نوشته‌ها

شنبه، 10 اسفندماه 1398

بعد از گذشت تقریباً هفت ماه و ده روز از مطالعه‌ی کتاب «1100 لغاتی که باید بدانید»، امروز بالاخره این کتاب به سرانجام رسید و با موفقیت تمام 46 هفته درس آنرا خواندم. در این مدت، حتی یک روز هم از مطالعه و مرور لغات این کتاب، غافل نشدم. هر روز، این خیلی مهم هست. این را باید عرض کنم که من به هیچ وجه به مطالعه‌ی لغت برای تقویت زبان انگلیسی خودم، اعتقاد نداشتم و این کتاب را یکی از دوستان به بنده داد تا تنها یک نگاه سطحی بهش داشته باشم اما تنها مطالعه‌ی اولین درس و سبک یاددهی لغاتش، من را جذب کرد و همان روز تصمیم گرفتم تا بخوانمش.

یکی از مزایای بسیار خوبی که این کتاب دارد، این است که به خواننده جسارت می‌دهد که کتاب‌های فارسی را کنار بگذارد و شروع کند به مطالعه‌ی کتاب‌های زبان اصلی (انگلیسی) که این اتفاق برای بنده افتاد و تا امروز، حدوداً چهار یا پنج ماهی است که دیگر کتاب فارسی نمی‌خوانم و این فوق‌العاده است. خواندن کتاب به زبانی که نویسنده آنرا خلق کرده، واقعاً دنیای دیگری است، فراتر از توان بنده برای توصیفش. بعضاً، ترجمه‌ها، روح داستان و کتاب را می‌گیرند که این را تنها وقتی حس و درک می‌کنید که یک کتاب را به دو زبان بخوانید.

جالب است که چند ماه قبل، با یکی از همکاران که هیات علمی گروه زبان انگلیسی هستند، صحبت می‌کردم و به ایشان گفتم که در حال مطالعه‌ی این مجموعه می‌باشم، فرمودند «لغات این کتاب سطحش بالاست و ما هم که رشته‌مون زبان هست اونو نمی‌خونیم». البته بنده ناامید نشدم و کار خودم را تمام کردم و امروز حس خیلی خوبی دارم که در بین تمام هیجانات این‌روزها در فضای مجازی و شبکه‌های اجتماعی، آن هدفی که برای خودم انتخاب کرده بودم را فراموش نکردم و دنبالش بودم. هرگاه آدم‌ها کاری را به سرانجام می‌رسانند، علاوه بر پی‌آمدهای مثبت همان کار، آن بار روانی مثبت داستان که به خودت مدام میگویی «اوکی، پس منم اگر بخوام، میتونم»، خیلی خیلی مفید هست و امیدوارم که برای شما هم این اتفاق بطور مداوم، تکرار بشود.

اما اینکه ما حتی زبان انگلیسی را هم یک مدت کوتاه در کشور سیاسی-اش کردیم، به کنار. اینکه بنده، مدتی طولانی است که هر روز، علیرغم تمام مشغله‌های دیگرم، بخشی از زمانم را به مطالعه‌ی این زبان اختصاص می‌دهم، این هم به کنار. همین چند روز قبل که در دانشگاه یک همایش ملی ریاضی و آمار داشتیم و بنده مسئول علمی همایش بودم، مهمان خارجی همایش که یک‌ روز قبل از آن تشریف آورده بودند را به دانشکده آوردم و تک تک با همکاران آشنا و معرفی نمودم. برای من خیلی جالب بود که تقریباً هیچ‌کدام از همکاران نتوانستند یک خط با این مهمان ما سلام احوال و یک گپ و گفت کوتاه داشته باشند، فقط در حد سلام و خداحافظ، همین. به نظر شما ما باید این مورد را چه کنیم؟ آیا باید با همان فرمان قبلی به مسیر ادامه بدهیم و هر مهمانی که به کشور و دانشگاه آمد، بقولی آدم حسابش نکنیم و یا نه، برویم و کمی وقت بگذاریم و یک زبان بین‌المللی که در دورافتاده‌ترین روستاها در آفریقا هم بعضاً آنرا پذیرفته‌اند، بپذیریم و حداقل آنرا در محیط‌های علمی تبدیلش کنیم به یک ضرورت، نه دسیسه‌ی استعمار؟ ولی به عقیده‌ی بنده، ما تغییر نخواهیم کرد. دیگران باید تغییر کنند، چون و چرا هم ندارد، یعنی آنها باید قبل از آمدن به ایران، زبان فارسی یاد بگیرند.

