دوشنبه , خرداد ۷ ۱۳۹۷
آخرین مقالات
خانه / مباحث عمومی / یک تجربه خام از جستجوی حقیقت

یک تجربه خام از جستجوی حقیقت

نمی‌دانم. نمی‌دانم که چرا و چطور، ولی به جایی رسیدم که تصمیم گرفتم “حقیقت” را بفهمم. به دنبال روشی خوب و معقول برای زندگی و نحوه تفکر بگردم که هیچ‌گاه روزی نرسد که از گذشته‌ام پشیمان باشم. تصمیم گرفتم نظرات موافق و مخالف را در حوزه‌های مختلف بخوانم و بشنوم. تصمیم گرفتم همه چیز و همه کس را نقد کنم تا بفهمم درست و غلط چیست. اما ای دل غافل.

در این نوشتار کوتاه قصد نقد هیچ مکتب فکری، دینی و یا ساختار حاکمیتی را ندارم، تنها هدفم نوشتن تعدادی از سئوالات ذهنی‌ام و اینکه چگونه آنها به افکارم راه‌یافتند، می‌باشد، شاید به این بهانه، اندکی از حجم افکار و ذهنیاتم کم شود و اندکی آرام شوم. مطالعات بنده هم آنقدر عمیق و طولانی نبوده که خواننده گمان کند، پس تمام این نوشتار و تجربیات باید درست و دقیق باشد. امیدوارم که با انتشار این مطلب، کسی برچسب خاصی به ما نچسباند.

اولین کتابی که زمزمه “درست و غلط چیست” را در ذهن من آغاز نمود کتاب سینوهه به قلم میکا والتاری بود. آنقدر تصویرسازی‌های این کتاب دقیق و ترجمه آن از سوی ذبیح‌الله منصوری زیبا انجام شده که غیرقابل توصیف هست و فقط باید این کتاب را بخوانید تا حرف بنده را بفهمید. شاید هم نحوه تفکر بنده و کتاب‌هایی که قبل از این کتاب خوانده بودم، تا این حد مرا تحت تاثیر قرار داد. داستان که به عقیده بسیاری بعد از مطالعات وسیع از مصر باستان به رشته تحریر درآمده، شخصیتی را به تصویر می‌کشد که بعدها پزشک مخصوص فرعون می‌شود. اما در زندگی این فرد چه اتفاقاتی می‌افتد؟ سینوهه در مصر باشکوه و متمدن که ملتش بت‌پرست هستند زندگی می‌کند. شرایط جامعه خوب، اوضاع اقتصادی و معیشتی مرد قابل قبول و به طور کلی ملت خوش هستند. تا اینکه فرعونی بر مسند می‌نشیند و زمام امور را به دست می‌گیرد. اما این فرعون که خودش را آخناتون (پرستنده خدای یکتا، آتون) نام‌گذارد، قبل از رسیدن به این جایگاه دچار توهماتی می‌شود (شاید هم توهم نبوده و چیزی بوده که در فرهنگ دینی ما به آن وحی می‌گوئیم) و تصمیم می‌گیرد که بت‌پرستی را در مصر لغو کند و پرستش خدای یکتا را در کشور ترویج دهد. بعد از به قدرت رسیدن کم‌کم معابد بت‌پرستان را از بین می‌برد و معابدی برای پرستش آتون تاسیس می‌نماید. به تدریج دو دستگی وحشتناکی در کشور حاکم می‌گردد. عده‌ای که خدای بت‌ها، آمون را می‌پرستیدند با آتون به مخالفت برمی‌خیزند و به تدریج کشور رو به هرج و مرج می‌رود. خون‌های بسیاری بر زمین می‌ریزد و بالاخره آخناتون پیروز می‌گردد و موفق می‌شود تمام بت‌کده‌ها را تخریب کند و ملت را به زور شمشیر آتون‌پرست نماید. اما این شروع بدبختی برای مصر بود، عده‌ای از اربابان بت‌کده‌ها که جان سالم از قتل عام بدر برده بودند کم‌کم شروع به ترویج پنهانی آمون و برخی کارشنکی‌هایی در دستگاه حکومت می‌کنند. مجددا مصر وارد بحران می‌شود و باز هم جنگ داخلی و خون‌ریزی و تعصب همه جا را فرا می‌گیرد. این بار آمون بر آتون پیروز می‌گردد و مجددا بت‌پرستی بر مصر حاکم می‌شود و تمام پرستندگان آتون را از لبه تیغ می‌گذرانند. اما مصر هیچ‌گاه دیگر در تاریخ آن شکوه گذشته را به دست نمی‌آورد.

