پست‌های موجود در این دسته، مسائل اجتماعی و فرهنگی را منعکس می‌کنند.


سکه همیشه دو رو ندارد، ولی ابتدا روی دوم سکه

پنج‌شنبه، 24 بهمن‌ماه 1398
طبق معمول، روزهای پنج‌شنبه، دیر از خواب بلند می‌شوم. ساعت حدوداً 9/30 زنگ آیفون بصدا درآمد و از خواب پریدم. الهام گفت «محمد مامور پست هست». خوشحال شدم، چون تقریباً چهار ماه منتظر این بسته‌ی پستی بودم. با چهره‌ایی ژولیده و خواب‌آلود رفتم پائین و درب ورودی ساختمان را باز کردم. مامور پست بسته‌ی کتاب را تحویلم داد و هنوز لبخند روی لبم از شوق وصال کتاب، کامل نشده بود که ایشان گفت «میشه 35 تومان. کارت خوان هم ندارم». من گفتم «بله؟ پول؟ هزینه‌ی ارسال این کتاب تا درب منزل پرداخت شده». ایشان گفتند «من مامورم و اینجا نوشته 35 تومان ازتون بگیرم». روی بسته یک فاکتور که توسط شرکت پستی گلستان صادر شده بود نشان می‌داد که حق‌السهم پست 320/000 ریال، مالیات 28/800 ریال.

تصویر بسته‌ی پستی

همین‌طور که با خودم غرولند می‌کردم، رفتم بالا و کارت بانکی‌ام را گرفتم و برگشتم. مامور گفت که کارت خوان ندارم. گفتم «ببخشید، خواب‌آلود بودم متوجه نشدم اونموقع دقیقاً چی گفتید، تازه پول نقد هم ندارم در منزل. اجازه بدید برم از خیابون بغلی بگیرم و بهتون بدم». تنبلیم آمد که بروم بالا و لباس‌ مرتب‌تری بپوشم. با آن وضع خراب و چشمان قلمبیده، دمپایی‌هایم را خرت‌خرت روی زمین کشیدم و رفتم خیابان کناری، پول گرفتم و دادم به مامور پست و از ایشان عذرخواهی کردم که معطل شدند. در راه برگشت به منزل، با آن وضعیت که بیشتر شبیه خروس‌های پرکنده شده بودم، داشتم فکر می‌کردم «خُب، من از ایشون عذرخواهی کردم، کی از من عذرخواهی کنه پس. این یعنی چی حق پست، چرا این پولو باید بدم». به خودم گفتم اشکال ندارد، حتماً پول گمرک هست یا بخاطر زحمات ماموران پست، که این بسته را از فرودگاه امام خمینی تا درب منزل آورده‌اند. ولی یادم آمد که دفعه‌ی قبلی که خرید کرده بودم، چنین پولی را از بنده مطالبه نکرده بودند.

رسیدم داخل منزل و دست و صورتم را شستم و نشستم روی مبل، یک نفس عمیق کشیدم. مقداری که خون به مغزم رسید، برگه‌ی پست را کنار زدم و دیدم روی پاکت کتاب نوشته شده است «گمرک فرودگاه امام خمینی (ره). گمرک امانات پستی-سرویس ارزیابی غیابی. به شما گیرنده‌ی محترم اعتماد داریم، لذا بسته‌ی شما بدون بازگشایی و با معافیت حقوق ورود از گمرک امانات پستی تهران ترخیص شد». گفتم «پس گمان من اشتباه بوده. این بسته معاف از حق گمرک هست». رفتم شماره‌ی شرکت پست را پیدا کردم و تماس گرفتم. اولین پاسخ دهنده فرمودند «ما اون فاکتور رو صادر نکردیم، مرکز استان، گرگان صادر کرده. به آقای فلانی، مسئول این بخش زنگ بزنید و بپرسید». به مسئول گرگانی زنگ زدم. با ایشان که صحبت کردم، نزدیک بود بدهکار هم بشوم. فرمودند «چون اون کاغذ روی بسته‌ی شما بود، 35 گرفتیم، اگر نبود حق گمرکش میشد 85 هزار تومان». دوباره عذرخواهی کردم و گوشی را قطع کردم. به خودم گفتم «بی‌خیال، همین که کتاب رو برات آوردن و 85 نگرفتن، بازم خدا رو شکر».

تصویر معافیت گمرک

نشستم یک چایی نوشیدم و بازهم اندکی سلول‌های خاکستری در مغزم تکانی خوردند و یادم آمد که مشابه با این بسته‌ها، چند روز قبل برای همکارانم از همین کتابفروشی ارسال شده بود و از آنها هیچ پولی نگرفته بودند. متوجه شدم که مرتبه‌ی قبل هم که از بنده پولی نگرفته بودند به این دلیل بود که بسته به آدرس دانشگاه و محل کارم ارسال شده بود. نتیجه گرفتم که ظاهراً هرگاه این عزیزان بسته‌ها را به منزل شخصی تحویل می‌دهند پول می‌گیرند و اگر به آدرسی که حالت حقوقی و شاید دانشگاهی داشته باشد، پولی دریافت نمی‌کنند. به خودم گفتم «بزار دوباره به گرگان زنگ بزنم و بهشون بگم. واقعاً بنده‌های خدا شاید اشتباه کردند، حداقل برای نفر بعدی این اتفاق پیش نیاد». مجدداً با شخص مسئول در گرگان تماس گرفتم و گفتم که از همکارانم که چند روز قبل کتاب‌هاشون را تحویل گرفتند، پولی نگرفتید، ایشان فرمودند «امکان نداره، اگر این پول رو نگیریم باید از جیب خودمون بزایرم، هر جا بسته بره پول باید گرفته بشه». من دوباره عذرخواهی کردم و گفتم ببخشید که وقتتان را گرفتم. این شد چهارمین عذرخواهی بنده در یک روز، بدلیل چیزی که نمی‌دانم اصلاً حق من هست یا نیست، آیا باید عذرخواهی می‌کردم یا برعکس از بنده عذرخواهی می‌شد؟

دوباره روی مبل نشستم و غرق در اندیشه شدم و تصاویر و خیالاتی در ذهنم شروع کردند به رژه رفتن و جولان دادن:

« -از ماشین وارداتی لاکچری هم مالیات و حق کوفت و زهر مار می‌گیرن، از کتابم همین‌طور.
-تو تلویزیون هر چرندی که بگی تبلیغ میشه به جز کتاب و اندیشه‌.
-ملت در روزهای کرونایی خیلی راحت دستمال و ماسک و دستکش‌های پلاستیکیشون رو می‌اندازند تو خیابون و انگار نه انگار، جوری هم بهت نگاه می‌کنند که انگار اونها کار درست می‌کنند و تو آدم اشتباهی هستی در اون اطراف.
-عده‌ایی رو میبینی که تو مراسمهای مذهبی همه کارند و یکهو میفهمی که چند تن از مایحتاج ملت رو احتکار کردند.
-نماینده‌گان مجلس که اینهمه ملت بخاطرشون فحش دادند و شنیدند رفتند مجلس و الان پرونده‌ی اقتصادی و مالی وحشتناک دارند و برای دوره‌ی بعد رد صلاحیت شدند.
-ثبت نام ماشین رو باز می‌کنند، یکنفر با کارت ملی فک و فامیلش 20 تا ماشین ثبت نام میکنه و گمان میکنه زرنگه، یکنفر که خیلی قانونمنده و مدام به حق‌الناس فکر میکنه نمیتونه یکدونه هم ثبت نام کنه.
-میان استخدامت کنن نمی‌پرسن چی بلدی، می‌گن به فلانی اعتقاد داری، مسجد می‌ری؟ بعد طرف میگه آره و استخدام میشه، وقتی رفت سرکار میفهمن که ای بابا هیچی بلد نبود که، همه چی رو داره خراب کرد.
-و هزاران بند دیگر که همگی ریشه در این دارد که نه بما آموخته‌اند که زندگی اجتماعی یعنی چه و نه خود ملت تمایلی دارند که بروند با مطالعه، کمی سواد زندگی مدنی و اجتماعی را بیاموزند و جسارت اینکه رویه‌های غلط را اصلاح کنند کسب کنند».

شاید عده‌ایی از دوستان بگویند که این موارد در همه‌ی کشورها در سرتاسر جهان هست و وجود دارد. من هم می‌پذیرم. ولی ما مدعی این هستیم که قرار است آقایمان بیاید و بر جهان آقایی کنیم، ادعایی که دیگران ندارند و یا حداقل به اندازه‌ی ما برایشان مهم نبوده و نیست. پس ما باید بی‌سوادی اجتماعی را در کشور، با حمایت همه‌جانبه از اندیشه‌ها و کتاب‌های مختلف، ریشه‌کن کنیم، که ظاهراً هنوز وقت آن نرسیده است.

روی اول سکه

اما در مورد فرستنده‌ی کتاب، خدمات و رفتار ایشان با مشتری و مخاطبان: این مجموعه از سوی بخش فروش کُتب انجمن ریاضی آمریکا (AMS) برای بنده ارسال شد. دوستان ما در آنسوی آبها و مرزها از بنده هیچ پولی برای ارسال آن نگرفته بودند. البته بنده حدوداً پنج سال است که برای AMS و دانشنامه‌ی جامع ریاضی MathReview، مقالات چاپ شده را مرور و یک نقد جزیی در موردشان می‌نویسم. بابت هر نقد، امتیازی به من تعلق می‌گیرد که هر امتیاز همانند یک دلار است. بعنوان مثال اگر من 46 امتیاز در پروفایل شخصی خود داشته باشم، همانند این است که 46 دلار پول دارم و می‌توانم از برخی خدمات AMS از جمله خرید کتاب، بهره‌مند شوم. معمولاً هر دو سال یکبار مقدار امتیازات برابر با قیمت یک کتاب می‌گردد.

اما امسال که قصد کردم خرید کنم، در حسابم تقریباً 17 امتیاز از کل قیمت یک کتاب و هزینه‌ی ارسالش از آمریکا به گنبدکاووس، کم داشتم. به دوستان در دفتر AMS ایمیل زدم و توضیح دادم نیازمند فلان کتاب هستم و 17 امتیاز کم دارم. همچنین، چون کارت اعتباری نداریم، نمی‌توانم مابقی پول را از طریق کارت اعتباری برای شما ارسال کنم، اما همکارم، آقای دکتر فلانی، که برای شما، کار می‌کنند می‌توانند 17 امتیاز به بنده قرض بدهند و در آینده این امتیاز از حساب من کسر شود و به ایشان اضافه گردد، تا من بتوانم خریدم را انجام دهم. در کمتر از یک یا شاید هم دو ساعت پاسخ ایمیل بنده را دادند و گفتند، اصلاً مهم نیست. 17 دلار هم تخفیف و همان لحظه کتاب برای من پست شد و فاکتورش را نیز بصورت الکترونیکی، ارسال کردند. در ایمیل ذکر شده بود که اگر ظرف مدت 8 هفته کتاب واصل نشد، بما اطلاع دهید.

گذشت و کتاب به دست بنده نرسید. مجدداً به دوستان در AMS ایمیل زدم و توضیح دادم که چیزی بدست من نرسیده است. خیلی راحت و دوباره در کمتر از چند دقیقه پاسخ ایمیل بنده را به این ترتیب دادند «جناب آقای فزونی، در این شرایط ما یک نسخه‌ی جایگزین برای شما ارسال می‌کنیم. لطفاً یک آدرس دیگر به ما بدهید». تا اینکه من برای ایشان آدرس منزل را فرستادم و بعد از هفت هفته انتظار، چیزی که در ابتدای ماجرا برای شما شرح دادم، اتفاق افتاد. حالا اینکه آن کتاب اول کجاست و چرا به آدرس دانشگاه نرسید را فقط دانای کل داند. شایدم اصلاً آنها نفرستادند تا مقداری ما را اذیت کنند.

اینهم تصویر کتاب «ریاضی داده» که بدست بنده رسید. باید عرض کنم که کتاب مورد نظر چاپ 2018 و از بهترین کتاب‌ها در حوز‌ه‌ی علم داده است. این شاخه در حال حاضر جزو بروزترین و کاربردی‌ترین شاخه‌های ریاضی کاربردی، آمار و علوم کامپیوتر است. باید اضافه کنم که 35 تومان نسبت به حقوقی که بنده میگیرم اصلاً مبلغی نیست، ولی عرض کردم بحث رفتارهای دوگانه و چندگانه مخصوصاً نسبت به مقوله‌ی تحقیق و پژوهش است که واقعاً درد و مشکل است.

روی سوم سکه. نقاطی در کره‌ی زمین وجود دارد که سکه‌هایش دو رو نیست

قطعاً دوستان ما در شرکت پست، باید بابت ارسال این محموله از تهران تا درب منزل بنده، پولی را مطالبه می‌کردند، ولی نه 35 هزار تومان. من از تهران زیاد کتاب خرید می‌کنم و عموماً هزینه‌ی ارسال یک کتاب بصورت سفارشی 5 تا 7 هزار تومان هست. به احتمال زیاد، دوستان ما با توجه به اسکنرهای موجود در گمرک، متوجه شده‌اند که بسته‌ی مورد نظر یک کتاب هست و به این دلیل حق گمرک نگرفتند، ولی اینکه چرا دوستان شرکت پست، از عده‌ایی این پول را می‌گیرند و از عده‌ایی خیر، عجیب است. انگار می‌کنی که چیزی با عنوان قانون و دستور‌العمل در این مجموعه وجود ندارد. در خصوص این گونه از موارد، باید بپذیریم که احوالات آدم را بهم می‌ریزد. باور کنید، خیلی علاقه و اشتیاق داشتم که این کتاب بدستم برسد و آنرا ترجمه کنم و در اختیار هم‌وطنانم قرار بدهم. هم برای بنده مفید بود و هم برای خوانندگان احتمالی آینده، ولی این اتفاق عجیب و غریب که در آن اصلاً نفهمیدم که جریان از چه قرار است، رمقم گرفته شد و دیگر انگیزه‌ایی برای ترجمه‌اش ندارم.

به خودم می‌گویم، چرا اینقدر رفتار دوست و دشمن، نسبت به این مقوله‌ی امورات فرهنگی، علمی و ادبی متفاوت است. دشمنان آنگونه که عرض کردم، تا می‌توانند کار را تسهیل می‌کنند و اعتماد کامل دارند به شما که می‌گویی کتاب بدستم نرسیده است. اما دوستان، تا می‌توانند با بی‌نظمی و بی‌قانونی‌شان، عرصه را بر تو تنگ و تنگ‌تر می‌کنند. شاید آنگونه که بما آموختند، آنها دشمن نیستند و اینها دوست. مثل همیشه، نمی‌دانم و تنها بدنبال دانستن می‌روم.

البته، بنده به هیچ وجه، قصد خود-سیاه‌نمایی و دیگران-سفیدنمایی را ندارم، اتفاقی افتاده و تنها آنرا نقل می‌کنم، بدلیل اینکه دوباره چنین مواردی رخ ندهد و یا قانونمندتر شود. صمیمانه و قلباً از دوستان شرکت پست، سپاسگزارم. اما بحث بر سر اینها نیست، بحث بر سر حساب و کتاب است و ترویج علم که نباید تحت هیچ شرایطی نادیده گرفته شود و اهمال‌کاری در موردش نمود. همین دلسردی‌های کوچک است که شاید کل اهل قلم را رنجانده و به کنج عزلت کشانده. آنها را وادار به خاموشی و بی‌تفاوتی نسبت به مسائل جاری کشور نموده و طبیعتاً عده‌ایی ناکس و نااهل را بر مَسند امورات نشانده است.