اما آیا واقعاً نیاز داریم که زبان انگلیسی و یا کلاً چیزی بخوانیم؟

شاید برای شما جالب باشد که چرا یک استاد دانشگاه در رشته‌ی ریاضی، به سراغ مطالعه‌ی چنین کتاب‌هایی می‌رود که اصلاً در حوزه‌ی تخصصی ایشان نبوده، و پولی هم در آن وجود نداشته است. به این نکته خیلی دقت کنید، پولی در آن نبوده و نیست و یا حداقل در کوتاه مدت نیست. حتی بدرد مقاله‌نویسی هم نمی‌خورد که بگوئیم ایشان از طریق مطالعه‌ی این کتاب، می‌تواند زبان نگارش مقالات علمی‌اش را ارتقا دهد، شاید بدین‌وسیله شانسِ پذیرش مقالاتش افزایش یابد. نخیر، اصلاً نگارش مقاله در رشته‌ی ریاضی (محض)، نیازی به چنان دانشی از لغات ادبی انگلیسی ندارد. با کمترین میزان آشنایی به این زبان، نگارنده می‌تواند یک مقاله را در بهترین مجلات به چاپ رساند.

برای اینکه با توجه به معلومات و تجربیات خودم پاسخ سئوال فوق را بدهم، ابتدا اجازه بدهید که یک اتفاق جالب را برایتان نقل کنم. چندی پیش در منزل، کاملاً در حالت سکون و آرامشی خاص در حال مطالعه بودم که تلفن به صدا در آمد. یکی از نزدیکان بودند. همسرم با ایشان اندکی صحبت کردند، تا اینکه دختر کوچک و دوست‌داشتی ایشان، ماهرخ، احوال بنده را از همسرم جویا شد و ظاهراً سئوال کرده بودند که «عمو محمد کجاست و چیکار می‌کنه؟». همسرم در حالی که بنده متوجه شدم، گفتند «داره کتاب میخونه». ماهرخ از الهام می‌خواهد که گوشی را در حالت پخش قرار دهد تا حرف مهمی بزند. گوشی روی پخش می‌رود و او می‌گوید «عمو محمد، این همه کتاب میخونی برای آینده خودت و بچه‌ات پول نمیشه. برو یک کاری بکن». تعجب کردم و برای لحظاتی تنها به این فکر می‌کردم که این دختر کلاس چندم است. گمان کنم کلاس ششم یا هفتم بیشتر نباشد، اما چنان افکار و رفتار افراد جامعه بر او مستولی شده که او من را متهم می‌کند به اینکه کتاب خواندن تنها وقت تلف کردن است. این یعنی که تمام. فاتحه‌ی این جامعه خوانده شده است و قطعاً این‌روزها تنها در حال احتضار می‌باشد. شاید هم خیلی وقت است که تمام کرده و بنده‌ی از همه جا بی‌خبر، نفهمیدم. شما فهمیدید؟ ماهرخ هیچ گناهی ندارد، جامعه‌ و سیستم ما او را به این شکل تربیت نموده است.