در اینجا این سئوال به ذهن من خطور کرد:
رواج یکتاپرستی در آن جامعه و این همه قتل و کشتار چه سودی به حال ملت و بشریت داشت؟ آیا جز این بود که توهم برخی از افراد، باعث بدبختی بسیاری از انسان‌ها شد؟

خلاصه این سئوال بسیار ذهن بنده را مشغول کرد. مدتی بعد تصمیم گرفتم اندکی هم متون تاریخی راجع به تاریخ صدر اسلام و نحوه ورودش به کشور را مطالعه کنم. کتاب فاخر “دو قرن سکوت” زنده یاد زرین‌کوب را خریداری کردم. چقدر از خواندن این کتاب رنج بردم. رنج اینکه چرا و چطور شد که ما مسلمان شدیم. در آن دوره هم به گواه تاریخ ما ایرانیان از روی تحقیق و تفحص اسلام را نپذیرفتیم. در اواخر دوران پادشاهی ساسانیان، موبدان زرتشتی در دستگاه حکومتی نفوذ کرده بودند و این باعث گسترش فساد در بینشان شده بود. در اندک زمانی دین تنها وسیله‌ای برای چپاول و رسیدن به امیال شخصی شده بود. از سوی دیگر افسران نظامی نیز به بهانه‌های مختلف به مردم ظلم و ستم می‌کردند. این باعث شد که بعد از ظهور محمد (ص) در سرزمین عرب و ترویج شعار زیبای برابری و برادری، ایرانیان که از آن نظام طبقاتی و ظلم و جور حاکمان و موبدان دین خود در رنج بودند به دین اسلام تمایل پیدا کنند. اعراب در زمان خلیفه دوم، که حتی خودشان هم باورشان نمی‌شد، ایران را فتح کرده و تا توانستند بردند و خوردند و تجاوز کردند به اموال و نوامیس ایران و ایرانیان. خلاصه حضور اعراب در ایران باعث شد اسلام با آن شعار قشنگ و آرامش‌بخش‌اش، کم‌کم به عنوان دین رسمی ایرانیان پذیرفته شود و ایران تبدیل به یک کشور اسلامی بشود. در اینجا و به گواه متون تاریخی ما ایرانیان با توجه به شرایط، دین اسلام را پذیرفتیم و تا به امروز هم اسلامی باقی ماندیم. آن روزها که تبلیغات گسترده‌ای از اسلام در کشور ما نشده بود که بگوئیم ملت بعد از دیدن این تبلیغات و تحقیق در مورد این دین تازه، آن را انتخاب کرده باشند.

اما اسلام نه تنها برای اعراب و ایرانیان، بلکه برای جهانیان مزیت‌هایی هم داشته است. در کتاب “ما چگونه ما شدیم” دکتر صادق زیبا کلام، خیلی علمی و دقیق به نحوه خدمت اسلام به بشریت صحبت می‌شود. به عنوان مثالی از این خدمت، در زمان خلافت هارون‌الرشید، به اندیشمندان و مترجمان توجه بسیاری می‌شود. مترجمینی که از متون یونانی کتابی را ترجمه می‌کردند و آن را در اختیار کتابخانه خلیفه قرار می‌دادند، هم وزن کتاب سکه‌های طلا دریافت می‌کردند. ورود متون یونانی با آن عقلانیت و دید فلسفی به مسائل، باعث رشد و ترقی بسیاری برای مسلمانان شد، مخصوصا که بعد از استقرار اسلام و کشورگشایی‌هایش، مرکز خلافت اندیشمندانی را از سراسر نقاط به بغداد می‌کشاند و همگی مجبور بودند به یک زبان، زبان عربی، با یکدیگر صحبت کنند و با افکار هم آشنا بشوند و این باعث تسریع روند رشد علمی گردید. در مدت چند دهه، پیشرفت‌های علمی مراکز اسلامی به تمام جهان صادر شد و اسلام خدمت خودش را به پیشرفت بشریت در برخی از زمینه‌ها انجام داد. اما بعد از هارون‌الرشید، کم‌کم خلفایی بر مسند نشستند که به تدریج سعی نمودند جریان تعقل را از اسلام دور کنند و این سرآغاز افول جهان اسلام شد. جریان‌هایی به روی کار آمدند و به تمام مترجمین که متون یونانی با آن شکوه و عظمت را وارد دین تقریبا جوان اسلام کرده بودند، برچسب ملحد و زندیق زدند و تعداد زیادی از آنها را از لب تیغ گذراندند و گفتند، فقط سنت و قرآن. کم‌کم بازار حدیث‌سازان و حدیث‌فروشان داغ شد و آنچنان چرندیاتی وارد اسلام شد که تا به امروز هم دامن بشریت را گرفته و نمونه بارزش هم همین خاورمیانه، با طالبان و داعش و هزار گروهک متحجر و وحشی است.