نتیجه‌ایی که اینجانب از این رویداد گرفتم این است که «در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن—–شرط اول قدم آن است که مجنون باشی»، در راه علم و ادب، خصوصاً در کشورهای درحال توسعه، پوستت کنده خواهد شد تا تنها بتوانی منظورت را به دیگران بفهمانی و فهمیده شوی، تازه اگر خوش‌شانس باشی که برچسب مُلحد و منافق نخوری. پس بپذیر که ما همین هستیم و به راه خودت ادامه بده و از هیچ کس توقع نداشته باش که درکت کند، تو تنها به زعم و سهم خودت، شهروند خوبی باش و جامعه‌‌ی آرمانی‌ات را بساز.

شنبه، 10 اسفندماه 1398

بعد از گذشت تقریباً هفت ماه و ده روز از مطالعه‌ی کتاب «1100 لغاتی که باید بدانید»، امروز بالاخره این کتاب به سرانجام رسید و با موفقیت تمام 46 هفته درس آنرا خواندم. در این مدت، حتی یک روز هم از مطالعه و مرور لغات این کتاب، غافل نشدم. هر روز، این خیلی مهم هست. این را باید عرض کنم که من به هیچ وجه به مطالعه‌ی لغت برای تقویت زبان انگلیسی خودم، اعتقاد نداشتم و این کتاب را یکی از دوستان به بنده داد تا تنها یک نگاه سطحی بهش داشته باشم اما تنها مطالعه‌ی اولین درس و سبک یاددهی لغاتش، من را جذب کرد و همان روز تصمیم گرفتم تا بخوانمش.

یکی از مزایای بسیار خوبی که این کتاب دارد، این است که به خواننده جسارت می‌دهد که کتاب‌های فارسی را کنار بگذارد و شروع کند به مطالعه‌ی کتاب‌های زبان اصلی (انگلیسی) که این اتفاق برای بنده افتاد و تا امروز، حدوداً چهار یا پنج ماهی است که دیگر کتاب فارسی نمی‌خوانم و این فوق‌العاده است. خواندن کتاب به زبانی که نویسنده آنرا خلق کرده، واقعاً دنیای دیگری است، فراتر از توان بنده برای توصیفش. بعضاً، ترجمه‌ها، روح داستان و کتاب را می‌گیرند که این را تنها وقتی حس و درک می‌کنید که یک کتاب را به دو زبان بخوانید.

جالب است که چند ماه قبل، با یکی از همکاران که هیات علمی گروه زبان انگلیسی هستند، صحبت می‌کردم و به ایشان گفتم که در حال مطالعه‌ی این مجموعه می‌باشم، فرمودند «لغات این کتاب سطحش بالاست و ما هم که رشته‌مون زبان هست اونو نمی‌خونیم». البته بنده ناامید نشدم و کار خودم را تمام کردم و امروز حس خیلی خوبی دارم که در بین تمام هیجانات این‌روزها در فضای مجازی و شبکه‌های اجتماعی، آن هدفی که برای خودم انتخاب کرده بودم را فراموش نکردم و دنبالش بودم. هرگاه آدم‌ها کاری را به سرانجام می‌رسانند، علاوه بر پی‌آمدهای مثبت همان کار، آن بار روانی مثبت داستان که به خودت مدام میگویی «اوکی، پس منم اگر بخوام، میتونم»، خیلی خیلی مفید هست و امیدوارم که برای شما هم این اتفاق بطور مداوم، تکرار بشود.

اما اینکه ما حتی زبان انگلیسی را هم یک مدت کوتاه در کشور سیاسی-اش کردیم، به کنار. اینکه بنده، مدتی طولانی است که هر روز، علیرغم تمام مشغله‌های دیگرم، بخشی از زمانم را به مطالعه‌ی این زبان اختصاص می‌دهم، این هم به کنار. همین چند روز قبل که در دانشگاه یک همایش ملی ریاضی و آمار داشتیم و بنده مسئول علمی همایش بودم، مهمان خارجی همایش که یک‌ روز قبل از آن تشریف آورده بودند را به دانشکده آوردم و تک تک با همکاران آشنا و معرفی نمودم. برای من خیلی جالب بود که تقریباً هیچ‌کدام از همکاران نتوانستند یک خط با این مهمان ما سلام احوال و یک گپ و گفت کوتاه داشته باشند، فقط در حد سلام و خداحافظ، همین. به نظر شما ما باید این مورد را چه کنیم؟ آیا باید با همان فرمان قبلی به مسیر ادامه بدهیم و هر مهمانی که به کشور و دانشگاه آمد، بقولی آدم حسابش نکنیم و یا نه، برویم و کمی وقت بگذاریم و یک زبان بین‌المللی که در دورافتاده‌ترین روستاها در آفریقا هم بعضاً آنرا پذیرفته‌اند، بپذیریم و حداقل آنرا در محیط‌های علمی تبدیلش کنیم به یک ضرورت، نه دسیسه‌ی استعمار؟ ولی به عقیده‌ی بنده، ما تغییر نخواهیم کرد. دیگران باید تغییر کنند، چون و چرا هم ندارد، یعنی آنها باید قبل از آمدن به ایران، زبان فارسی یاد بگیرند.

اما آیا واقعاً نیاز داریم که زبان انگلیسی و یا کلاً چیزی بخوانیم؟

شاید برای شما جالب باشد که چرا یک استاد دانشگاه در رشته‌ی ریاضی، به سراغ مطالعه‌ی چنین کتاب‌هایی می‌رود که اصلاً در حوزه‌ی تخصصی ایشان نبوده، و پولی هم در آن وجود نداشته است. به این نکته خیلی دقت کنید، پولی در آن نبوده و نیست و یا حداقل در کوتاه مدت نیست. حتی بدرد مقاله‌نویسی هم نمی‌خورد که بگوئیم ایشان از طریق مطالعه‌ی این کتاب، می‌تواند زبان نگارش مقالات علمی‌اش را ارتقا دهد، شاید بدین‌وسیله شانسِ پذیرش مقالاتش افزایش یابد. نخیر، اصلاً نگارش مقاله در رشته‌ی ریاضی (محض)، نیازی به چنان دانشی از لغات ادبی انگلیسی ندارد. با کمترین میزان آشنایی به این زبان، نگارنده می‌تواند یک مقاله را در بهترین مجلات به چاپ رساند.

برای اینکه با توجه به معلومات و تجربیات خودم پاسخ سئوال فوق را بدهم، ابتدا اجازه بدهید که یک اتفاق جالب را برایتان نقل کنم. چندی پیش در منزل، کاملاً در حالت سکون و آرامشی خاص در حال مطالعه بودم که تلفن به صدا در آمد. یکی از نزدیکان بودند. همسرم با ایشان اندکی صحبت کردند، تا اینکه دختر کوچک و دوست‌داشتی ایشان، ماهرخ، احوال بنده را از همسرم جویا شد و ظاهراً سئوال کرده بودند که «عمو محمد کجاست و چیکار می‌کنه؟». همسرم در حالی که بنده متوجه شدم، گفتند «داره کتاب میخونه». ماهرخ از الهام می‌خواهد که گوشی را در حالت پخش قرار دهد تا حرف مهمی بزند. گوشی روی پخش می‌رود و او می‌گوید «عمو محمد، این همه کتاب میخونی برای آینده خودت و بچه‌ات پول نمیشه. برو یک کاری بکن». تعجب کردم و برای لحظاتی تنها به این فکر می‌کردم که این دختر کلاس چندم است. گمان کنم کلاس ششم یا هفتم بیشتر نباشد، اما چنان افکار و رفتار افراد جامعه بر او مستولی شده که او من را متهم می‌کند به اینکه کتاب خواندن تنها وقت تلف کردن است. این یعنی که تمام. فاتحه‌ی این جامعه خوانده شده است و قطعاً این‌روزها تنها در حال احتضار می‌باشد. شاید هم خیلی وقت است که تمام کرده و بنده‌ی از همه جا بی‌خبر، نفهمیدم. شما فهمیدید؟ ماهرخ هیچ گناهی ندارد، جامعه‌ و سیستم ما او را به این شکل تربیت نموده است.

به عقیده‌ی بنده، این اتفاق بارزترین و بهترین دلیل بر این است که ما یک کشور جهان سومی، به معنی واقعی کلمه هستیم و بعید بنظر می‌رسد که به این زودی‌ها بتوانیم به مسیر پیشرفت و توسعه برگردیم. وقتی که یک نوجوان و یا حتی یک کودک، چنین تفکراتی را دنبال می‌کند، کودکی که ما به آن دلبسته بودیم برای دهه‌های پیش‌ِ رو تا به جهانیان نشان دهد که ایرانی و ایرانی یعنی چه و اینکه چقدر ایرانیان دوست‌دار علم و ادب و فرهنگ هستند، اما او تنها فکر و ذکرش این است که کتاب‌خواندن وقت تلف کردن است و باید در کنار استادی دانشگاه و یا هر شغل دیگری، شغل دوم و یا حتی سومی داشت تا آدم موفقی خطاب شوی.

واقعاً من نمی‌دانم که آیا می‌شود با کنار گذاشتن این گنجینه‌های گرانبها، یعنی کتاب‌ها، جامعه‌ایی نسبتاً خوب ساخت یا خیر؟ آیا فقط با پول می‌توان انسانیت هم خرید و یا ساخت؟ حداقل پاسخ آقای حراری، نویسنده کتاب «21 درس برای قرن 21ام» به این سئوال منفی است. ایشان عقیده دارند که بشر قرن 21ام، به شدت از نبود اندیشه در رنج است. درست است که فناوری و تکنولوژی تمام زندگیمان را شامل شده و در برگرفته، ولی این باعث شده است که انسان‌ها در سراسر کره‌ی خاکی، فلسفه و اندیشیدن را کم اهمیت جلوه دهند و بدنبالش نباشند که طولی نخواهد کشید که از این کارمان نیز درس بزرگی خواهیم گرفت. هوش مصنوعی، مغز و الگوریتم دارد، اما اندیشه ندارد که بما بدهد، برای ساختن یک آرمان‌شهر.

بنده معایب کتاب نخواندن را نمی‌دانم ولی می‌دانم که کتاب خواندن روح را نوازش می‌دهد و به انسان جرات متفاوت اندیشیدن اعطا می‌کند. چیزی که در جوامع عقب‌مانده، بسیار دست‌گیر ما خواهد شد. همچنین به شما جرات می‌دهد که خودتان را از مزخرفاتی که در طول سال‌ها خورانده شدید، تطهیر کنید. و این باعث سبکی وصف‌ناپذیری خواهد شد.

بنده به ماهرخ عرض کردم «عزیزم، نحوه‌ی فکر کردنت مثل آدمهای جهان سومی هست، از تو بعید بود چنین حرفی»، دیگر ادامه ندادم و باز هم به تلف کردن وقتم، یعنی مطالعه ادامه دادم. اما هیچ‌کارش نمی‌شود کرد، فکر امثال او را نمی‌توان به این راحتی‌ها تغییر داد. وقتی که بزرگترهای ما، در تمام مکالمات روزمره‌شان تنها و تنها از، ثبت‌نام ماشین، خرید مسکن و ارز، شرکت در بورس و هزاران مورد دیگر که هیچ نشانی از مسائل فرهنگی و اجتماعی در آن نیست، صحبت می‌کنند، آن دختر فقط یک طفل معصوم است که رفتار من را چون در اقلیت هستم، نادرست و رفتار دیگران را درست برچسب‌گذاری می‌کند و می‌رود تا خودش هم در این دریای بی‌کران پول و پول‌بینی و پول‌خواهی بیافتد. اما اینکه از چه مرحله‌ای به بعد در زندگی‌اش قرار است تا زندگی کردن و اندیشیدن را یاد بگیرد، مشخص نیست.

کلاً، این‌روزها در تمام دنیا فکر مردم مثل ماهرخ است، اکثریت بدنبال پول و گذاشتن پست‌های لاکچری در اینستا و فخرفروشی به همدیگر هستند. اما به عقیده‌ی بنده، ایران در این ماجرا سهم بیشتری دارد و ما بی‌حساب و کتاب همه‌چیز را به نفع پول کنار گذاشته‌ایم، شاید علتش این باشد که در دو دهه‌ی گذشته با محدودیت‌های زیادی در کشور مواجه بودیم و چند صباحی است که کمی در فضای مجازی راحت و آزاد شدیم و به این دلیل در حال تخلیه عقده‌های روانی تحمیل شده هستیم. البته صادقانه بگویم، من هم که از آن طفل معصوم چند سالی بزرگ‌تر و باتجربه‌تر هستم، روزهایی را پشت‌سر گذاشتم و همکارانم را دیدیم و چندین بار شک کردم به اینکه آیا راه درستی را می‌روم یا خیر. در اطرافم، که دانشگاه است و محیط علمی، تعداد قابل توجهی از دوستان بفکر همه چیز هستند به جز علم و تحقیق و مطالعه.

اما بدلایلی نشد که من هم همانند این افراد زرنگ و معقول، پخته شوم و کتاب‌ها را کنار بگذارم و بروم بدنبال اینکه شغل سوم و چهارم داشته باشم و خیلی زود ماشین قد بلند سوار شوم. اما به شما توصیه می‌کنم که نه زبان انگلیسی بخوانید، نه بفکر علم و دانستن باشید و نه هر چیزی که رنگی از فرهنگ و علم و ادب دارد، فقط و فقط بدنبال پول باشید. این جامعه آدم عاقل می‌خواهد، نه مجنونی همچون بنده که تنها در حال تلف کردن وقتش است. واقعیت را همیشه باید از زبان ماهرخ‌ها شنید، البته حواستان باشد که واقعیت با حقیقت فرق دارد. ولی جالب‌ترین بخش این داستان برای بنده، این است که اکثر این افراد زرنگ، هنگامی که می‌خواهند فرزندانشان را در یک مدرسه یا دانشگاه نام‌نویسی کنند، آنجا فقط بدنبال معلمین و اساتید مجنون می‌گردند. آنجا دیگر تعریف معقول و مجنون جابجا می‌شود.

چکار کنیم؟

اینها را گفتم تا برسم به اینجا که، بنده بعد از تمام کردن این مجموعه (کتاب 1100 واژه)، در این‌روزهای کرونایی و هزاران کوفت دیگر، که همگان بدنبالش هستند، به این نتیجه رسیدم که انسان‌ها هر کاری را که بخواهند و بدنبالش بروند، قادرند انجام بدهند، حتی در بدترین شرایط، منتها نیاز به تمرکز و تدوام اندیشه به اهداف دارد. به عقیده‌ی بنده، در جامعه‌ی ما دیگر چیزی با عنوان سرمایه‌‎گذاری بلند مدت و انجام کارهای اساسی و پایه‌ای، فراموش شده است و همگان، از مسئولین گرفته تا کوچکترین افراد در جامعه، تنها بدنبال سرمایه‌گذاری‌های زودبازده و سریع هستند که این همیشه امکان‌پذیر نیست. کارهای بزرگ، نیاز به زمان، تمرین و تمرکز و دوری از هیجانات دیگران دارد. هر چیزی را که بسرعت بدست آوریم و یا بسازیم، بسرعت هم از بین خواهد رفت. همگان خواهند فهمید، حتی ماهرخ داستان ما، که از جایی به بعد، نسخه‌های سریع و زودبازده دیگر پاسخگو نخواهند بود.