به عقیده‌ی بنده، این اتفاق بارزترین و بهترین دلیل بر این است که ما یک کشور جهان سومی، به معنی واقعی کلمه هستیم و بعید بنظر می‌رسد که به این زودی‌ها بتوانیم به مسیر پیشرفت و توسعه برگردیم. وقتی که یک نوجوان و یا حتی یک کودک، چنین تفکراتی را دنبال می‌کند، کودکی که ما به آن دلبسته بودیم برای دهه‌های پیش‌ِ رو تا به جهانیان نشان دهد که ایرانی و ایرانی یعنی چه و اینکه چقدر ایرانیان دوست‌دار علم و ادب و فرهنگ هستند، اما او تنها فکر و ذکرش این است که کتاب‌خواندن وقت تلف کردن است و باید در کنار استادی دانشگاه و یا هر شغل دیگری، شغل دوم و یا حتی سومی داشت تا آدم موفقی خطاب شوی.

واقعاً من نمی‌دانم که آیا می‌شود با کنار گذاشتن این گنجینه‌های گرانبها، یعنی کتاب‌ها، جامعه‌ایی نسبتاً خوب ساخت یا خیر؟ آیا فقط با پول می‌توان انسانیت هم خرید و یا ساخت؟ حداقل پاسخ آقای حراری، نویسنده کتاب «21 درس برای قرن 21ام» به این سئوال منفی است. ایشان عقیده دارند که بشر قرن 21ام، به شدت از نبود اندیشه در رنج است. درست است که فناوری و تکنولوژی تمام زندگیمان را شامل شده و در برگرفته، ولی این باعث شده است که انسان‌ها در سراسر کره‌ی خاکی، فلسفه و اندیشیدن را کم اهمیت جلوه دهند و بدنبالش نباشند که طولی نخواهد کشید که از این کارمان نیز درس بزرگی خواهیم گرفت. هوش مصنوعی، مغز و الگوریتم دارد، اما اندیشه ندارد که بما بدهد، برای ساختن یک آرمان‌شهر.

بنده معایب کتاب نخواندن را نمی‌دانم ولی می‌دانم که کتاب خواندن روح را نوازش می‌دهد و به انسان جرات متفاوت اندیشیدن اعطا می‌کند. چیزی که در جوامع عقب‌مانده، بسیار دست‌گیر ما خواهد شد. همچنین به شما جرات می‌دهد که خودتان را از مزخرفاتی که در طول سال‌ها خورانده شدید، تطهیر کنید. و این باعث سبکی وصف‌ناپذیری خواهد شد.

بنده به ماهرخ عرض کردم «عزیزم، نحوه‌ی فکر کردنت مثل آدمهای جهان سومی هست، از تو بعید بود چنین حرفی»، دیگر ادامه ندادم و باز هم به تلف کردن وقتم، یعنی مطالعه ادامه دادم. اما هیچ‌کارش نمی‌شود کرد، فکر امثال او را نمی‌توان به این راحتی‌ها تغییر داد. وقتی که بزرگترهای ما، در تمام مکالمات روزمره‌شان تنها و تنها از، ثبت‌نام ماشین، خرید مسکن و ارز، شرکت در بورس و هزاران مورد دیگر که هیچ نشانی از مسائل فرهنگی و اجتماعی در آن نیست، صحبت می‌کنند، آن دختر فقط یک طفل معصوم است که رفتار من را چون در اقلیت هستم، نادرست و رفتار دیگران را درست برچسب‌گذاری می‌کند و می‌رود تا خودش هم در این دریای بی‌کران پول و پول‌بینی و پول‌خواهی بیافتد. اما اینکه از چه مرحله‌ای به بعد در زندگی‌اش قرار است تا زندگی کردن و اندیشیدن را یاد بگیرد، مشخص نیست.

کلاً، این‌روزها در تمام دنیا فکر مردم مثل ماهرخ است، اکثریت بدنبال پول و گذاشتن پست‌های لاکچری در اینستا و فخرفروشی به همدیگر هستند. اما به عقیده‌ی بنده، ایران در این ماجرا سهم بیشتری دارد و ما بی‌حساب و کتاب همه‌چیز را به نفع پول کنار گذاشته‌ایم، شاید علتش این باشد که در دو دهه‌ی گذشته با محدودیت‌های زیادی در کشور مواجه بودیم و چند صباحی است که کمی در فضای مجازی راحت و آزاد شدیم و به این دلیل در حال تخلیه عقده‌های روانی تحمیل شده هستیم. البته صادقانه بگویم، من هم که از آن طفل معصوم چند سالی بزرگ‌تر و باتجربه‌تر هستم، روزهایی را پشت‌سر گذاشتم و همکارانم را دیدیم و چندین بار شک کردم به اینکه آیا راه درستی را می‌روم یا خیر. در اطرافم، که دانشگاه است و محیط علمی، تعداد قابل توجهی از دوستان بفکر همه چیز هستند به جز علم و تحقیق و مطالعه.