خلاصه همه ادیان تا به امروز هم برای بشریت مزیت داشته‌اند و هم به دلیل ایجاد زمینه‌های سوءاستفاده مخصوصا از عوام جامعه، معایب فراوان. سه دین عمده یهود، مسیحیت و اسلام هر کدام گمان می‌کنند که خودشان دین برحق هستند و فقط پیروان این دین به بهشت می‌روند. هر کدام هم به فراخور فهم خود و روایاتشان، بهشتی را برای پیروان خود ترسیم کرده‌اند و وعده رفتن به آنجا را می‌دهند. مسلمانان به دو گروه عمده شیعیان و اهل سنت تقسیم شده‌اند. عده‌ای دست بسته نماز می‌خوانند و عده‌ای دست باز، هر دو گروه هم راه دیگری را نادرست می‌نامد. خوردن شراب برای مسلمانان و یهودیان نهی شده است ولی در انجیل آمده ‌است که عیسی در شام خداوند شراب نوشیده ‌است. در نظر مسیحیان، نوشیدن شراب نوعی شکرگزاری به درگاه خداست و فرصتی برای یادآوری نجات، سعادت و مرگ عیسی مسیح است. اکثر مردم غیرمسلمان در اطراف این کره خاکی گوشت خوک می‌خورند و لذت می‌برند ولی مسلمانان نمی‌خورند و اعتقاد دارند در گوشت خوک ترکیباتی وجود دارد که شخص بعد از خوردنش تمایل به لواط و گرایش به جنس موافق می‌کند، اما مگر مسلمانانی که گوشت خوک نمی‌خورند و لواط می‌کنند کم است؟ حجاب تنها در دو شهر عربستان سعودی و سومالی و ایران اجباری است، ولی در هیچ‌کجای دیگر از این کره خاکی حجاب برای زنان اجباری نیست، ولی با توجه به شرایط جامعشان، قوانینی برای نحوه پوشش وضع کرده‌اند.

هر چه بیشتر به این اختلاف‌ها دقت کنید، بیشتر گیج می‌شوید. حتی با کسی هم که وجود خدا را باور ندارد صحبت کنید و یا کتاب‌هایش را بخوانید، شما را بالاخره قانع خواهد کرد که خدا وجود ندارد و ساخته ذهن بشر است که به این وسیله برخی از خلأهای درونی خود را پر نماید. قطعا اگر این متن را هر یک از پیروان ادیان مختلف بخوانند، به سرعت درصدد پاسخ‌گویی بر می‌آیند و تلاش می‌کنند که بنده را قانع کنند که ما حقیقت هستیم و تو در اشتباهی. اما بنده با اکثر استدلا‌های این عزیزان آشنا هستم و آنها را تقریبا مطالعه کرده‌ام.

اما یک چیز که بنده آن را نمی‌فهمم این است که، چطور بزرگان ادیان و شریعت‌ها به خودشان اجازه می‌دهند که، یکی بگوید شراب بخورید و حلال است، دیگری بگوید دست بسته نماز بخوانید چون در حضور خداوند هستید و دیگری بگوید دست باز نماز بخوانید و با قلب خود حضور را حس کنید. یکی بگوید ازدواج موقت (صیقه) حلال است و دیگری بگوید جایز نیست و شاید هم حرام باشد. به نظر می‌رسد که به خاطر توهمات یک عده که اصرار دارند ما را به بهشت ببرند، باید بین بشریت اختلاف باشد، این برای من غیرقابل هضم است. آخر به تو چه مربوط که قصد داری مرا هم با خودت به آن بهشت‌ات ببری. بهشتی که برای رسیدن به آن عده‌ای به صورت انتحاری خودشان را منفجر می‌کنند و تازه جالب است که در مواردی مشاهده شده برخی از این افراد انتحاری محافظی برای اندام تناسلی خود از جنس فولاد درست می‌کنند که مبادا بعد از ترکیدن، اندام تناسلی‌شان بترکد و در بهشت، خوب درست و ترمیم نشود و خدای ناکرده این عزیزان از لذت همبستری با حوریان عقب بیافتند.