اگر می‌خواهیم کاری کارِستان برای خودمان و یا اطرافیانمان انجام بدهیم، باید عقربه‌های ساعت و گذرِ روزها و یا شاید سال‌ها را، کمی نادیده بگیریم و آهسته و پیوسته برویم بدنبال انجام و پیاده‌سازی اهدافمان، آنهم با لذت. قطعاً نتیجه‌ی تلاش‌هایمان را خواهیم دید، چون هیچ دری بروی انسان‌های پرتلاش و با هدف تا به امروز در طول تاریخ، بسته نمانده است. و صد البته در این راه پر فراز و نشیب، یادمان باشد، کتاب و اندیشه، بزرگ‌ترین حامی و یاور ما خواهد بود، چون قدرت تشخیص، تحلیل و تصمیم‌گیری ما را به مرور زمان افزایش می‌دهد، چیزی که در سیستم آموزشی‌مان، آنرا به ما یاد ندادند، کتاب‌های ما با بابا آب داد و بابا نان داد، تبلور واقعی پول‌ و ماده‌خواهی، آغاز گردید و این شد که به ماهرخ‌ها رسیدیم.

دیروز، 19 شهریور ماه مصادف با 10 محرم، مثل هر سال، ظهر با خانم رفتیم بیرون برای خوردن غذای ظهر عاشورا. بماند که این یک هفته که گذشت، هر شب بیرون می‌چرخیدیم و کلی نذری می‌خوردیم. برای ما، بیشتر از جنبه‌ی عزا و سوگواری، این دهه تبدیل شده به یک کارناوال ملی که همه غرق در نذری جمع کردن و خوردن هستند. هر صفی می‌بینیم، بدو بدو می‌رویم و ما هم می‌شویم جزوی از صف. غذا رو که می‌گیریم، یک حال خوبی بهمون دست می‌دهد، مثل یک پیروزی می‌ماند. بشخصه در من، دیگر چیزی از سوگواری نمانده، همسرم رو نمی‌دانم. اکثر آدم‌هایی را هم که می‌بینم، بعد از غذا گرفتن، چنان چهره‌ی متبسم و شادابی پیدا می‌کنند که برام عجیب و غریب است، اینجا عزاست یا عروسی؟ معمولاً کسی را با چهره‌ی مغموم نمی‌بینم.

اما دیروز که از خونه بیرون آمدیم، تقریباً در هر خیابان و کوچه، کلی صف بود و همه‌جا نذری می‌دادند. من و الی، هر سال یک مکان مخصوص به خودمون را داریم که آنجا می‌رویم و نذری می‌گیریم، واقعاً غذاهاشان خوشمزه است. الهام را آنجا گذاشتم و خودم نشستم داخل ماشین و شروع کردم به مطالعه تا گذشت زمان رو کمتر حس کنم. کمی گذشت و سرم را از تو کتاب برداشتم و اطرافم رو دیدم که شده بود، یک جنگ تمام‌عیار. هر کسی از هر سوراخی با چندتا ظرف غذا دستش، می‌آمد بیرون. کتابم را بستم و علی‌رغم اینکه حتی تو خونه غذا هم داشتم، رفتم تا منم یک غذا بگیرم. البته رفتم و از شانسم تمام شد و دست خالی برگشتم، به قول بعضی‌ها، “ضایع شدم”.

دوباره که نشستم تو ماشین و همین‌جوری داشتم به آدمها نگاه می‌کردم، به خودم گفتم “راحت امروز 80 میلیون غذا پختند در سراسر ایران و دارن پخش می‌کنند. برای شام هم همین برنامه هست. روز تاسوعا رو هم باید اضافه کنیم. خیلی ساده، فقط این چهار وعده غذا، میشه 320 میلیون ظرف غذای یک‌بار مصرف”. البته من اصلاً قوطی‌های پلاستیکی نوشابه و دوغ، چای، آش، شله‌زرد و حلیم رو که معمولاً در ده روز اول می‌دهند حساب نکردم. همین 320 میلیون ظرف غذای یک‌بار مصرف پلاستیکی، فقط در دو روز برای یک ملت، چیزی نیست جز یک فاجعه‌ی ملی، ولی چون اثراتش در بلند مدت دیده می‌شود، فعلاً همه دل‌خوش هستند از نذری دادن و نذری گرفتن. دولت هم که ماشاا.. هیچ برنامه‌ایی برای جمع کردن و دپوی علمی این مواد پلاستیکی ندارد. من مانده‌ام که چرا هیچ کسی به این موضوع بسیار ساده ولی مخرب، بها نمی‌دهد. یک‌عده هم از حاجی‌بازاری‌ها و ژن‌های خوب و … هم که این اوضاع به نفعشون هست. پس بیخیال محیط زیست و آیندگان و سایر جانداران. بِچَخش غذا رو فعلاً.

تصویری از ایران در یازدهم محرم هرسال

درست است که این اتفاقات، جنبه‌ی مثبت هم دارد و در پس آن، مهربانی‌های زیادی به چشم می‌خورد. اما باید بپذیریم که بدبختی‌های زیادی نیز برایمان به بار آورده. به قول دکتر هرارای در کتاب انسان خداگونه “امروزه انسان‌ها بیشتر از اینکه از گرسنگی، بیماری‌های همه‌گیر و جنگ بمیرند، از چاقی و قند جان خود را از دست می‌دهند.” وقتی در یک روز، یک نفر، سی پرس غذا می‌گیرد، ده پرس‌-اش را می‌خورد، و بیست پرس دیگرش را بعد از چند روز ماندن در یخچال و فاسد شدن، دور می‌ریزد، آخر چرا اینهمه غذا پخش می‌کنید؟ شخص، فقط در این روزها، کارش از این صف به آن صف دویدن است. اصلاً بعضی اوقات نمی‌داند که برای چه دارد می‌دود. چون همه می‌دوند، او نیز می‌دود و هُل می‌دهد و فحش می‌دهد، تا یک پرس غذای دیگر بگیرد. قرار نیست که اما حسین، فقط دادن نذری شما را در دهه‌ی اول محرم بپذیرد. بیایید بنشینید دور هم، و مقرر کنید که این نذری‌ها را در طول سال در روزهای مقرر بین مردم پخش کنید. شاید به این شیوه، در یک روز کسی نتواند سی پرس غذا بگیرد و کلی اسراف شود، حداقل در طول سال، شب‌هایی باشد که افراد نیازمند، یک پرس غذای گرم و گوشت‌دار بخورند.

بازهم ایران در یازدهم محرم‌اش. اینهمه ثواب؟؟؟

البته من مطمئن هستم این اتفاق هیچگاه در این سرزمین رخ نخواهد داد. منیّت‌های افراد آنقدر عجیب شده، که بعید است کسی بتواند آنها را با هم هماهنگ کند و منطقاً به ایشان بگوید و بفهماند که در یک شهر کوچک، که تنها 200 هزار نفر جمعیت دارد، چرا 500 هزار پرس غذا پخش می‌کنید؟ چرا فکر می‌کنید که امام حسین به چنین جامعه‎‌ایی نظر می‌کند؟ نذری را شما پخش می‌کنید و پُزش را می‌دهید و انتظار برآورده شدن حاجت‌تان را دارید، ولی از فردای آن روز یک رفتگرِ مُسنِ خمیده، مجبور است که ساعت‌ها گند و کثافت‌های بی‌فرهنگان را جاروب کند و ظرف‌ها را جمع‌آوری کند.

البته همه‌اش بحث غذا و خوردن نیست. در شب تاسوعا، در یک صف آش ایستاده بودم که یکی از شیدایان خاندان ولایت فریاد زد “اگر ابوالفضل را خدا ندانیم، کفر است”. البته دقیقاً متوجه نشدم ولی همچنین چیزی بود. ای بابا، اینکه شد همان بت‎‌ساختن و پرستیدن. فرقش چیست؟ ما قرار شد خدای یکتا را بپرستیم که از بندگی سایر خدایان، نجات پیدا کنیم. ولی انگار برخی از این عزیزان، در حال احیا و تکرار تاریخ هستند. از طبل‌های دسته‌ها که دیگر نمی‌توانم بگویم، دلم خون است. مخصوصاً این دو روز آخر، فقط می‌توان گفت که دیوانه‌کننده می‌نوازند. از همه عجیب‌تر اینکه، دو دسته را دیدم که به هم برخورد کردند، ولی هیچ‌کدام نواختن و خواندن را متوقف نمی‌کردند تا مداحی طرف مقابل و عزاداری آنها بهتر دیده و شنیده شود، من که از دور می‌دیدم، همانند این بود که دو دسته در یک جنگ به هم برخورد می‌کنند و فقط صدای زنجیر و طبل و مداحی و هزار صدای آزاردهنده‌ی دیگر می‌آید. چرا اینها نمی‌دانند که در چنین لحظاتی، یکی از دسته‌ها باید کارش را متوقف کند تا آن عزاداری جلوه‌ی بهتری به خود بگیرد، نه اینکه بیشتر آزاردهنده و خیلی ببخشید احمقانه جلوه کند. اندازه‌ و تعداد طبل‌ها هم که هر سال بزرگ‌تر و بیشتر می‌شود، کسی هم نیست که برود و از این دسته‌های عزاداری شکایت کند و بگوید آخر ما به عنوان یک شهروند، حق داریم، و شاید مریض داشته باشیم، و نخواهیم با این صداهای وحشتناک که هر ضربه‌اش ستون‌های خانه را می‌لرزاند، بلرزیم. واقعاً این روزها گریه دارد. عزیزانِ من، چرا 7.30 صبح گروم گروم طبل راه می‌اندازید و ملت را از خواب می‌پرانید؟ بخدا ثواب که نمی‌کنید هیچ، گناه هم می‌کنید. اینکار فقط می‌شود گفت که مردم‌آزاری هست، نه عزاداری. اگر کسی به شما نمی‌گوید، فکر نکنید همه از این اتفاق خرسند هستند، نخیر.

واقعاً اگر بتوانیم این دهه را از لحاظ فرهنگی مدیریت کنیم، خوشا-بحالمان. ولی اگر قرار است یک کشور را نابود کنیم تا اعتقاداتمان را ارضا کنیم، بدا-بحالمان.

خلاصه، من گمان می‌کنم روزی خواهد رسید که بجای شهیدان کربلا، برای فلاکت‌ها و عواقب عزاداری‌های این واقعه در کشورمان، گریه کنیم. باز هم عرض می‌کنم، این مجالس جنبه‌های مثبت فراوانی نیز دارد، ولی بپذیریم که حماقت‌های بیشماری نیز در این دهه می‌بینیم که کم‌کم در حال تبدیل شدن به یک فاجعه‌ی ملی و انسانی است که اگر علما و مسئولینِ امر، در جهت فرهنگ‌سازی و رفع این موارد از تریبون‌ها و منبرهایشان استفاده نکنند، قطعاً ایرانی نخواهد ماند که در آن کسی برای حسین-اش عزاداری کند، چون کشوری که در آن اخلاق و فرهنگ رشد نکرده باشد و قرار هم نباشد که رشد نماید، تقریباً می‌توان گفت که آنجا تنها یک بیقوله و خرابه است، نه یک کشور؛ مسئولین آن کشور نیز حق دارند که به دنبال اخذ شهروندی دوم باشند، حتی اخذ شهروندی از کفّار.

یکی از روزهای سردِ زمستانِ سال 86، در خوابگاه غرقِ در مطالعه بودم که درب اتاق باز شد. حسن بود (همسایه‌ی اتاق بغلی) همراه با شخص دیگری که بعد از سلام دادن بمن، متوجه لهجه‌ی غلیظ ترکی-‌اش شدم. لباسِ خیلی ساده‌ای به تن داشت. حسن گفت که ایشان آقای فلانی، دانشجوی دکتری جدید هستند. رفتم جلوی درب اتاق و سلام و احوالی کردم. خیلی به اصطلاح بچه‌ی باحال و صد البته مودبی بودند. حسن می‌گفت ایشان دوره‌ی کارشناسی ارشد را در دانشگاه صنعتی شریف به پایان رساندند و برای دوره‌ی دکتری به دانشگاه خوارزمی آمدند تا با دکتر مدقالچی (چهره‌ی ماندگار و استاد نمونه و برتر ریاضی ایران) کار کنند.

روزها، هفته‌ها، ماه‌ها و سال‌ها گذشت و من، هر از گاهی با آقای فلانی در دانشکده گپ می‌زدم. تقریباً یکی از بهترین دانشجویان دانشکده بودند و دوره‌ی تحصیلیِ دکتری را ظرف سه سال به اتمام رساندند. چون دانشجوی دکتری بودند و من ارشد، وقتی با ایشان صحبت می‌کردم خیلی انگیزه می‌گرفتم. باز هم زمان گذشت و هم من و هم آقای فلانی که سرد و گرمِ روزگار را چشیده بودیم، عضو هیات علمی دانشگاه شدیم، منتها ایشان چهار سال زودتر از بنده خدمتشان را آغاز کردند و صد البته در یکی از دانشگاه‌های خیلی بزرگ و خوب کشور مشغول به فعالیت بودند. از لحاظ علمی، بنده در حدی نیستم که بتوانم آقای فلانی را تشریح کنم، تنها این را می‌دانم که در رشته‌ی ریاضی در ایران، جزو بهترین‌ها بودند، از لحاظ اخلاقی هم، درجه‌ی یک. من خیلی از اوقات سؤالاتم را از ایشان می‌پرسیدم و چندبار حضوراً بعد از استخدام به خدمتشان رسیدم و نتیجه‌ی این ملاقات‌های کوتاه، تبدیل شدند به چند کار پژوهشی بسیار خوب. از لحاظ درجه‌یِ علمی هم آقای فلانی چهار سال پیش دانشیار شدند و فقط یک پله تا درجه‌ی استاد تمامی (پروفسوری) فاصله داشتند که اگر آن اتفاق نمی‌افتاد، خیلی زود، این درجه نیز در برابرِ سوادِ بی‌کرانِ ایشان، سر تعظیم فرود می‌آورد.