اما بدلایلی نشد که من هم همانند این افراد زرنگ و معقول، پخته شوم و کتاب‌ها را کنار بگذارم و بروم بدنبال اینکه شغل سوم و چهارم داشته باشم و خیلی زود ماشین قد بلند سوار شوم. اما به شما توصیه می‌کنم که نه زبان انگلیسی بخوانید، نه بفکر علم و دانستن باشید و نه هر چیزی که رنگی از فرهنگ و علم و ادب دارد، فقط و فقط بدنبال پول باشید. این جامعه آدم عاقل می‌خواهد، نه مجنونی همچون بنده که تنها در حال تلف کردن وقتش است. واقعیت را همیشه باید از زبان ماهرخ‌ها شنید، البته حواستان باشد که واقعیت با حقیقت فرق دارد. ولی جالب‌ترین بخش این داستان برای بنده، این است که اکثر این افراد زرنگ، هنگامی که می‌خواهند فرزندانشان را در یک مدرسه یا دانشگاه نام‌نویسی کنند، آنجا فقط بدنبال معلمین و اساتید مجنون می‌گردند. آنجا دیگر تعریف معقول و مجنون جابجا می‌شود.

چکار کنیم؟

اینها را گفتم تا برسم به اینجا که، بنده بعد از تمام کردن این مجموعه (کتاب 1100 واژه)، در این‌روزهای کرونایی و هزاران کوفت دیگر، که همگان بدنبالش هستند، به این نتیجه رسیدم که انسان‌ها هر کاری را که بخواهند و بدنبالش بروند، قادرند انجام بدهند، حتی در بدترین شرایط، منتها نیاز به تمرکز و تدوام اندیشه به اهداف دارد. به عقیده‌ی بنده، در جامعه‌ی ما دیگر چیزی با عنوان سرمایه‌‎گذاری بلند مدت و انجام کارهای اساسی و پایه‌ای، فراموش شده است و همگان، از مسئولین گرفته تا کوچکترین افراد در جامعه، تنها بدنبال سرمایه‌گذاری‌های زودبازده و سریع هستند که این همیشه امکان‌پذیر نیست. کارهای بزرگ، نیاز به زمان، تمرین و تمرکز و دوری از هیجانات دیگران دارد. هر چیزی را که بسرعت بدست آوریم و یا بسازیم، بسرعت هم از بین خواهد رفت. همگان خواهند فهمید، حتی ماهرخ داستان ما، که از جایی به بعد، نسخه‌های سریع و زودبازده دیگر پاسخگو نخواهند بود.

اگر می‌خواهیم کاری کارِستان برای خودمان و یا اطرافیانمان انجام بدهیم، باید عقربه‌های ساعت و گذرِ روزها و یا شاید سال‌ها را، کمی نادیده بگیریم و آهسته و پیوسته برویم بدنبال انجام و پیاده‌سازی اهدافمان، آنهم با لذت. قطعاً نتیجه‌ی تلاش‌هایمان را خواهیم دید، چون هیچ دری بروی انسان‌های پرتلاش و با هدف تا به امروز در طول تاریخ، بسته نمانده است. و صد البته در این راه پر فراز و نشیب، یادمان باشد، کتاب و اندیشه، بزرگ‌ترین حامی و یاور ما خواهد بود، چون قدرت تشخیص، تحلیل و تصمیم‌گیری ما را به مرور زمان افزایش می‌دهد، چیزی که در سیستم آموزشی‌مان، آنرا به ما یاد ندادند، کتاب‌های ما با بابا آب داد و بابا نان داد، تبلور واقعی پول‌ و ماده‌خواهی، آغاز گردید و این شد که به ماهرخ‌ها رسیدیم.