فلاسفه‌ی بزرگی در این دنیا زیسته‌اند که نه توانسته‌اند وجود خدا را اثبات کنند و نه آن را رد کنند، به این دلیل این عده خود را خداناباور نامیده‌اند و به اخلاق گرایش پیدا کردند و بیش از توجه به امور الهی و متافیزیکی، به انسان و نیازهایش می‌اندیشند. عده‌ای عمدتا در مشرق زمین غربیان و این دسته از فلاسفه را به بدفهمی متهم کرده و عمری را سپری کرده‌اند تا ثابت کنند که خدا وجود دارد و فلان دین به حق است و فقط ما به بهشت می‌رویم و بقیه در آتش خواهند سوخت، مگر اینکه خدای ما بخواهد شما را نسوزاند.

خلاصه روزگاری زندگی و ذهن آرامی داشتم. نمازم را سروقت می‌خواندم، هر روز قرآنم را می‌خواندم فقط برای فهم دین. اقرار و اعتراف هم می‌کنم که دوران بسیار خوب و آرامی را داشتم و از زندگی‌ام راضی بودم. دورانی بود که با فلاسفه‌ای همچون راسل، نیچه و افلاطون و هزاران متفکر دیگر در حوزه علوم انسانی آشنا نشده بودم و زندگی فقط برایم یک هدف داشت، خدمت به خداوند و خلقش، واقعا هم از صمیم قلب به خلق خدا تا حد توان خدمت می‌کردم. البته این روزها هم تا جایی که بتوانم انسانیتم را حفظ کرده‌ام و به خلق‌الله کمک می‌کنم. اما با گذشت زمان، اتفاقاتی در محیط پیرامونم افتاد که ذهنم را درگیر ساخت: بالاخره حقیقت چیست و چه کسی راست می‌گوید. من در این جهان بی‌سروته چه ارتباطی با حقیقت دارم. مدت زیادی در این فکر بودم تا اینکه روزی یکی از آثار دکتر صادق زیباکلام را خواندم. در این کتاب یکی از دانشجویان دکتر، روزی از ایشان می‌پرسد که “دیدگاه شما و برادرتان سعید زیباکلام کاملا با یکدیگر مغایر است، کدامتان حرف راست را می‌زنید”. به نظرم ایشان پاسخ بسیار جالب و درخور توجهی به دانشجو می‌دهند، فرمودند:

“نه من اشتباه می‌کنم و حرف‌هایم غلط است و نه سعید، منتها سعید مزایای حاکمیت را می‌بیند و بیشتر راجع به اینها صحبت می‌کند و از معایبش حرف نمی‌زند ولی من معایب را می‌بینم و نقد می‌کنم و در مورد محاسن حرف نمی‌زنم. پس حرف نزدن در مورد یک چیز دال بر غلط بودن سایر نظرات و افکار نیست”. از این جمله دکتر نتیجه گرفتم که هر نظریه‌ای، مکتبی، دینی و سیاستی لزوما حقیقت نیست و درضمن دروغ محض هم نمی‌باشد، منتها باید تلاش کنم که بفهمم چه حجمی از آن صحت دارد و حقیقت است و چه حجمی فقط برای منافع عده‌ای ساخته شده است که تلاش می‌کنند آنرا توجیح نمایند و فرسنگ‌ها از حقیقت دور است.

اندکی گذشت و در مورد امور متافیزیک هم به نتیجه‌ای رسیدم که نمی‌دانم درست است یا خیر، ولی دوست دارم امروز، در این لحظه که قلم به دستم، در این نوشتار آنرا بیان کنم تا اندکی از حجم افکار در ذهنم بکاهم، حداقل اندکی خودم را آرام ‌کنم و صد البته امیدوارم که شما را ناآرام نکنم و بتوانم اندکی شما را به تفکر وادارم.