امّا ای روزگار جدایی‌افکن؛ اُف بر تو. چند ماه پیش که به دیدن دکتر فلانی رفتم، گفتند که “مدرک زبان آیلتسم رو گرفتم و اپلای کردم آمریکا، می‌خوام برم از اول یه دکتری دیگه در یه رشته‌ی دیگه بگیرم”. گفتم “آخه تو که هشت سال اینجا بودی و امروز یا فردا میشی پروفسور”. گفتند “دیگه برای موندن انگیزه‌ایی ندارم، می‌خوام برم یکبار دیگه شروع کنم. اینقدر بی‌سواد دور و برم ریخته و اینقدر شرایط پژوهش و پژوهش‌گر افتضاح شده در ایران که دیگه ذهنم نمی‌کشه، هشت سال خدمت می‌کنم و ماشینم پرایده”. من تا آن‌روز دانشجوهای ارشد یا جوان‌تر‌های زیادی را دیده بودم که همگی قصد رفتن و مهاجرت داشتند، امّا با دیدن دکتر فلانی که حتّا از من هم سه سال بزرگ‌تر هستند، خیلی شوکه شدم. نمی‌توانستم باور کنم که به‌نوعی مشاور علمی-‌ام دارند ریاضی را کنار می‌گذارند و از مملکت می‌روند. قصدشان این بود که از ریاضی به کامپیوتر تغییر رشته بدهند. گفتم “آخه دکتر نمی‌ترسی برگردی دیگه استخدامت نکنند یا بیکار بمونی؟” گفتند “تا سه سال مرخصی بدون حقوق می‌گیرم، اگر شرایط اونجا خوب بود، می‌مونم اگر نه که بر می‌گردم” که صد البته، کسی که رفت، دیگر هرگز برنمی‌گردد. گفتم از لحاظ مالی خیلی تا برگردی پس‌رفت خواهی کرد، گفتند “ببین محمد، ماهی دوهزار دلار کمک هزینه‌ی تحصیلی می‌دن بهم. 900-تاش رو به اجاره خونه می‌دم، در بهترین شرایط 300-تا لُردی می‌خوریم و … و 200-تا هم در ماه پس‌انداز می‌کنم، تازه استادم هم در اونجا پیشنهاد کار پاره‌وقت در فیس‌بوک رو داده که اونهم خودش یه پولی داره برام، اینجوری بعد از پنج سال، حتّا اگر استخدام هم نشم در اونجا و برگردم ایران، همین پس‌اندازهام، از کل حقوقم در ایران اگر جمع کنم و خرج نکنم، بیشتره”.

هر چه می‌گفت عقلانی بود و حرف‌هایش از اعماق وجودش می‌آمد که خیلی غم‌ بهمراه داشت، غم بی‌توجهی به جایگاه‌ و سوادش. اندکی سکوت کردیم و یک چای غم‌پهلو خوردیم. نوشیدن که به اتمام رسید، دکتر مطلب دیگری گفتند که ته دلم بیشتر خالی شد. فرمودند “از مهر امسال، نه فقط من، دو تا دیگه از همکاران از دانشکده هم دارن می‌رن. اولی استاد تمام هست با 25 سال تجربه، داره می‌ره دبی با ماهی هفت هزار دلار حقوق و یک خونه‌ی ویلایی سه‌خواب، که بهش می‌دن و کلی مزایایی دیگر. همکار دیگرمون هم می‌روند در یکی از دانشگاه‌های آمریکایی که دقیقاً یادم نیست در آذربایجان بود یا قزاقستان، یه همچین کشوری، خلاصه کلاً سه نفر هستیم که از مهرماه داریم می‌ریم”. فقط سه نفر از یک دانشکده در یکی از بهترین دانشگاه‌های ایران. حالا شما حساب کنید که در کل کشور چه خبر است، قطعاً این آمارها سر به فلک خواهد گذاشت. تمام آنهایی هم که می‌روند معمولاً از بهترین‌ها هستند، ولی اینکه چرا ما در حال از دست دادن این حجم از نوابغ هستیم و کسی نیز، فکری به حال این اوضاع نمی‌کند، آدم را پریشان‌خاطر می‌کند. تا چندسال پیش فرار مغزها، فقط شامل دانشجویان در سطح کارشناسی و کارشناسی ارشد می‌شد، ولی الان آماده‌ترین و بهترین نیروهایمان را داریم از دست می‌دهیم. جایی می‌خواندم که “خروج نخبگان در دو دهه‌ی گذشته به اندازه خسارات جنگ تحمیلی به ایران لطمه زده است”. حال حساب کنید که اگر آمار خروج این اساتید را هم به لیست آماری-‌مان بیافزایم چه رقمی خواهد شد. وحشتناک، غیر قابل پذیرش و باور.

نظر وزیر در مورد خروج نخبگان. تعداد صفرهای این عدد تقریباً غیرقابل شمارش هست

این داستان برایم خیلی جالب بود. نمی‌توانم درک کنم که ما جوانان ایرانی که از وقتی یادمان هست با شعار “مرگ بر آمریکا” قد کشیدیم و بزرگ شدیم، چرا این‌روزها هر کس که سرش به تنش می‌ارزد و حرفی برای گفتن دارد، به آمریکا می‌رود؟ چرا این شعار نتوانست به ذهن و روح و قلب این عزیزان بنشیند و از ایران نروند؟ کجای کار ایراد دارد؟ قطعاً یه جایی خبطی کردیم و تصمیمِ اشتباهی گرفتیم که معادلات انقلابی سال 57-مان بهم ریخت. آیا این حجم عجیب از کوچیدن نوابغ‌ به سرزمین‌های کفّار هم مسببش آنها هستند یا خودمان؟ البته این را نیز عرض کنم که فرایند مهاجرت، در تمام دنیا رخ می‌دهد. مثلاً پژوهشگران از فرانسه، ژاپن، آلمان و خیلی کشورهای دیگر به آمریکا می‌روند تا در محیط بزرگ‌تری باشند، ولی این کشورها زیرساخت‌های نسبتاً سالمی دارند و مثل ما در حال توسعه نیستند، هر چقدر هم که نوابغ‌شان بروند، باز هم سیستم چون تقریباً کم‌نقص است، خودش را می‌سازد، ولی ما باید بپذیریم که از نقص بروکراتیک گرفته تا ناشایسته‌سالاری زیاد داریم و از دست دادن نوابغ برای ما بسیار محسوس‌تر است.

به‌نظر این حقیر، اگر همین امروز تمام زرادخانه‌های هسته‌ای یا هیدروژنی آمریکا را خالی کنیم، چون این سرزمین از مدت‌ها پیش، اکثر نوابغ را از سرتاسر جهان در خودش بلعیده و پذیرفته، در کمتر از یکماه، بمب‌هایی خواهند ساخت که از نسخه‌های قبلی-شان صدبرابر قوی‌تر هستند. ولی اینکه ما این‌روزها تمرکزمان را معطوف به ساخت وسایل دفاعی کرده‌ایم و از نیروی بسیار گران‌بهای انسانی‌مان غافل شدیم، یقیناً بزودی اثراتش را خواهیم دید و چشید. به مُزدوران هم که نمی‌شود تا ابد تکیه و یا اطمینان کرد.

اما دلم می‌خواهد که به امثالِ این عزیزان و نُخبه-‌نماها (!؟) که ترک وطن می‌کنند بگویم، هاااای‌ی‌ی کجا می‌روید، امروز در ایران اسلامی کارخانه‌ی تولید موشک داریم که تا یِنگه‌ی دنیا هم می‌رود و می‌لرزاندشان. هواپیمای جنگی صددرصد ایرانی ساختیم، نفر بَرِ زرهی ساختیم. در تمامِ دورافتاده‌ترین شهرهای اسلامی‌مان، هزاران نفر را استخدام کردیم تا کم حجاب‌ها را شناسایی کنند و از ایشان و پلاک ماشین‌شان عکس بگیرند و صاحبان خودرو را در ادارات می‌چرخانیم تا حجاب اسلامی سراسر وطن را بگیرد. اختلاس‌های نجومی را فاش می‌کنیم تا همه ببینند چقدر شفاقیت داریم، مدام هم می‌گوئیم قانون برای همه یکی است ولی زندانِ یقه سفیدها همانند هتل کالیفرنیا است که ایگلز، خواننده‌ی هالیوودی، عنقریب آهنگِ هتل کالیفرنیا را در وصف آن بازخوانی خواهد کرد. رافت اسلامی را با بخشش یک قاتل از سمت خانواده‌ی مقتول، به اوج خود رساندیم تا جهانیان بفهمند، محبت و بخشش اسلامی چیست. قرار است که چهار صفر از پول ملی را حذف کنیم تا یک دلار بشود، یک تومان، تا آمریکایی ظالم و بی‌اصل و نصب بفهمد که پولش بی‌ارزش است. با افتخار فراوان بعد از تحریم ظریف‌مان، با ظرافت‌های خاص خودمان به ایشان با غرور تبریک می‌گوئیم. خلاصه ای وطن-فروشان چرا از این بهشت رفتید. انشاا.. در آن جهنم که هیچ دوربینی در خیابانهایش برای کنترل کردن حجاب زنانتان وجود ندارد بروید و بادی بیاید و روسری زنانتان بیافتد و کسی ببیند و منقلب شود و شما هم متوجه شوید و آنگاه از کم‌حجابی همسرتان دق کنید و بمیرید، حقّ‌تان است. از اینکه وزیر خارجه‌ی آن بلاد کفر تحریم نیست که به ایشان تبریک بگوئید، بمیرد. از اینکه سران کشورهای جنگ‌زده برای دست بوسی آقایتان به آنجا نمی‌آیند، دق کنید و بمیرید. از اینکه حامی مظلوم نیستید و مدام از اسرائیل کودک‌کش حمایت می‌کنید، بمیرید. از اینکه رئیس‌جهور مجنونتان می‌خواهد کل مرزِ جنوبی آمریکا با مکزیک را دیوار بکشد تا تقدس خاکش حفظ شود، ولی ما در اینجا همه‌ی هم و غم‌مان همسایه‌هایمان هستند، بمیرید. همسایه‌هایمان را راه می‌دهیم تا هر چه داریم بیایند و ببرند عراق و به ده برابر قیمت به خودمان بفروشند، ولی شما چه؟ آیا به مکزیکی‌ها چنین اجازه‌ایی می‌دهید، باز هم بمیرید. ما بیشتر از اینکه خود-دوست باشیم دیگر-دوستیم، باز هم بمیرید.

خلاصه ای مسؤلینِ ‌جان، دل ما پُر است از گلا‌یه‌هایی که این بیشعورهای (!؟) گریزان از وطن بر آن مستولی کردند. البته آقا جان، شاید آنها را نباید بیشعور خطاب کنیم و تنها انسان‌های منطقی بدانیم که بدنبال جامعه‌ایی می‌گردند که در آن بتوانند به هم‌نوع خودشان، خدمت صادقانه‌تری بکنند. آقا جان ما را دریاب. بر سر که فریاد بزنیم؟ من غصه‌ی فردای فرزندِ نداشته‌ام را می‌خورم که در این بلادِ اسلامی، کدام استاد باسواد و بااخلاقی در آن باقی مانده باشد که به آن بیاموزد، درس علم و اخلاق و زندگی را؟ آن کس که فرزندی دارد، دلش شهر آشوب‌تر است.

ولی انصافاً اگر دقیق‌تر به رفتار این افراد بنگریم و بیاندیشیم، می‌بینیم که حق دارند. شخص هشت سال جزو بهترین پژوهشگران کشور است ولی ماشین‌اش پراید است. می‌روم بنگاه که متراژ خانه‌ام را کمی بزرگ‌تر کنم و محله‌ام را نیز عوض کنم، بروم جایی که سکوت، بیشتر، و فرهنگ عمومی افراد آن محله بالاتر باشد. اولین چیزی که فرد بُنگاهی بمن می‌گوید این است “بودجه‌ات چقدر است”، می‌گویم “700-میلیون”. می‌خندد. لبانش را غنچه می‌کند و می‌گوید “700-میلیون، همین؟ با این رقم تو همون محله‌ی خودتون هم دیگه نمی‌تونی خونه بخری”. لزوماً محله‌های خوب، برای آدم‌های خوب نیست. تو که نه پدرت یقه سفید بوده و نه مادرت، پرستو، علامه‌ی دهر هم که بشوی، به این راحتی‌ها نمی‌توانی ماشین قد بلند سوار شوی و بروی به محله‌های بالا. شغل آزاد هم که نداشتی و یا گله‌ی گوسفندی یا گاوی که بفروشی‌ و یک‌شبه ره چندین ساله را بروی.

امّا گمان می‌کنم که فهمیدم جریان از چه قرار است. این گله‌ی بیشعورگان، می‌روند به سرزمین ناشایستگان و وحشیان، با آن پرچم منحوسِ پرستاره‌اش، که ناشایستگی را یاد بگیرند، چون دیدند که رمزِ پُر زرق-و-برق زیستن در این خاک، ناشایستگی است. شاید دوباره بیایند در این مرز و بوم، ممکن است آن وقت بتوانند پراید را بفروشند و یک ماشین قد بلند سوار شوند و خیلی زود، محله‌ی زندگیشان را هم عوض کنند. بروند آن بالا بالاها. آنقدر بالا که بشوند همسایه‌ی خدا، شاید هم روزی به درجه‌ی خدایی رسیدند.

امروز هواپیمای آقای فلانی به سمتِ سرزمینِ وحشی‌ها پرید و من را با یک دنیا سؤال در این کُنجِ دنیا، تنها گذاشت. دور و برم پُر است از آدم، ولی احساسِ تنهایی عجیبی دارم. چرا یکی از بهترین اساتید ما، با هشت سال سابقه در یکی از بهترین دانشگاه‌های کشور، تصمیم می‌گیرد که به ینگه‌ی دنیا برود و مجدد پنج یا شش سال درس بخواند تا از ابتدا یک مدرک دکتری دیگر بگیرد؟ نمی‌فهمم. شاید روزی نیز کسی همین داستانِ تکراری را برای من بنویسد، نمی‌دانم بگویم انشاا.. یا بلابه‌دور.

چشمانم را باز کردم و طبق عادت همیشگی، اولین حرکت صبح‌گاهی‌ام، بررسی کردن رایانامه‌هایم (ایمیل) بود. آنتن بی‌سیم (وایرلس) گوشی را روشن کردم، خبری از شبکه نبود. تعجب نکردم، چون قبلاً هم چنین چیزی رخ داده بود که موقتاً برای دقایقی ارتباط با شبکه قطع شده باشد. بلند شدم و دست‌وصورتم را شستم. صبحانه خوردم و بازهم اینترنت را روشن نمودم، ولی خبری از شبکه نبود که نبود. لباس‌هایم را پوشیدم که به دانشگاه بروم. در حین خروج از منزل، به‌خودم گفتم یکبار دیگر چک کنم، شاید وصل شده باشد. در همین حین که راه می‌رفتم و با گوشی‌ام ور می‌رفتم، به نزدیک گوشی تلفن منزل رسیدم که متوجه شدم روی صفحه نمایشگر آن پیامی نوشته است که قبلاً این پیام را ندیده بودم.

دقت کردم و متن را خواندم، نوشته شده بود “Check tell line” یعنی خط تلفن را بررسی کنید. گوشی تلفن را برداشتم و متوجه شدم که گوشی اصلاً بوق آزاد ندارد. به خودم گفتم پس محبوب ما (اینترنت) به این دلیل است که از صبح به ما رخی نشان نداده. برای لحظاتی، دل آشوبه شدم که خدایا اینترنت قطع شده، نکند کسی ایمیل مهمی در این فاصله برایم ارسال کند یا کرده باشد که نتوانم به‌موقع آنرا ببینم. با چند تماس از طریق گوشی موبایل، شماره‌ایی پیدا کردم که مشکل را با آنها در میان بگذارم. تلفن گویا پاسخ داد و گفت شماره‌تان را اعلام کنید و شماره همراه‌تان را نیز وارد نمایید. بعد از طی شدن این مراحل، اُپراتور به بنده گفت که “خط شما در حال رفع خرابی است و لطفاً بعداً تماس بگیرید”.