به یاد دارم سال 1381 که ورودی سال اول دانشگاه پیام‌نور گنبدکاووس بودم، بسیاری از همکلاسی‌هایم با دیپلم ریاضی در آزمون استخدامی آموزش و پروش و یا موسسات مالی و بانک‌ها شرکت کرده و قبول شده بودند. هم درس می‌خوانند و هم کار می‌کردند. تعدادشان هم کم نبود. سال 1385 هم که در مقطع کارشناسی‌ارشد پذیرفته شدم، اکثر همکلاسی‌هایم که نتوانسته بودند برای ادامه تحصیل قبول شوند در یکی از این آزمون‌های استخدامی شرکت می‌کردند و عموما براحتی قبول می‌شدند. واقعا بعد از گرفتن مدرک، از هر دانشگاهی؛ دولتی، پیام‌نور و یا آزاد، بحث استخدام بسیار راحت‌تر بود و مدرک تحصیلی شما ارزش و اعتباری داشت. قبل‌تر از این تاریخ‌ها هم که اوضاع و احوال دارندگان مدرک بسیار بهتر بود و گزینه‌های بهتر و بیشتری برای کار کردن داشتند.

اما هر چه گذشت، استخدام سخت‌تر و کمتر شد. تعداد مدارک و دانشگاه‌هایی که مدرک چاپ می‌کردند و دست خلق‌الله می‌دادند بیشتر و بیشتر شد. عنقریب، جامعه از این همه مدرک به حالت انفجار برسد. هر نوع دانشگاهی با هر شرایطی که بخواهید در ایران وجود دارد و در برخی از آنها فقط کافی است که پول بپردازید و بزودی لیسانسه، یا فوق‌لیسانسه و یا حتی دکتر هم می‌شوید. این روزها دیگر آن رمق و انگیزه‌ایی که در نسل ما بود، در دانشجویان فعلی مشاهده نمی‌شود و این عزیزان بسیار بی‌انگیزه هستند. البته قطعا حق هم دارند و ما اساتید نباید یک‌طرفه به قاضی رویم و آنها را محکوم کنیم که درس نمی‌خوانند و چه و چه.

اما بنظر بنده دانشجویان بعد از فارغ‌التحصیلی از دانشگاه به چند عنصر نیاز دارند که بتوانند به هدف مطلوب و موفقیت مد نظر خود برسند که در ادامه آنها را فهرست نموده‌ام:

1- خلاقیت،
2- سواد کافی در رشته تخصصی،
3- قدرت ریسک‌پذیری،
4- اعتماد به نفس،
5- عمل‌گرا بودن و توان انجام کار گروهی،
6- تعامل و توان برقراری ارتباط.

اما اینکه بنده برای شما چه نسخه‌ایی می‌توانم بپیچم که به هر شش مورد مذکور دست یابید، در حد سواد بنده نیست. اما چند نکته خدمت‌تان عرض می‌کنم که شاید مفید باشد.