به عقیده بنده اگر تمام کتب دینی و غیردینی دنیا را بخوانید، نمی‌شود و نمی‌توان وجود خداوند را با روش‌های جاری علمی اثبات یا رد کرد، همچنین در مورد به حق بودن ادیان نمی‌شود نظر نهایی را داد. ما انسا‌ن‌ها با توجه به جبر زمانه و شرایطی که در طول تاریخ در آن قرار گرفته‌ایم، به انتخاب این قبیل امور تن داده‌ا‌یم، خدای خود را و دین خود را انتخاب کرده‌ایم، آنهم به ساده‌ترین شکل ممکن، یعنی عموما دین پدرانمان را برگزیدیم و یا دین حاکم و غالب در جامعه را، نه دین و آئینی که خودمان با تلاش و تحقیق آن را پذیرفته باشیم. تنها دلیلی هم که برای این کار داشته‌ایم و داریم این است که با پذیرش آن و رعایت دستورات دین مرتبط، آرامش خاصی داشتیم که نداشتن آن دین برایمان نداشت، یا حداقل با توجه به شرایط سخت آن برهه زمانی از زندگی انجام این امور آرامش‌بخش بوده است. عده‌ای هم تنها نان را به نرخ روز خورده‌اند و هرگاه که دین حکومتی شده، اگر به نفع‌شان بود، مواضع دینی گرفتند. اینکه اسلام به حق است یا مسیحیت و یا دین یهود اصلا اهمیتی ندارد. این قبیل مسائل متافیزیکی بوده و تنها از طریق وهم و خیال و یا خوشبینانه‌تر وحی قابل درک و فهم است.

به این نتیجه رسیدم که هر چه بیشتر به این بیاندیشی که حقیقت چیست و بالاخره که راست می‌گوید، بیشتر رنج می‌برید و در ضمن به چیز خاصی هم نمی‌رسید چون اصولا تا به امروز هیچ بشری نیامده که بگوید من حق نیستم و عمری در اشتباه بودم. همگی ادعای برحق بودن را داشته‌اند، دارند و خواهند داشت و تمام تلاششان را هم می‌کنند که این را به همگان ثابت نمایند.

فهمیدم که رنج دانستگی یکی از رنج‌های عجیب دنیاست، هم تلخ است و هم مجذوب کننده. به یاد جمله بسیار زیبای کریشنامورتی افتادم که از سوی مسلمانان فلسفه فکری ایشان قابل قبول نیست. ایشان در یکی از سخنرانی‌های خود فرموده بودند:

“هیچ راه یگانه‌ای برای رسیدن به حقیقت وجود ندارد، هر کس با توجه به مقتضیات زمانی و شرایط مکانی زندگی‌اش، به نحوی به حقیقت می‌رسد و اگر کسی به حقیقت برسد نمی‌تواند راه آنرا به دیگری نشان بدهد، چون راه رسیدن به حقیقت برای هر کس به یک طریق است” به نظرم یکی از اشکالات مسلمانان به عقاید کریشنامورتی هم همین باشد، چون آنها اعتقاد دارند یک راه وجود دارد و آن هم اسلام است.

اینکه در این روزها من آیا یک مسلمان شیعه هستم یا خیر، دیگر برایم مهم نیست. فقط می‌خواهم که یک انسان باشم و بمانم. فقط آرزو دارم که روزی را ببینم که همگی ما فارغ از رنگ پوست، شهرت، ثروت، دین و قدرت فقط در زیر یک پرچم، پرچم انسانیت، زندگی کنیم.

در پایان از همگی برادران دینی‌ام، همگی دوستان حوزوی‌ام و همه هم کیشانم پوزش می‌طلبم. قصد بنده جسارت به اعتقادات یا دانسته‌های این عزیزان نبود. بنده در حدی نیستم که خدای‌ناکرده رشته‌های این عزیزان و تلاششان را در راه رسیدن به معبود خود، پنبه کنم و نادیده بگیرم. حکایت من، حکایت طفلی است که تمام نیازهایش را تنها با نالیدن و سئوال‌های کودکانه، برآورده می‌کند. طفلی که گم شده است و قصد دارد از تنها چراغ وجودش، تعقل، راه را (حتی اگر اسلام باشد) این بار با یقین بیابد. طفلی که تنها گناهش خامی است و ندانستن و فقط می‌داند که نمی‌داند.

محمد فزونی
اردیبهشت ۱۳۹۷

درباره‌ محمد فزونی

محمد فزونی
محمد فزونی، دانش آموخته دانشگاه خوارزمی (تربیت معلم) تهران در مقطع دکتری تخصصی رشته ریاضی محض، گرایش آنالیز، شاخه تابعی و هارمونیک است. تحصیلات دانشگاهی خود را از دانشگاه پیام نور گنبدکاووس آغاز نمود، سپس برای دوره کارشناسی ارشد به دانشگاه خوارزمی (تربیت معلم) تهران رفت. ایشان در حال حاضر عضو هیات علمی دانشگاه گنبد کاووس و مدیر گروه ریاضی و آمار در این دانشگاه هستند.

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*