دو روزی گذشت و نداشتن اینترنت در منزل به روح و مغزم فشار آورد. روز سوم در محل کار از طریق یک تلفن ثابت با مرکز مخابرات شهر تماس گرفتم و تصمیم داشتم که به‌قولی کلی به مسئول این بخش پرخاش کنم که “این چه سیستمی است که شما به راه انداخته‌اید، آیا نمی‌توانستید این مسخره‌بازی‌هایتان را دو روز قبل به ما از طریق پیامک یا تماسی تلفنی اعلام کنید تا ما خاکی بر سرمان بریزیم، کجاست حقوق مصرف کننده”. ذهنم درگیر این تفکرات بود که ناگهان شخصی در آن سوی خط به تماس بنده پاسخ داد و بنده شروع کردم به گفتن مشکل پیش آمده. ایشان بعد از اینکه مطالب من تمام شد، چیزی گفت که نه تنها آب سردی بود بر تمام جانم، بُهت عجیبی نیز کل وجودم را پُر کرد. ایشان فرمودند که “کابل‌های تلفن را سرقت کرده‌اند و آنقدر این مشکل در سطح شهر شایع شده که تقریباً از کنترل خارج شده. هنوز خرابی‌هایی که دوهفته پیش به دلیل سرقت کابل بوجود آمده، رفع نشده، چون سارقین بخشی از کابل‌ها را می‌برند و ما نمی‌توانیم آنها را وصله‌پینه کنیم، مجبوریم کل کابل‌های خطوط را تعویض نماییم“.

از پاسخ‌دهنده تشکر نمودم و گوشی را قطع کردم. نه تنها خودم را خالی نکردم، بلکه پُر تَر هم شدم و ذهنم آشوبی شد از افکار منفی و هجوم نظرات بزرگان و مسئولین کشور. به یاد صحبت یکی از دوستان، آقای شهریار زرشناس (که از راست فکران هستند) افتادم که در یکی از مصاحبه‌های خود ایران را “سرزمین تشییع و امام زمان (عج)” معرفی کرده بودند. به خودم گفتم چطور می‌شود که در سرزمین امام زمان، ملت حتی به کابل‌های تلفن هم رحم نمی‌کنند؟ به خودم گفتم “ای محمد، عنقریب دورانی خواهد رسید که شب هنگام در بستر هستی و دزد حتی بالش زیر سرت را نیز خواهد برد”. بنظر شما در این شرایط آیا آدم می‌تواند مثبت باشد و به دید خوب به موضوع بیاندیشد؟ من که نمی‌توانم. شما را نمی‌دانم. مسئولین را نمی‌دانم. علما را نمی‌دانم. دشمنان را نمی‌دانم، حتی دزدان را هم نمی‌دانم که آیا از این شرایط راضی هستند یا خیر.

نمی‌دانم چقدر دیگر باید پیش برویم و بدبختی ملّت را ببینیم، اما کماکان رویه‌ی گذشته را تکرار کنیم. به یاد دارم که در یکی از خطبه‌های نماز جمعه در شهر، امام شهرمان فرمودند “یکی از راه‌های برون‌رفت از این مشکلات اقتصادی، سیاسی و فرهنگی، تقویت حوزه‌های علمیه است و همگی تکبیر گفتند”. به خودم گفتم تقویت حوزۀ علمیه چه ربطی به مثلاً قطع شدن تحریمات آمریکا دارد؟ چه ربطی به دزدی‌ها و اختلاس‌های میلیاردی دارد؟ … که مجدد امام فرمودند اگر حوزه‌ها تقویت شوند، معنویت در سطح کشور گسترش می‌یابد و تمام مشکلات‌مان حل می‌شوند و باز هم افراد تکبیر سر دادند. اما من نتوانستم باز هم با این نظریه ارتباط برقرار کنم. به نظر بنده در این چهار دهۀ بعد از انقلاب آنقدر که به آرمان‌های انقلاب و اسلام توجه کردیم، به ملت و ملیت‌مان توجه نکردیم. به این فکر نکردیم که امثال خاوری‌ها که با چفیه در صفوف اول نمازهای جماعت حاضر می‌شوند، شاید فقط ژست مسلمانی دارند و در حال تخریب و ضربه زدن به این کشور و ملت هستند. یا خانم‌هایی که با چادرهای مشکی و با حجاب کامل، در کلیدی‌ترین پست‌ها یا در کنار بانفوذترین افراد روزگار، حضور داشتند و ناگهان می‌شنویم که فقط چند میلیارد یوروی ناقابل، زیر چادرها پنهان کردند و رفتند. حالا، چادر را نیز از سر باز کردند و می‌نوشند بسلامتی عوام‌فریبی‌شان. یا علمایی که عوض اینکه چاره‌جویی کنند برای کم کردن قیمت گوشت، پیشنهاد می‌دهند که اگر بشود و لازم باشد، گوشت گوسفند را حرام اعلام خواهیم کرد.

این‌ها همان افرادی هستند که به مرور زمان به هیچ‌کس و هیچ‌چیزی رحم نمی‌کنند، چون کسی به آن‌ها در بهترین سال‌های زندگیش، فکر نکرد و کاری برایش نکرد.

آنقدر هیزم این آتش را زیاد کردیم که روشن‌فکرانمان را هم در آن سوزاندیم. دکتر شریعتی را مثال بزنم که همگی ما گمان می‌کنیم، تنها کسی که اسلام، تشییع و دین را فهمید، او بود. اما ایشان در یکی از آثارشان فرمودند که “برای مصونیت از میکروب غرب‌زدگی و برای نیرومند شدن در برابر هجوم ارزش‌های عقلی، مادی و فردی غرب، خود را با حکایات مثنوی واکسینه کرده‌ام” و یا در جایی دیگر فرمودند “آزادی، دموکراسی و لیبرالیسم غربی چونان حجاب عصمت به چهره فاحشه است”. این تصویری بود از غرب که روشنفکرانمان، به ما دادند و از غرب برای ما سرزمینی را به تصویر کشیدند که فقط در آن تنها چیزی که جریان دارد، فساد است و فساد و فساد. حال که اندکی بزرگ‌تر شدیم، چند جلد کتاب خواندیم و چند سفر رفتیم، متوجه شدیم که ای دل غافل، غرب تنها سرزمین مفسدین نیست، البته سرزمین آمال و آرزوها هم نیست، ولی قطعاً آنگونه که بزرگان و روشن‌فکرانِ ما به ما آن را شناساندند، نیست. غرب هزار دست‌آورد برای بشریت داشته که ما گمان می‌کردیم که می‌توانیم تنها با نسخهٔ اسلام و دین و بدون یاری گرفتن از حس ملی‌گرایی و وطن‌پرستی، از تمام دست‌آوردها و تکنولوژی‌های آنها پیشی بگیریم. اما نشد و این روزها مردم را می‌بینیم که حتی به سیم‌های تلفن هم رحم نمی‌کنند، قطعا عوامل اسرائیل و آمریکا که نیامده‌اند کابل تلفن ما را بدزدند. باور کنید، به‌زودی مسئولین ذی‌ربط پشت تریبون‌ها خواهند رفت و با لبخند همیشگی‌شان خواهند گفت “سیم‌ها را می‌برند که سینی از سفرۀ هفت‌سین‌شان در هنگامۀ عید جور شود”.

گِلۀ بنده از امثال شریعتی‌ها تنها این است که چرا به ملت از نحوۀ دست‌یابی غربی‌ها به این همه رفاه اجتماعی، فناوری، عدالت اجتماعی، انسانیت و بسیاری از مزایای دیگرش نگفتید؟ چرا به مسئولین آن زمان ما یاد ندادید که سیستم اقتصاد را تنها با نفت به پیش نبرند. شما که در فرنگ تحصیل کرده بودید و دیده بودید آنها چه برنامه‌ریزی‌های دقیقی برای آینده جامعه‌شان دارند. چرا نگفتید و فقط یک نسخه برایمان پیچیدید و نوشتید و گفتید؛ غرب فاسد است و ما باید مدینه فاضله‌ای بر مبنای دین نبوی و عدل علوی تاسیس نمائیم. همهٔ سیستم‌ها معیوب و فاسد هستند، فقط سیستمی که ما می‌گوییم کامل، سالم، عادل و خلاصه همه‌چیز تمام است.

نمونه‌ای دیگر از افرادی که در اثر میدان دادن به ایدئولوژی دینی، ظهور و بروز کردند؛ جناب آقای حمیدرضا احمدآبادی معروف به بسیجی دهن‌گشاد است. ایشان حتی برای شخص اول مملکت، یعنی رهبری نیز خط و نشان کشیده‌اند و در یکی از مصاحبه‌هایی که با شبکهٔ بی.بی.سی. داشتند، فرموده‌اند که “خدای ناکرده، اگر رهبری بخواهد دستِ دوستی به‌سمت آمریکا دراز کند، جوی‌ها ایران پُر از خون خواهد شد”. البته ایشان هر کسی را که در تیررس افکارش قرار بگیرد و اندکی با اصول ایشان مغایرت داشته باشد، تهدید کرده و می‌کند که این امر کاملاً با اصول اساسی مدنیّت در جوامع مغایرت دارد. به‌ عقیدهٔ این حقیر، هنگامی که اولویت‌های ملی به شعائر دینی تبدیل شوند، چنین پدیده‌هایی فراوان ظهور خواهند کرد که در دراز مدت به نفع هیچ‌کس نخواهد بود، مگر دشمنان این مرزوبوم.

چرا حافظه تاریخی‌تان ضعیف شد و امثال مـَزدک‌ها در تاریخ این کشور را فراموش کردید (توصیه می‌کنم که داستان مزدک و نحوه سواستفاده او را از جایگاه دینی‌اش بخوانید) که حتی زنان را هم در این کشور، مشترک اعلام کرد و بجایش، وعده بهشت داد. ما حاکمیت سکولار (جدایی دین از حاکمیت) را نمی‌خواهیم، ولی غرق در ایدئولوژی شدن را هم نمی‌پسندیم. این‌گونه تند رفتیم که این‌روزها اگر به یک جوان بگویی “عزیزم، پسرم، دخترم گرفتار شدی، برو وضو بگیر دو رکعت نماز بخون” میدانید بمن چه خواهند گفت؟ “شما اینقدر خواندید، وضعتون اینه“. من بمیرم بهتر است از این جواب که هیچ دفاعی نیز در برابرش ندارم و حتی نمی‌دانم این عزیزان را به چه کسی باید ارجاع بدهم تا آنها بتوانند، نصیحت و مشاورۀ درستی به ایشان بدهند.

دقیقاً یک هفته قبل از داستان خرابی تلفن، شبی از بیرون که به منزل بازمی‌گشتم، فردی را دیدم که در حال جمع کردن هرچیز بازیافتی در بین آشغال‌های انباشته شده در مقابل درب منزل بود. این دوست عزیز ما، موتوری را که حاوی کیسه‌های بسیار کثیف و پر از زباله بود، در جلوی ورودی پارکینگ گذاشته بودند. یک لحظه خواستم که شیشه ماشین را پائین بکشم و فریادی بر سرش بکشم که “ای مرتیکه، موتورت را بردار”. اما ناگهان وجدانم از درون نهیبی به بنده زد که ای ابله، او در حال پر کردن سفره خانه‌اش است و خدا می‌داند که چند فرزند دارد. از خودم خجالت کشیدم. آن بنده خدا تا متوجه من شد، موتورش را حرکت داد و کلی از من عذرخواهی کرد. به خودم گفتم خداوندا، ببین شعور یک استاد دانشگاه در این مملکت را و آنرا با شعور یک آدم گرفتار و معمولی (البته از دید دیگران) مقایسه کن، از نحوۀ عذرخواهی‌اش مشخص بود که آدم به‌اصطلاح خانواده‌داری است.

ماشین را داخل پارکینگ گذاشتم و به بالا رفتم. لباس‌هایم را تعویض کردم و تقریباً ده دقیقه‌ایی گذشت. الهام (همسرم) گفت “محمد برو یه بیسکویت بگیر بیا چایی بزارم، بخوریم”. مجدد شال و کلاه کردم و رفتم. وقتی که درب خروجی ساختمان را باز کردم، این‌بار زن مسنی را دیدم که در آشغال‌ها در حال جمع کردن وسایل بازیافتی است. از روی ناراحتی، دقیقاً حس کردم که کسی قلبم را با دستانش فشرد. به فاصله چنددقیقه، دو زباله‌گرد دیدن، وحشتناک است. با پای پیاده به فروشگاه رفتم و خرید کردم. تقریباً ده دقیقه‌ایی طول کشید و در حین بازگشت به اتفاقات می‌اندیشیدم. به جلوی درب پارکینگ رسیدم باز هم همان زن را دیدم که تازه کارش تمام شده و در حال رفتن بود. یک کیسه پر از مواد مختلف را روی سرش گذاشت و یک کیسه بسیار بزرگ دیگر را به دستانش گرفت و رفت تا باز هم کپه‌ایی از زباله‌ها بیابد و روزی‌اش را جستجو کند، اما از دور که به‌صورتش نگاه کردم، متوجه شدم خسته و غمگین است و تاحدودی ناامید.

کیست که اینها را یاری کند؟

باز هم به خودم گفتم خدایا، چرا اینقدر این افراد زیاد شدند و این طفلکان به چه درجه‌ایی رسیده‌اند که حاضرند در آشغال‌های دیگران پرسه بزنند که شاید سفره‌شان پُر شود. از خودم و همه آنهایی که در این جامعه به اصطلاح علامهٔ دهرند و دستی بر آتش نیز دارند، متنفر شدم. دقیقاً دیدم که ما مترسکی بیش نیستیم و تنها کاری که از دست‌مان برمی‌آید این است که قلم به‌دست بگیریم و بنویسیم و بگرییم بر حال زار این ملت که هیچ کسی به فکرشان نیست. همه تنها به فکرِ کندن و بردن از این خاک و ملتش هستند. البته هستند عزیزانی که تمام وجودشان خدمت است و میهن، اما چه سود که در بین گرگ‌ها، زندگی کردن ساده نیست و تو نیز بعد از مدتی باید گرگ شوی تا زنده بمانی.