متاسفانه دانشگاه‌ها، نه فقط در ایران، در سرتاسر جهان، خلاقیت و تفکر خلاق و مبتکرانه را به دانشجویان نمی‌آموزند و حتی در مواردی مشاهده شده که خلاقیت دانشجویان را کاهش هم می‌دهند. در مورد اعتماد به نفس هم همین شرایط حاکم است. معاونت‌های فرهنگی فعالیت‌ها و برنامه‌های خاصی ندارند که به واسطه آنها دانشجویان بعد از ورود به دانشگاه و شرکت در این نوع فعالیت‌ها یا مراسم‌ها، اعتماد به نفس بیشتری کسب نمایند و خود را بهتر بشناسند. البته برنامه‌هایی از سوی آن معاونت‌ها تدوین شده است و اجرا می‌گردد، ولی آن برنامه‌های مورد نظر و مطلوب دانشجویان این عصر و زمانه نیست که با علاقه در آنها شرکت کنند و به وجد بیایند و خود، جامعه‌شان و نیازهای ملت‌شان را بهتر بشناسند و درک کنند که از این طریق شاید اندکی به خودباوری برسند و حداقل راه‌شان را بیابند. پس به عقیده بنده در این شرایط خود دانشجویان باید آستین‌ها را بالا بزنند و برای ساختن آینده خودشان و جامعه‌ای که در آن قرار است زندگی کنند تمهیداتی بیاندیشند. زمانی بود که شما تنها با یک لیسانس ریاضی یا لیسانس در هر رشته دیگر براحتی یک شغل مطلوب و مرتبط با رشته می‌یافتید، ولی دیگر آن دوران گذشت و دیگر هیچ‌گاه باز نخواهد گشت. در دوران حاضر، کارفرمایان دولتی و غیر دولتی تنها به دنبال جذب بهترین‌ها هستند، هم از لحاظ علمی، هم از این لحاظ که شخص حرفی برای گفتن داشته باشد؛ یعنی متکی به خود باشد، خلاق باشد، توان کار تیمی بالا داشته باشد و خیلی از چیزهای دیگر که در دانشگاه‌ها آنها را نمی‌آموزند.

اما ورود به دانشگاه اگر تمامش ضرر باشد، چند فایده دارد.
اولا، اینکه در این محیط شاید افرادی را ملاقات کنید که بسیار بتوانند به شما کمک نمایند، افرادی دنیا دیده، باسواد و با تجربه. در دنیای ماشینی و سرمایه‌داری این زمانه، حتی برای مشاوره گرفتن و ملاقات کردن با افراد موفق هم شما باید پول بپردازید و سر آخر به جایی هم نمی‌رسید، چون نیت فرد راهنما از ابتدا تنها کسب درآمد برای خودش بوده، نه راهنمایی یک جوان جویای موفقیت. من که در بسیاری از موارد به دانشجویانم همانند برادران و خواهران کوچکم می‌نگرم و از اینکه بتوانم پندی به ایشان بدهم و یا مشورتی بدهم بسیار خرسند می‌شوم، در مقابلش هم هیچ توقعی از ایشان ندارم، تنها توقع‌ام این است که به فکر آینده خود و کشورمان باشند، کشوری که فرزندان من قرار است در آن زندگی نمایند.
ثانیا، در محیط دانشگاه، دانشجو می‌تواند ضمن اینکه درس‌اش را می‌خواند، تمرین نماید که چطور با دیگران در تعامل باشد و مهارت‌های برقرای ارتباط خودش را افزایش دهد و تقویت کند. چون حداقل، در ایران، تا قبل از ورود به دانشگاه بحث تفکیک جنسیتی وجود دارد، بنده بسیاری از دانشجویان را دیده‌ام که بسیار در کلاس ناراحت هستند و به سختی می‌توانند با همکلاسی یا یکی از هم‌دانشگاهی‌های خود از جنس مخالف ارتباط برقرار نماید. شما فرض کنید که این مشکل حتی در دانشگاه هم حل نشود و این شخص قصد ورود به دنیای کسب و کار را می‌کند، چه فاجعه‌ایی برایش رخ خواهد داد؟ پس از محیط اجتماعی دانشگاه حداکثر بهره را ببرید. این طور گمان نکنید که منظور از ارتباط، فقط ارتباط با جنس مخالف است، خیر. ارتباط با دوستان خود، اساتید خود، مدیران دانشگاه و هر شخص دیگری که در آن محیط هست و اندکی با شما مرتبط است. در این محیط تمرین نمائید که در آینده و در بدو ورود به دنیای پس از دانشگاه، شخصی با روابط اجتماعی و قدرت برقرای ارتباط بالا با دیگران باشید. هدف تنها گرفتن یک مدرک نباشد. لیاقت آن مدرک و ملزومات داشتنش، از خود آن یک تکه کاغذ مهم‌تر است. بنده به ضرس قاطع به شما عرض می‌کنم درصد بالایی از افرادی که این روزها بیکار هستند، مواردی که در بالا ذکر نموده‌ام را ندارند. پس تلاش کنید که در محیط دانشگاه، اگر امکانش هست، به موارد مذکور دست یابید.
این را هم اضافه نمایم که متاسفانه به علت شرایط اقتصادی اخیر در کشور، در اکثر خانواده‌ها این روزها مادرها و پدرها هر دو مشغول کارند که از پس مخارج سنگین زندگی برآیند و زیاد برای فرزندانشان وقت ندارند که بنشینند و همانند دو دوست با ایشان حرف بزنند و آنها را راهنمایی نمایند. این باعث شده که کلا با تمامی احترامی که برای دانشجویان عزیزم قائل هستم، این عزیزان ساده‌ترین موارد در ارتباط با افراد را در جامعه یاد نداشته باشند. به عنوان مثالی کوچک عرض کنم که دانشجویان پسرم که به اتاق کارم می‌آیند یک دست‌شان در جیب است و دست دیگر را بلند می‌کنند که با بنده دست دهند، ولی نمی‌دانند که دست دادن در اکثر جوامع از این قانون تبعیت می‌کند که تا شخص بزرگ‌تر دست دراز نکرده برای دست‌دادن به شما، شما نباید دست‌تان را برای ایشان بلند کنید. اول شخص بزرگ‌تر و والامقام‌تر این کار را باید بکند. در مورد دانشجویان دختر هم بماند که این عزیزان چگونه‌اند.

