیزِ اندیشه‌گرانِ مذهبی برضدِ یکی از نهادهای استعمار بورژوازی (سرمایه‌داری) غرب هست. ولی همان‌گونه که پیش‌ازاین اشارت رفته است، آن اندیشه‌گران (یعنی اندیشه‌گران مذهبی) از روندِ جامعه‌های غربی روزگار خود و از خواست‌های استعمار و پیوند آن با نوگرایی و وابستگیِ نزدیک کلیسای مسیحی با دورویۀ تمدن غرب، آگاهی‌های بسنده به‌دست ندادند. درنتیجه، چگونگی رویارویی با دورویه تمدن بورژوازی غرب- نوگرایی و استعمار- در آغازِ اوج آن همچنان برای مردم ایران به‌صورتِ پیچیده‌ترین مسائل سیاسی-اقتصادی-اجتماعی به‌جای ماند” (صفحه 540 کتاب).

تصویری از استاد حائری که در صفحاتِ وب یافتم

برداشت بنده از این متن این است که مگر روحانیت فقط وظیفه‌اش پرداختن به دین مردم است؟ مگر این علما وظیفه‌یِ اصلی‌شان آگاهی‌رسانی به مردم زمان نبود و نباید برای دنیا‌یشان هم برنامه‌ریزی می‌کردند و تمهیداتی می‌اندیشیدند؟ امّا طبقِ فرمایشاتِ استاد حائری نتیجه می‌گیریم که اندیشمندانِ مذهبی (روحانیون و غیره) نتوانستند به ملّت آگاهی‌های لازم را بدهند. پس آیا می‌توانیم آن‌ها را نیز به‌عنوانِ بخشی از مُسببینِ مشکلاتِ امروز جامعه خطاب نماییم؟

امّا فرازِ آخرِ نظراتِ استاد حائری، مطلبِ دیگری را نیز برایمان بازگو می‌کند که ایده و نظریه‌یِ وحدت حوزه و دانشگاه غیرممکن است. ایشان (که خود به‌نوعی، وابسته به حوزویان هستند) در این اثر به‌همگان ثابت نمودند که راه دانشگاه از راه حوزه کاملاً جداست و نظریه‌یِ وحدت بین این دونهاد، تنها یک شعار است و بس. یک دانشگاهی، هرچقدر هم که بخواهد از حوزه و افکار رایج در آن دفاع کند، ولی در پایان حرف دلش این نخواهد بود و مسیرش را جدا خواهد کرد.

امّا به این واقعیت هم باید دقّت و توجه نمائیم که شرایطِ امروزِ کشور، حال و هوایی نیست که به ما اجازه دهد، به‌خودمان این حق را بدهیم که افراد و اشخاص را به‌دلیل عقایدشان یا کارهایشان یا نکرده‌هایشان، محکوم نمائیم. این‌روزها، شیعه و سنّی، دانشگاهی و حوزوی، تُرک و فارس، چپ و راست، مُومِن و مُلحِد و … همگی باید فقط و فقط برای یک چیز و یک هدف متحد بمانند و بجنگند با هر کس که قصد کوچکترین تَعرّضی به این خاک، ایـــــــــــرانِ عزیز را دارد. هیچ جماعتی حق این را ندارد که خود را صاحب این کشور بداند، ایـــــــــــران، برای ایرانیان و پارسیان است و مدیون هیچ کس و هیچ چیزِ دیگری نیست. ولی در عین حال باید تاریخ‌مان و ضعف‌هایمان را هم به‌خوبی بشناسیم، ملّتی که اندوخته‌های تاریخی‌اش را استفاده نکند و از آنها درس نیاموزد، قطعاً رو به تباهی خواهد رفت.

محمد فزونی
چهارشنبه، چهارم اردیبهشت ماه
سالِ ۱۳۹۸ خورشیدی

چندی پیش یکی از تجربیات خودم را در زمینه تغییر شاخه پژوهشی به رشته تحریر در آوردم و برای استفاده عموم آن را در وب‌سایت پانویس منتشر کردم. میتوانید این مقاله را در آدرس زیر مطالعه بفرمائید و اندکی با مصائب و مشکلات این تصمیم آشنا شوید.

لینک مقاله ” مشکلات تغییر شاخه پژوهشی” در سایت پانویس