هجوم افکار به ذهنم، مطلب یکی از رجال را برایم تداعی نمود. ایشان در یکی از سخنرانی‌هایشان فرموده بودند”ما آدم ملی نمی‌خواهیم، ما فقط مُسلم می‌خواهیم”. آنقدر همه‌جا را پُر کردیم از مسلم که این شد که ای‌ کاش نمی‌شد. از طرفی، مدتی پیش یکی از سایت‌های خبری ما به نقل از یک مقام آگاه مطلبی را در مورد اینکه ابرقدرت‌ها نقشه دارند که خاورمیانه را به 14 کشور تجزیه کنند مطالعه کردم. در پایان این مقاله پنج پیشنهاد از سوی نویسنده که وابسته به حاکمیت است، نوشته شده بود که بند اولش به این شرح است “تقویت حس ملی‌گرایی در بین ایرانیان” ناگهان تناقض وجودم را فراگرفت. متوجه شدم که این مطلب کاملاً با فرمایشات آن عزیز در پشت تریبون در تناقض است. دوست ما، فقط مسلم‌ها را پیشنهاد کرده بودند ولی نویسنده مقاله، اولین مورد را افزایش و تقویت ملی‌گرایی و وطن‌پرستی برای بُرون‌رفت از مشکلات و عدم تجزیه شدن کشور بیان کرده بود. خلاصه این‌روزها نیز از این یک بام و دوهوایی‌ها زیاد می‌بینیم و می‌شنویم. مثلاً جناب ظریف، خودشان از طریق اینستاگرام، استعفاء می‌دهند، صبح بیدار می‌شویم و می‌شنویم که سخنگوی دولت می‌گوید “ایشان استعفاء ندادند و این توطئه دشمن است”. ای بابا، این دیگر چه ربطی به دشمن دارد. چه کسی باید هماهنگی را بین شما ایجاد کند؟ لطفا بما نیز بگوئید تا به ایشان کارت زردی بدهیم تا اندکی دلمان، برای مدتی تسکین یابد.

مخلص کلامم این است که عزیزانم، وحدت کلمه و ایران، تنها چیزهایی هستند که باید در روند کشورداری حاکم باشند، نه چیز دیگر و کس دیگر و کشور دیگر. تنها و تنها و تنها ایـــران و ملّت شریفش باید مهم باشند. بدانید این روزها سفره‌های برخی از هموطنانمان، از جنس کابل‌های تلفن و مواد بازیافتی در آشغال‌های دیگران است. تمام آنها که به کابل‌های تلفن رحم نمی‌کنند، فقط معتادان و یک عده دزد به‌اصطلاح، بی‌سروپا نیستند، باید قبول کنیم در سوی دیگر قصه و ماجرا، پدرانی هستند که برای فرزندانشان، قهرمان محسوب می‌شوند. پدرانی که جبر زمانه، آنها را به این پَلشتی‌ها کشانده است. عزیزانم، با یک دست دو پرچم را بالا نبرید و فقط پرچم ایران را با تمام وجودتان به اهتزاز درآورید. فکری به‌حال سفره‌های هموطنانم کنید تا مجبور نشوند، کابل‌های منزل ما را سر سفره‌هایشان ببرند.

پی‌نوشت: تقریبا واپسین دقایق مورخ ۱۶ اسفند ماه، کابل تلفن در محلهٔ ما ناپدید شد و مجدد به همت عزیزان در ۲۳ همین ماه، تنها یک روز بعد از انتشار این متن، وصل گردید.

قبل از هر چیز، از همه عزیزان به‌خاطر عنوان نه‌چندان مرسوم و شاید تا حدودی به‌دور از ادب این متن، پوزش می‌طلبم.

زمانی که پرزیدنت احمدی‌نژاد با آن لبخندهای ملیح و دلفریب‌شان، تصمیم به عملیاتی کردن طرح واریز نقدی یارانه‌ها به حساب سرپرست خانواده‌ها گرفتند، بسیاری از اقتصاد‌دانان بزرگ و مطرح کشور طی مشورتی که به ایشان دادند، گفتند “واریز نقدی یارانه، آنهم در این برهه زمانی، جز تخریب غرور ملی، هیچ حاصلی ندارد. غرور ملت را با این مبلغ ناچیز خرد نکنید. ملتی که غرور نداشته باشد، هیچ کاری نمی‌تواند انجام دهد”. ایشان مجدد از آن لبخندهای معروف زدند و کار خودشان را کردند. واریز یارانه آغاز شد و طولی نکشید که همگان فهمیدند که چه کلاهی سرشان رفت و شکست را به معنی واقعی کلمه پذیرفتند. نکتهٔ جالب رایانه‌ها هم این است که ظاهراً تا ظهور حضرت ولی‌عصر (عج)، قرار است همان ۴۵۵۰۰ تومان باقی بماند. قطعاً اگر با این تورم به‌پیش برویم، چند صباحی دیگر با پول رایانه در هر ماه، تنها بتوانیم یک عدد نان بربری بخریم. اما بگذریم و بپردازیم به موضوع دلارهای شورتی.

همراه با یکی از دوستان خانوادگی، که ایشان هم عضو هیات علمی یکی از دانشگاه‌های کشور هستند، تصمیم گرفتیم که برای تعطیلات نوروز به ازمیر ترکیه برویم. گاه رفتن شد و شب هنگام بنده و همسرم، در منزل ایشان ماندیم که صبح زود روانه شویم. همه مشغول جمع و جور کردن لباس، عینک، کفش و سایر ملزومات سفر بودند که این دوست ما نظر بنده را به خودش جلب کرد. رفتم در کنارش نشستم و گفتم، “دکتر جان چه میکنی؟”، گفتند “دارم تو شورتم یه جیب می‌دوزم که دلارهامو بزارم توش”. خلاصه دوخت و آن مقدار دلاری را که خریده بود در داخل محل مذکور گذاشت و یکبار تست‌اش هم کرد که راحت باشد. در این مدت من داشتم به این فکر می‌کردم که چرا ما ایرانی‌ها نمی‌توانیم مسترکارت یا هر نوع کارت ارزی بین‌المللی داشته باشیم که در هنگام سفر، به این روز نیافتیم که دلارهایمان را در اعماق وجودمان پنهان کنیم، نکند که در اماکن شلوغ یا در هتل‌ها کسی آنها را بقاپد. خیلی حالم بد شد. شروع سفر با چنین فکری، خیلی برای من آزار دهنده بود. بیاد فرمایشات مقامات کشوری افتادم که مدام پشت تریبون‌ها می‌گویند که “تحریمات هیچ تاثیری بر ما نگذاشته و هر روز ما را قوی‌تر می‌کنند” آیا براستی این نشان دهنده قدرت است؟ شاید هست و هنوز برای بنده زود می‌باشد که چنین توهینی را به دلارهای کفار بفهمم. البته بماند که درآخر نتوانستم نتیجه بگیرم این توهین به آن دوست هیات علمی و تحصیل کرده کشورمان بود، یا توهین به پول اجانب؟!؟!

اگر آمریکایی‌ها یک درصد هم گمان می‌کردند که آقای جرج واشنگتن روزی قرار است برود داخل شورت ایرانی‌ها و اینجوری تعجب کند، به هیچ‌وجه ایران را تحریم نمی‌کردند.

سفرمان آغاز شد. نمی‌خواهم سفرنامه بنویسم که چه دیدم و چه شنیدم. آخر ترکیه که نه صنعت دارد، نه ثروت و نه چیز دیگر، اغلب مردم‌اش بخاطر تعصب به زبان‌شان، انگلیسی بلد نیستند، مگر در شهرهای بزرگ، چون عمدتا ترک‌ها وارد دانشگاه نمی‌شوند و بیشتر به سمت بازار آزاد می‌روند. شاخص توسعه انسانی آنها در سال 2017 در رتبه 64‌ام جهان قرار داشت و شاخص توسعه انسانی ایران در رتبه 60‌ام و این آمار گویای آن است که ما باید در وضعیت معیشتی بهتری نسبت به ترک‌ها زندکی کنیم. اما وارد کوچکترین شهر این کشور که می‌شوی، تمایز کشوری را که با دنیا ارتباط دارد با کشور خودت می‌فهمی. تمام برندهای مشهور دنیا، آخرین ماشین‌های برندهای مختلف ماشین‌سازی، زنده بودن شهر، شور و نشاط مردم، نحوه لباس پوشیدنشان و … همه اینها با کشور خودت متفاوت است. حالا شما فرض کنید که ما برویم داخل یک کشور صنعتی یا فراصنعتی مثل آلمان، فرانسه، سوئیس، کانادا و یا … .

بعد از رسیدن به ازمیر، اتفاق جالب دیگری برای این دوست‌مان افتاد. چندی پیش، از سازمان رفاهی اعضای هیات علمی وزارت علوم، به دانشگاه‌ها نامه‌ای ارسال شد، مبنی بر اینکه اعضای هیات علمی می‌توانند در صورت نیاز، درخواست کارت‌های ارزی بین‌المللی بدهند. ما کلی ذوق کردیم و گفتیم خدا را شکر، اندکی اوضاع‌مان بهبود یافت. بنا بدلایلی (هزینه زیاد صدور کارت) بنده این کارت را نگرفتم، اما این دوست عزیزمان، درخواست دادند و بعد از یک‌ماه، ظاهرا از طریق واسطه‌هایی در یکی از کشورهای حوزه خلیج فارس، کارت ایشان آمد و تقریبا به پول ایران کارت‌شان را حدود ده میلیون به صورت یورو شارژ کردند. ایشان به بنده گفتند “نگران نباش اگر پولت تمام شد، من از این مسترکارت به شما خواهم داد”.

سرتان را درد نیاورم، روزی در داخل یکی از بازارهای سنتی سرگرم خرید بودیم که ایشان به یکی از ای.تی.ام.ها مراجعه کردند که اندکی پول بگیرند و کارت‌شان را هم تستی بنمایند. اما دستگاه خطا داد و گفت که رمز کارت اشتباه است. ایشان گمان کردند که شاید رمز را اشتباه وارد کرده است. مجدد تلاش نمودند و باز هم نشد. به یک ای.تی.ام. دیگر مراجعه کردند و بازهم نشد ولی اینبار چون تعداد اشتباهات به سه رسیده بود، دستگاه کارت این عزیز دل ما را به راحتی آب خوردن، خورد. ما ماندیم و چند تا زن و بچه. فکرش را بکنید که اگر ما پول نمی‌بردیم و به شورتمان اعتماد نمی‌کردیم، چه پیش می‌آمد. هر چقدر مراجعه کردیم برای گرفتن کارت، گفتند اگر کارت پیدا شود (چون باید مامورین به سطح شهر بروند و این‌گونه کارت‌ها را جمع‌آوری کنند) که زمان‌بر است، به شعبه برسد، ما کارت را به شما نمی‌دهیم و طبق قوانین آنرا باطل می‌کنیم. شما باید به شعبه‌ایی از بانکی که کارت‌تان از آنجا صادر شده است، مراجعه کنید. مغز آدم می‌ترکد. چرا، چون ما تحریم هستیم و قطعا با سی‌نفر واسطه این کارت‌ها از دُبی تامین شده است. حالا هی بدو که به کارتت برسی. اما گناهت چیست؟ هیچ، دشمن مرض دارد. چرا هیچ‌ مسئولی اینگونه اتفاق‌ها را پیش‌بینی نمی‌کند. شاید ما به ذلت می‌افتادیم در آن مملکت غریب. نکند دوست دارید که باز هم غرورمان له شود. سفر ما تمام شد و دیگر جویا نشدم که سرنوشت آن کارت چه شد. حاصل این سفر برای ما، در کل سردرگمی در بانک‌های ازمیر بود و به زبان بسیار ساده، سفر کوفت‌مان شد.

اما بنده چون خودم در فضای دانشگاه‌های کشور حضور دارم، اجازه بدهید، چند نکته و مطلب دیگر را از فضای دانشگاه‌ها که دلار هیچ غلطی نتوانسته با آن بکند و جو آن همچنان سرافرازتر از دیروز است و به پیش می‌رود، به شما بگویم.

تنها روزنه امید اساتید هیات علمی کشور، برای ارتقای دانش‌تخصصی در حوزه خودشان، فرصت‌های مطالعاتی بود که معمولا در طول دوره استخدام دو یا نهایتا سه‌بار می‌توانستند از آن استفاده کنند. وضعیت دلار که آنگونه شد، ابتدا مسئولین عزیزمان گفتند، ارز دولتی برای سفرهای تحقیقاتی اعضای هیات علمی لحاظ خواهد شد. اما همان‌گونه که همه مستحضریم، شب هنگام این دوستان خوابیدند و فردا صبح رفتند پشت تریبون‌ها و فرمودند که “ارز دولتی فقط به کالاهای اساسی و ضروری تعلق می‌گیرد” آخر هم نفهمیدیم که کالای اساسی چیست؟ آیا تسبیح و مهر یا ماشین‌های لاکچری کالاهای اساسی هستند؟!؟! خلاصه فرصت مطالعاتی هم درش تخته شد و به تاریخ پیوست. نمی‌دانم این دوستان، چطور از من هیات علمی توقع دارند، در حالی که در سال جاری فقط نزدیک 500 هزار تومان حقوقم را افزایش داده‌اند، و قیمت‌ها هزار برابر و ارز را که دیگر نگو، گران شدند، من بتوانم پول‌هایم را جمع کنم و با ارز غیردولتی با ارقام فضایی به سفر تحقیقاتی بروم؟ گمان می‌کنید، صبحانه مغز خر خورده‌ایم. خیلی ببخشید، آخر ما را چه فرض کرده‌اید؟

حالا در مقابل رفتار فوق، نحوه برخورد کشوری که در آن چیزی بنام تحریم وجود ندارد با مقوله‌ای بنام تحقیق را ببینید. اخیرا برای ایراد یک سخنرانی به کشور کره جنوبی دعوت شدم و برای انجام این سخنرانی و سپری کردن پنج شب در سئول، مسئول کمیته علمی به بنده اطلاع دادند که هزینه‌های بنده در کره را کاملا به عهده می‌گیرند. اما گمان نکنید که بنده احیانا محقق بزرگی هستم و فقط من و یا چند نفر دیگر را دعوت کرده‌اند. نه متاسفانه، اینطور نیست. همه شرکت کنندگان در این گردهمایی، مهمان آنها هستند. چرا؟ چون به ارزش و جایگاه واقعی پژوهش و پژوهشگر پی‌برده‌اند و براستی هم که مزدش را گرفته‌اند. این‌روزها سئول، پایتخت کره‌جنوبی برای خودش در بسیاری از میادین علمی پیشتاز است و ملت‌اش را هم سربلند می‌کند. اما یک جستجویی در اینترنت کردم و متوجه شدم که هزینه ارزان‌ترین پرواز به سئول، در آن‌روز 7 میلیون ناقابل بود. منی که در این سیستم هیچ کار اقتصادی دیگری نمی‌کنم، تمام وقت‌ام صرف مطالعه می‌گردد، تازه کار هم هستم و کلی قسط دارم، آیا بنظرتان این رقم را می‌توانم و منطقی است که بدهم؟ به هر کس هم که بگویی عزیزم، هیات علمی‌ات را به یکی از بهترین گرد‌همای‌های علمی دعوت کرد‌ه‌اند، این هزینه برای دانشگاه یا دولت، پول خرد هم محسوب نمی‌گردد، قطعا خواهند گفت “توقع‌ات بالاست، پول نداریم، نرو”. آخر رفتن من افتخار اولش برای خودم که نیست، برای کشور و دانشگاه است. باور کنید که اگر بنده به دوستان کره‌ای ایمیل بزنم و به ایشان بگویم که هزینه پرواز را ندارم، آنها قبول خواهند کرد و بلیط من را نیز خودشان خواهند خرید. اما مگر ما کشور فقیری هستیم که دست گدایی‌مان را مدام جلوی این و آن دراز کنیم؟ بنظرم ما نباید خودمان را گول بزنیم و اینهمه شعار سر بدهیم که تحریم هیچ غلطی نمی‌کند و بجای آن واقع‌بین باشیم و بپذیریم که شرایط‌مان وخیم است.