یک توصیه بنده به شما این است، حتما در کنار دروسی که در دانشگاه می‌خوانید که بسیاری از آنها چرندیات محض است، مطالعه آزاد نمائید. گناه ندارد کسی که رشته‌اش ریاضی است، اندکی فلسفه و تاریخ و روانشناسی هم بخواند. به عقیده بسیاری از روانشناسان و پزشکان، مطالعه، به صورت ناخودآگاه، قدرت خلاقیت را در فرد افزایش می‌دهد. این روزها شما بعد از گرفتن یک مدرک لیسانس و ورود به دنیای کسب و کار، تنها به سواد در رشته خود نیاز ندارید. این روزها در همه جای این کره خاکی، خلاقیت، تقریبا حرف اول و آخر را می‌زند. بعد از این ویژگی، اعتماد به نفس و سایر موارد مذکور در بالا بسیار به شما کمک خواهند نمود.

اخیرا فیلمی را تماشا کردم با عنوان The king’s speech که برنده جایزه اسکار سال 2010 بود. یک داستان واقعی در مورد پسر پاشاه جورج پنجم، پادشاه بریتانیا، که در پایان خود به تخت پادشاهی می‌نشیند. اما این شخص به نوعی لکنت مبتلا بود که در جمع نمی‌توانست صحبت کند، نقصی که برای یک پادشاه، عیب بزرگی است. بسیاری از پزشکان و متخصصان از سراسر انگلستان برای مداوای ایشان به کار گرفته شدند، اما مشکل این شخص حل نشد. تا اینکه همسر ایشان به عنوان آخرین پزشک شخصی را برای درمان همسرش می‌یابد. ایشان با به کارگیری تکنیک‌های عجیب و منحصر به خودش به این شخص می‌فهماند که مشکلش قابل درمان است. بعد از مدتی اسکاتلند یارد (پلیش ویژه انگلستان) متوجه می‌شود که این فرد پزشک نیست و هیچ مدرک پزشکی ندارد و تنها با اتکاء به سواد تجربی‌اش و باوری که به خود داشت، به درمان افراد در جامعه می‌پردازد. اما در نهایت تنها کسی که پسر پادشاه را درمان نمود این شخص بود. دیدن این فیلم در بسیاری از سکانس‌هایش، مو به تنم راست کرد. آنقدر از دیدن‌اش لذت بردم که در چند جا این فیلم را به دانشجویان عزیزم توصیه کردم. مهمترین پیام این فیلم هم برای بنده، جسارت و خلاقیت عجیب فرد درمان‌گر بود، چیزی که در بهترین پزشکان انگلستان و متخصصین زیادش، وجود نداشت.