تصویری از متن دعوتنامه برای بنده و سایر شرکت‌کنندگان در سئول، رفتار کشوری که تحریم نیست و برای علم و پژوهشگر ارزش خاصی قائل است.

اجازه بدهید، باز هم تصویر دیگری از اینکه این دلار بی‌تربیت، چه با ما کرد و نکرد، ارائه بدهم. در مهرماه سال جاری (1397) در دانشگاه گنبد با تلاش و همت فراوان و با کلی دوندگی، دانشکده‌ایی تقریبا از لحاظ عمرانی به سرانجام رسید و هیات رئیسه قصد کرد که این ترم به هر قیمتی که شده، کلاس‌ها را در آن دانشکده برگزار کنیم. می‌گفتند که اگر تعلل کنیم، دیگر هیچ کاری نمی‌شود کرد. خلاصه آستین‌ها را بالا زدند و دانشکده را تجهیز کردند، اما چگونه؟ دولت دیگر به دانشگاه‌ها پول نمی‌دهد، اوراق می‌دهد که آنها به پیمانکاران بدهند و اینگونه قرارداد ببندند. اما شهریور ماه سال 97 بدترین شرایط بازار در کشور بود. هیچ فروشنده و کارگاهی حاضر به فروش نمی‌شد. چندین بار با کارگاه‌هایی قرارداد بستند که میز و صندلی تهیه کنند، اما بعد از امضای قرار داد، طرف(های) فروشنده دو روز بعد، زیربار نمی‌رفتند و خودشان قرارداد را یکطرفه فسخ می‌کردند. دانشگاه هم چون بسیار درگیر تجهیز این دانشکده بود، بدنبال شکایت و شکایت‌کشی نرفت. فقط کسی این حرف‌ها را می‌فهمد که خودش نمونه‌ای را تجربه کرده باشد، ژن‌های خوب را چه به این همه درگیری، غرق در لذت و سرخوشی هستند و فرزندان‌شان در بهترین دانشگاه‌های جهان درس می‌خوانند. خلاصه با بدترین وضعیت و کلی استرس و اعصاب خوردی فراوان، با یاری خداوند دانشکده با یک هفته تاخیر تجهیز شد و کماکان باز هم درگیر تکمیل وسایل آن هستیم. آخر چرا سر کوچکترین و پیش‌پاافتاده‌ترین موضوعات در این سیستم باید آزار ببینیم، آنهم از بدترین نوع‌اش، “تقصیر ما نیست و باید تحمل کرد، مقصر دشمن است. مرگ بر دشمن”. البته بازاری عزیزمان هم شاید حق داشته باشد چون او که قبل از انتخابات سینه سپر نکرده بود و شعار”آهای ملت بمن رای بدهید، همه کار می‌کنم براتون” را سر نمی‌داد. کجاست آن سینه‌های سپر کرده که بیایند و ببیند چطور دلار و تحریم در حال عرضه‌اندام در تمام امور زندگی‌مان هست، ولی باز هم تو قبول نمی‌کنی و حرف تکراری خودت را می‌زنی. آنقدر حساب کار از دست در رفته و نظارت تعطیل شده است که اگر کسی اینروزها توانست یک قلم جنس را به قیمت ثبت شده روی بسته‌بندی‌اش بخرد، من به ایشان جایزه خواهم داد. کالایی که هیچ ربطی به دلار و تحریم ندارد و 4 تومان قیمت ثبتی روی بسته‌اش است را فروشنده، براحتی 8 تومان می‌فروشد، اگر اعتراض هم کنی، می‌گوید “دوست نداری نخر”. در مقابل دوستان ما فقط محبت کرده‌اند و یک شماره جهت ثبت شکایت داده‌اند، فقط همین. روزی قرار بود که هم‌وطنانم دیگر حتی پول آب و برق را هم ندهند. مسئولین عزیزم چه شد که نشد؟

اما از صحبت تحریمات بگذریم. اجازه بدهید چند نمونه از پنالتی‌هایی که خودمان به خودمان در این شرایط بحرانی می‌زنیم را با هم بررسی کنیم.

ابتدا یکی از برخوردهای دشمن خونی‌مان را با ملت‌اش به شما بگویم و آنرا با رفتاری مشابه در کشور مقایسه کنم. بنده برای تقویت مهارت شنیداری زبان انگلیسی‌ام، هر شب سخنرانی‌های باراک اوباما پرزیدنت منفور (!!!) در جهان را گوش می‌کنم و بعد می‌خوابم. گمان نکنید که خدای نکرده قصد دارم که از ایشان خط بگیرم، نه. فقط جنبه آموزش دارد. ایشان معمولا در پایان 99 درصد سخنرانی‌هایشان این جمله را می‌آورند:

“God bless you, and God bless the United States of America”

پرزیدنت باراک اوباما، در حال چشمک زدن به میشل. علی‌رغم اینکه ایشان سیاست‌مدار هستند و به حرف‌های این جماعت نمی‌شود اعتماد کرد ولی بنده از منبرهای ایشان بسیار استفاده‌های اخلاقی کردم.

معنی جمله هم خیلی ساده است، می‌گوید خداوند شما و آمریکا را خیر و برکت دهد. اما بعد از سخنرانی یک شخصیت سیاسی در ایران، مخصوصا اگر اندکی هم چهره ایشان ایدئولوژیک باشد، سخنرانی با چه چیزی تمام می‌شود، این جمله:

“مرگ بر آمریکا، مرگ بر اسرائیل، مرگ بر آل سعود، و …”

آن سه‌نقطه‌اش هم که بنا به مقتضیات زمان اضافه می‌گردد. آخر چرا بذر خشم، نفرت و کینه را در دل چنین ملت شریفی می‌گمارید؟ اگر حرف مرا قبول ندارید، بروید از جامعه‌شناسان و روان‌شناسان مورد اعتماد خودتان بپرسید که این کار در بلند مدت در ضمیرناخودآگاه ملت می‌نشیند و اثرات منفی متعددی دارد. اما در مقابلش جمله دشمن، بسیار آرامش‌بخش است، حتی اگر دروغ باشد و واقعا اوباما این حرف را از ته دل نزند. یا همین دانولد ترامپ، یکی دیگر از دشمنان خونی ما، که اخیرا به یکی از اصحاب رسانه در شبکه منفور (!!!) سی.ان.ان. توهین کردند. چه اتفاقی افتاد؟ آن شخص و شبکه رسما به دادگاه مراجعه کردند و از شخص اول مملکت‌شان شکایت کردند که تو به چه حقی و با چه قدرتی، حق آزادی بیان را از من می‌گیری؟ خیلی محترمانه به ترامپ با آنهمه ثروت و قدرت‌اش، گفتند، به تو چه، اینجا آمریکاست، سرزمین متفکران، سرزمینی که درست است به خیلی از کشورها ظلم کرده، ولی هیچ دولت‌مردی حق ندارد حقوق ابتدایی افراد ملت‌اش را پایمال کند. تو هیچ‌کس و هیچ‌چیزی نیستی. انسان از این جو لذت می‌برد. در مقابل اگر حوادث سال 88 را بیاد بیاورید که عده‌ای به صورت کاملا مسالمت‌آمیز (و بدون کوچکترین قصد براندازی و یا تخریب اموال عمومی- این را هم باید عرض کنم که عده‌ای واقعا مقاصدی در سر داشتند ولی روی سخن ما با آنها نیست) به خیابان‌ها رفتند و فقط راهپیمایی کردند که نشان دهند یک‌سری درخواست‌های منطقی و معقول دارند. اما پرزیدنت احمدی‌نژاد پشت تریبون‌ها رفتند و به آن جماعت گفتند، عده‌ای خس و خاشاک. هیچ اتفاقی نیافتاد، اصلا هیچ مرجعی در کشور ما تعریف نشده است که در چنین مواقعی منِ نوعی به آنها مراجعه کنم و از چنین شخصی شکایت کنم. البته روی کاغذ چنین ارگانی وجود دارد ولی همه می‌دانیم که کشک است و در آخر مقصر من هستم. چون به اندازه آن شخص نمی‌فهمم و مصلحت نظام و حاکمیت ایجاب می‌کند که دیگر حرفی نزنم. کاشکی ما هم کمی از این کفارِ استعمارگرِ بی‌شخصیتِ وقیحِ حیوان‌صفت !!!، که پرچم‌شان هم حتی برای ما ارزش ندارد و با کوچکترین بهانه آنرا آتش می‌زنیم، بیاموزیم. مگر در کلام‌الله نیامده است که به شعائر هم احترام بگذارید تا آنها نیز به شعائر شما احترام بگذارند، پس چرا اینکار را می‌کنید؟ من برداشتم از قرآن غلط است یا نه خدای ناکرده قرآن این یک جمله‌اش اشتباه ست؟!؟!

مگر فرمایش رهبری این نیست که شعار مرگ بر آمریکا فقط شامل دولت‌مردان این کشور می‌شود، نه ملت آمریکا، ولی پرچم‌سوزی توهین به یک ملت است، چه سیاست‌مدار و چه مردم عادی. آخر چرا همچنان این رویه را در کشورمان دنبال می‌کنیم؟ سوزاندن پرچم هیچ کمکی به ایران، انقلاب و اسلام نمی‌کند. بیاد متنی در کتابی افتادم که بیان می‌کرد در زمان قاجاریان سود انگلیسیان در این بود که جنگ ایران با روسیه تزاری ادامه یابد. به همین دلیل هم آنها تمام تلاش‌شان را می‌کردند که آن جنگ نفرت‌انگیز تداوم داشته باشد. انگار این اختلاف‌ها بین دولت‌مردان ما و آمریکا از جایی دیگر آب می‌خورد. هر چه که هست، خسته شده‌ایم دیگر.

پنالتی بعدی بسیار تامل برانگیزتر است. رویدادی است از دانشگاه افسری امام علی که بنده 14 ماه در آنجا، با افتخار خدمت کردم. در روزهای آخر دوره آموزشی خدمت سربازی، تعدادی افسر عالی‌رتبه از دانشگاه افسری امام علی به پادگان 01 مراجعه کردند و بنده و یکعده از عزیزان دیگر را که با فوق‌لیسانس به خدمت اعزام شده بودیم، بردند و ما را امریه کردند (البته حقوق‌مان فقط 50 تومان بود) که برویم آنجا و خیرسرمان، ریاضی، فیزیک یا رشته‌های مرتبط با رشته تحصیلی‌مان تدریس کنیم. بنده در این سیستم، از جاروکشی و نگهبانی انجام دادم تا هرچیز و کاری که فکرش را بتوانید بکنید به جز تدریس. اواخر خدمتم هم چون عشق ارتش و نظام بودم و هر روز با لباس اتو کشیده می‌رفتم و قد بلند هم بودم، با درجه ستوان یکمی به‌عنوان ارشد گروهبان 120 نفری افسری در دانشگاه امام علی تهران انتخاب شدم. اما اتفاقی افتاد که هیچ‌وقت از ذهنم پاک نمی‌شود. آخرین روزهای خدمت، جلسه پرسش و پاسخی برای افسران وظیفه و مسئولین دانشگاه ترتیب دادند. من هم به نمایندگی از افسران، بعد از یکی از دوستان شروع به صحبت کردم و به یاد دوستان انداختم که اصلا دلیل آوردن من و تعدادی دیگر از دوستان اینجا چه بوده، ولی چه شد. اصلا نمی‌توانید باور کنید، که فرمانده حفاظت اطلاعات وقت، اسمش را دقیقا بیاد ندارم، بعد از اینکه عرایض بنده تمام شد، رفتند پشت تریبون و این جمله تاریخی را فرمودند “ما اینهمه در انقلاب و جنگ شهید ندادیم که الان من و شما بفکر رفاه خودمون باشیم. جارو زدی، زدی. برای کشورت زدی”. تمام، همین. من که اصلا نفهمیدم من چه گفتم و چرا ایشان این جواب را دادند، ولی این حرف بعنوان یکی از افتخارات مسئولین ما در منحرف کردن افکار عمومی، آنهم ذهن نه هر آدمی را، 120 افسر تحصیل کرده را، باید در کنار سنگ‌نوشته‌های کوه بیستون حک کرد تا هیچ‌گاه آن را فراموش نکنیم. البته بماند که از این هم جمله حک‌کردنی‌تر داریم، ولی مقتضیات زمان اجازه بیان آنها را نمی‌دهد. در واقع ایشان محترمانه به ما گفتند، غلط کردی همچنین درخواستی داری، خفه‌شو و دیگر حرف نزن. من در جهت اصلاح سیستم حرف زدم. به ایشان گفتم به ما ماهی 50 تومان حقوق می‌دهید و ما را آوردید اینجا که ریاضی تدریس کنیم، ولی رفتید از سایر دانشگاه‌های دولتی استاد مدعو آوردید و آنهمه باید برایشان هزینه کنید. خلاصه طبیعی است، آنقدر از این مدیران دیده‌ایم که دیگر برایمان طبیعی و عادی شده است. مدیران بی‌عرضه‌ایی که هر جا متوجه می‌شوند هیچ غلطی نکردند و عنقریب بازخواست می‌شوند، فقط به خون شهدا پناه می‌برند و پشت آن سنگر می‌گیرند. اُف بر چنین مدیری که البته کم هم نبوده‌اند تا به امروز. اگر راستش را بخواهم بگویم، آنروز از پاسخ آن جناب سرهنگ شوکه شدم و ترسیدم که جوابش را بدهم. ترسیدم که از حق مسلم خودم و دوستانم دفاع کنم و به آنها ثابت کنم، جزو بی‌عرضه‌ترین مدیران مملکت بوده‌اند و هستند. ترسیدم که بگویم، “جناب سرهنگ، درخواست و نظر من آخر چه ربطی به خون شهدا، انقلاب، جنگ و اسلام داشت؟”.