به عنوان دومین مثال از بحث خلاقیت و جسارت برای بنده، فیلم The artist بود که در سال 2011 برنده اسکار بهترین فیلم شد. واقعا جالب است که در این سال یک کارگردان فرانسوی بعد از گذشت یک سده از عمر فیلم‌های صامت (بی‌صدا)، قصد می‌کند که یک فیلم صامت از سال 1927 بسازد که روایت‌گر گذر سینما از فیلم‌های صامت به صدا‌دار است. برای بنده که بسیار خلاقیت این کارگردان جالب بود، به جریان انداختن یک سبک خاص از فیلم‌ها که برای بسیاری از عاشقان سینما حالت نوستالژیک (قدیمی و خاطره‌انگیز) دارد، بسیار فکر مبتکرانه‌ای است که همین دید و فکرنو در این زمان، باعث کسب جایزه اسکار برای این کارگردان و فیلم‌اش شد. البته امکان هم داشت که بسیاری از همتایان ایشان، این فیلم را رد کرده و کلا آبروی هنری شخص زیر سئوال رود، ولی این اتفاق نیافتاد و منتقدان سینما بهترین نقدها را برای فیلم نوشتند.

پس خلاقیت و باور، در این عصر حاضر بسیار می‌تواند به شما در کسب و کارتان کمک کند. هیچ اشکالی ندارد اگر شما می‌دانید که توان انجام کاری را دارید، مستقیم به مدیران و مسئولین مراجعه کنید و خودتان را به آنها معرفی کنید و بقبولانید. به یاد یکی از بازیکنان تیم ملی والیبال کشور افتادم که از مشهد به تهران می‌رود و در اردوی تیم ملی حضور پیدا می‌کند و به مربی اصرار می‌کند که از من تست بگیرید، چون خودش را باور داشت. بعد از گرفتن تست از ایشان، متوجه می‌شوند که این فرد در پست مورد نظر، بسیار عملکرد خوبی دارد و همین جسارتش آن را به تیم ملی والیبال کشور راه می‌دهد. پس شما هم نترسید، اول خوب فکر کنید، سپس با اعتماد کامل به خودتان گام بردارید و عمل کنید و از هیچ شکستی هم نهراسید. لابلای صفحات کتب تاریخی، پر است از سرنوشت و موفقیت‌های این گونه افراد که سرمشق بشریت نیز شده‌اند. این افراد هم گمان نمی‌کردند که روزی آنقدر بزرگ و موفق بشوند، ولی این اتفاق برای ایشان افتاد. شاید برای شما هم آینده به این حد بزرگ و روشن باشد، اگر خودتان بخواهید و آن را بسازید و در انتظار هیچ‌کس و هیچ‌دولتی ننشینید.

در پایان به عنوان جمع‌بندی و پاسخ خیلی ساده به سئوالی که در عنوان این نوشتار مطرح شد، عرض کنم که، به عقیده بنده ورود به دانشگاه‌های خوب و استاندارد دو فایده عمده دارد، اولی ملاقات با افراد باسواد، دنیا دیده و موفق و دومی تمرین برای ارتقاء ارتباطات اجتماعی و شاید خلاق‌اندیش شدن. شرط کسب سواد در رشته تخصصی را هم که اصل اول قلمداد می‌کنیم. ولی اگر شما بخواهید که فقط وارد دانشگاه شوید که یک تکه کاغذ به عنوان مدرک در پایان چهار سال دریافت کنید و بنشینید تا شغلی برایتان پیدا شود، اصلا قدم به دانشگاه نگذارید، جز اتلاف وقت‌تان چیزی عایدتان نمی‌شود. این روزها جهان در انتظار خلاقیت و ایده تازه است، نه مدرک کارشناسی یا کارشناسی ارشد شما.

محمد فزونی
دانشگاه گنبدکاووس

آیا در خصوص امور دانشگاهی نیاز به مشاوره دارید؟