عجیب‌ترین پنالتی دوران را هم بشنوید، البته این ایراد به همکاران خودم است، شاید حق با آنهاست و بنده سخت در اشتباهم. نمی‌دانم. جلساتی در دانشگاه‌ها در سراسر کشور تحت نظارت دفتر نهاد مقام معظم رهبری برگزار می‌گردد که به آنها جلسات هم‌اندیشی می‌گویند. هدف این جلسات ارتقاء دانش اساتید و هم‌فکری در مسائل مختلف کشوری است. اما چیزی که بنده در این چهار سال دیده‌ام، دقیقا این نبوده. با بیان مثالی منظورم را خواهم گفت. جلسه‌ای داریم که با ایام سوگواری محرم نیز مقارن شده است. منِ هیات علمی جوان و تازه کار به این جلسه می‌روم تا از همکاران قدیمی و باسوادتر خودم چیزی یادبگیرم. اما جالب است، نوبت به سخنرانی هر استادی که می‌شود، اول بسم‌ا..، دوم، قرائت یک آیه، سوم بیان یک حدیث، چهارم عرض تسلیت، پنجم … . خلاصه اگر یک کار آماری در جلسه انجام دهیم می‌بینیم که از یک‌ساعت‌ونیم زمان جلسه، براحتی بیست دقیقه صرف تسلیت گفتن می‌شود. آخر عزیز من، یک نفر یا دو نفر تسلیت بگویند و قرآن بخوانند، بقیه نیازی نیست. چقدر ما زمان داریم که این‌همه باید صرف یک کاری تکراری شود. باور کنید در حوزه‌های علمیه در چنین هنگامه‌هایی، اینقدر تسلیت به یکدیگر نمی‌گویند که اعضای هیات علمی در این جلسات بهم می‌گویند. به کی و چرا خودت را نشان می‌دهی؟ تو که بهتر از من می‌دانی چه خبر است. خلاصه در این جلسات هم بنظر من خودمان، به خودمان توهین می‌کنیم. اینهمه موضوع، مشکل و مسئله، چرا این‌همه طفره می‌روید. یا بدتر از آن، یکی از نمایندگان ملت در برنامه زنده تلویزیونی ظاهر شده که یک گزارش بدهد، پنج دقیقه هم بیشتر زمان ندارد. او هم دقیقا به همین صورت صحبت‌اش را آغاز می‌کند. سرور من، آقای من، وظیفه شما یادآوری ایام متبرک نیست، وظیفه تو گزارش به ملتی است که تو نماینده آن هستی. چرا توهین می‌کنی؟ این‌کارت نمونه بارز توهین به شعور یک ملت است که تو را فرستاده که پیگیر کارشان باشی و گزارش دقیق و کامل بدهی. نه اینکه به جای اصلی که می‌رسد، بگویی متاسفانه وقت تمام شد، در جلسات بعدی خواهم گفت. اما بنظر می‌رسد که کم‌کارهای‌هایت را با این‌گونه موارد پوشش می‌دهی. خدا می‌داند.

تحریمات از یک سو و این پنالتی‌ها از سوی دیگر، شوق به زندگی را از ما سلب می‌کند. گاها به خودم می‌گویم اینها قطعا باید از جایی مامور باشند که ترتیب تمام امورات داخلی کشور را بدهند. به عنوان مثال در دانشگاه محل خدمت بنده، آقایی حضور دارد که هر شخصیت و مقامی به دانشگاه تشریف می‌آورند، ایشان در کنارشان هستند و ما دقیقا نمی‌دانیم نقش و وظیفه این آقا چیست، البته بماند که جدیدا متوجه وظیفه ایشان شده‌ایم. اما روزی به دفتر یکی از دوستان در دانشگاه مراجعه کردم و از قضا ایشان نیز آنجا حضور داشتند. در حال گپ و گفت با دوست بنده بودند که متوجه شدم برای یکی از دانشجویان، بدنبال گرفتن نمره پاسی از یکی از اساتید بواسطه این دوست ما بودند. چهره این شخص کاملا انقلابی و اسلامی است. به ایشان عرض کردم، آقای مهندس، اینکار که شما دارید انجام می‌دهید، بر خلاف آرمانهای انقلاب و موازین شرعی است، فرمودند، فرماندار خواستند که اینطور بشود. یعنی در آن لحظه از یک عمر درس‌خواندنم پشیمان شدم و براستی بگویم، به کل انقلاب شک کردم که باعث شد این بی‌مایگان، بر برخی از امور مسلط شوند. این چه سیستمی است که براه انداختیم که در آن، هر شخصی می‌تواند از طریق واسطه و لابی‌گری و با یک ظاهر عوام‌فریبانه، هر غلطی که دلش خواست بکند؟ این کوچکترین نمونه از دخالت‌های این عزیزان ریش‌دار و یقه دیپلمات هست، آنقدر ما دیده‌ایم و شنیده‌ایم که دیگر بدنمان از این کثافت‌کاری‌ها لمس شده است. شاید هم اینگونه نباشد و فقط نادانی‌شان دلیل این رفتارهاست و قصدشان این نباشد ولی هر چه که بود و هست، افتضاحات زیادی را مرتکب شده‌اند و فقط چهره، بسیج، انقلاب و اسلام را تخریب نموده‌اند. البته بماند که بنده به شخصه دشمن دانا را به دوست نادان ترجیح می‌دهم. حاضرم با ترامپ و اوباما گپ بزنم ولی با سرهنگی که پشت خون شهدا پنهان می‌شود و مخلص واقعی است ولی بی‌کفایت و بی‌عرضه، حتی لحظه‌ای از عمرم را هم نگذرانم. اینروزها دیگر مدیر و انسان خوب بدردمان نمی‌خورد، به عقیده من کسی که ذات خوبی ندارد ولی مدیر جسور و بالیاقتی است، زمامدار امورمان شود، خیلی بهتر است، چون دیگر زمانی برای آزمودن افراد و بختمان نداریم.

آخرین نکته‌ایی که به عنوان یک دانشگاهی که عمرش‌ را با مطالعه و خدمت به وطن‌اش طی کرده، به آن مسئول عزیزی که دست و صدای من به ایشان نمی‌رسد، عرض می‌کنم:

اینهمه بابت اختلاس‌های میلیارد دلاری، واسطه‌یابی برای فروش نفت، ظهور سلطان‌های سکه، نفت و دلار، گم شدن چاه‌های نفت، فیش‌های نجومی که همگی منشأ در تحریمات و عدم داشتن سیستم مالی شفاف و روشن و هزاران موضوع دیگر دارد، هزینه کردیم و در حال پرداخت هستیم، آیا اگر نصف این هزینه‌ها را به دشمنان‌مان بدهیم رام نخواهند شد؟

فقط پاسخ همین یک سئوال را به ملت بدهید، آنهم بدون طفره‌رفتن، سفسطه‌بازی و انداختن توپ در زمین دشمنان. شما را به پاک‌ترین مقدسات‌تان، اجازه ندهید بنده و یا امثال من، که تا به امروز آنقدر از جیب بیت‌المال برای به ثمر رسیدن‌مان هزینه شده، رخت سفر ببندیم، آخر ما عاشق ایران هستیم. صحبت‌های ما را جسارت، فتنه یا توطئه تلقی نکنید و آنرا بعنوان یک درددل دلسوزانه بپذیرید. با چه زبانی بگوئیم که ما دیگر تحمل تحریم را نداریم، ایران را آزاد کنید. نفع من و این قلم، جامعه‌ایی است توام با احترام و آرامش برای همه، وگرنه خودتان بهتر می‌دانید که در این سیستم حرف نزدن، محافظه‌کاری و بی‌تفاوتی نسبت به همه چیز، جزو بهترین کارهاست.

مادربزرگ مسنی دارم که معمولا ماهی یکبار ایشان را به مرکز بهداشت برده که چک‌ها و تست‌های پزشکی را برایشان انجام دهند. چندی پیش بعد از مراجعه به این مرکز درمانی، پزشک معالج پیشنهاد کردند که چون ضربان قلب ایشان امروز خوب نیست، برای گرفتن نوار قلب به بیمارستان بروید. به اورژانس بیمارستان مراجعه کردیم. حدودا ده نفری مریض در صف ویزیت دکتر اورژانس بودند. اما بعد از گذشت چند دقیقه متوجه شدیم که آقای دکتر، در اتاق خودشان حضور ندارند و برای شرکت در جلسه‌ای در سطح بیمارستان تشریف برده‌اند. مدتی هنگ کرده بودم که چرا پزشک اورژانس باید محل کار خود را ترک کند؟ آیا آن جلسه از ویزیت بیماران اورژانسی مهم‌تر است؟

خلاصه، بعد از گذشت چند دقیقه، جناب دکتر تشریف آوردند و بالاخره نوبت مادربزرگم شد. آقای دکتر طبق معمول، اول فشارسنج را به دستان ایشان وصل کردند و در حال اندازه‌گیری فشار بودند که موبایلشان زنگ خورد. این صحنه برایم بسیار جالب بود. دکتر عزیزمان، تلفنی در حال معامله یک ملک در خارج شهر بودند و چند دقیقه‌ای کلا از حال و هوای مریض و بیمارستان خارج شدند و مدام در مورد متراژ، چشم‌انداز، مزایا و معایب ملک و هزار موضوع دیگر صحبت کردند و بالاخره بعد از گذشت چند دقیقه رضایت دادند و مکالمه را به پایان رساندند.

اصلا با مقوله‌ای بنام وجدان کاری و توجه به مریض، آنهم از نوع اورژانسی، کاری ندارم. در این نوشتار قصد دارم تصویری از زندگی افراد به اصطلاح تحصیل کرده و افراد متمول و سرمایه‌دار را آنگونه که دیده‌ام و شنیده‌ام، ارائه دهم که همگی آنها در چیزی مشترک هستند که بزودی آنرا خواهم گفت و برداشت خودم را از برتری با بدتری علم یا ثروت بیان خواهم نمود.

توجه کنید که بحث من در این نوشتار، جامعه پزشکی یا جامعه شغلی خاص دیگری نیست، عموم افراد در جامعه را مد نظر دارم، بخصوص دو قشر تحصیل‌کرده و بازاری متمول. بهتر است که قبل از بیان نکته اصلی، درآمد و حقوق متوسط چهار قشر متفاوت شغلی در کشور را بیان کنم.

در بین پزشکان، عده‌ای به تخصص در رشته‌ای خاص می‌رسند و به عضویت هیات علمی دانشگاه‌های علوم پزشکی درمی‌آیند و عده‌ای هم وارد دنیای طبایت می‌شوند و مطب باز می‌کنند، بیمارستان می‌روند و ویزیت در منزل را هم انجام می‌دهند. عده‌ای هم به رشته‌های غیرپزشکی وارد شده و بعد از اخذ دکتری تخصصی به عضویت هیات علمی دانشگاه‌های غیرپزشکی در آمده‌اند، همانند بنده که در رشته‌های علوم پایه وارد شده‌ام. عده‌ای نیز اصلا از ابتدا درس درست و حسابی نمی‌خوانند ولی وارد دنیای بازار آزاد شده و برخی از آنها، این روزها به جایی رسیده‌اند که متوجه شده‌ام، ماهیانه 550 میلیون درآمد دارند (طبق فرمایشات خودشان و برآوردهای اولیه)، بیشتر معاملات را هم تنها از طریق تلفن انجام می‌دهند. اما متوسط درآمد یک استاد هیات علمی در یک دانشگاه غیرپزشکی تقریبا 5 تومان است (البته این درآمد ابتدای کار است و به مرور زمان بیشتر می‌شود). متوسط درآمد یک استاد هیات علمی دانشگاه‌های پزشکی تقریبا 10 تومان می‌باشد. متوسط درآمد یک پزشک که وارد بازار داغ طبابت شده و تقریبا هم کارش گرفته 100 تومان است (البته در شهرستان‌های کوچک نمونه‌هایی از دکترانی را دیده‌ام که دریافتی ماهیانه‌شان تنها از بیمارستانی که کار می‌کنند بدلیل عمل‌های متعدد، حدود 250 تومان است). مثال بازاری عزیزمان را هم که در بالا به میزان درآمدش اشاره شد. البته همگی بازاریان عزیز اینگونه نیستند، اما این شخص مورد نظر آرزوهای جالبی داشت که برایتان خواهم گفت.

شکل فوق بخوبی رابطه سواد و مدرک با درآمد را نسبتا به تصویر می‌کشد، البته بماند که لزوما همیشه صحیح نیست. فقط اون حالت سیاستمدارش منو کشته.

برویم سر موضوع اصلی که علم بدتر است یا ثروت و چرا. اگر یک پزشکی که عضو هیات علمی دانشگاه‌های پزشکی شده با یک پزشکی که وارد طبابت شده بنشیند و گپ بزنند، عموما دکتر عضو هیات علمی این جمله را خواهد گفت “من اشتباه کردم وارد دانشگاه شدم و به این چندرغاز حقوق با اینهمه مسئولیت و دغدغه تن دادم. کاشکی همون چند سال پیش که درسم تموم شد مثل تو میرفتم برای خودم مطب میزدم و شروع می‌کردم به پول پارو کردن. خودم آقای خودم بودم. هر وقت عشقم ‌کشید می‌رفتم، هر وقت عشقم می‌کشید می‌اومدم”. پزشک دومی سری تکان می‌دهد و می‌گوید بلی، ایکاش اینکار را می‌کردی. اما پزشکی که در دنیای روزمرگی و تکراری طبابت غرق شده اگر با یک دوست دیگر بنشیند به او خواهد گفت “کاشکی میرفتم دانشگاه و دنبال تدریس و تحقیق بودم. خسته شدم از اینهمه مرض و مریض. احساس پوچی دارم، زندگیم هیچ چیز جالبی نداره، همه چیز برام تکراری شده. دیگه پولم مثل قدیما حال نمیده”. سپس سیگارش را روشن می‌کند و پکی عمیق بر سیگار می‌زند. انگار سیگار بخشی از وجودش شده. انگار سیگار تنها چیز و کسی است که او را درک می‌کند.

وقتی اساتید دانشگاه‌های غیرپزشکی دورهم جمع می‌شوند، مدام از شرایط اقتصادی می‌نالند و خودشان را با اعضای هیات علمی پزشکی مقایسه می‌نمایند که تقریبا حقوقشان دو برابر است. مدام می‌گویند “لعنت به این زندگی، ایکاش ما هم آنموقع با آن وضعیت درس خواندن خوبمان می‌رفتیم پزشکی و الان پول پارو می‌کردیم. چرا ما نمی‌تونیم ماشین قد بلند (شاسی بلند) بخریم و سوار شیم و حالشو ببریم”. و از همه جالب‌تر وقتی با بازاری عزیزمان می‌نشینی که حتی نمی‌تواند برخی از لغات را تلفظ کند (مثلا عمرا ایشان بتواند کلمه سوئیفت را تلفظ نماید) می‌شنوی که او هم غرولند می‌کند و می‌گوید “لعنت بر روح پدرم که نگذاشت درسم را تمام کنم و درس بخوانم. من دوست داشتم معلم یا استاد دانشگاه بشوم. این زندگی همش چرت و پرت هست. من اهل فضل و کمالات بودم ولی نگذاشتند که بشوم. از این بازار که از صبح تا شب باید هزار تا دروغ ببافم و تحویل ملت بدم، خسته شدم”. آن مثال پزشک اورژانس ابتدای نوشتار هم که در اورژانس بیمارستان، مشغول معامله ملک بود، سر جای خودش. احتمالا او هم از طبابت خسته شده و یا اینکه به سراغ شغل دوم رفته و دلال ملک و زمین شده است. بهرحال پول دارد و این دلیل مهمی می‌شود برای نادیده گرفتن یک مریض اورژانسی، توجه کنید، پول. آخر چرا هیچ‌کس این روزها در جامعه ما از شرایط‌اش راضی نیست و کارش را درست و باوجدان انجام نمی‌دهد؟ هر روز ظاهرا سرکار می‌رویم، اما ذهن و روح‌مان جای دیگری است.

اما آیا می‌دانید آن پزشکان عزیزمان که ماهی 100 تومان درآمد دارند، چرا باز هم می‌دوند و مدام و مرتب عمل می‌کنند؟ دلایل متعددی دارد، اما تنها یکی از آنها را ذکر می‌کنم. پزشک به خودش می‌گوید من آنهمه از عمرم را سختی کشیدم و وقت و جوانی‌ام را صرف تحصیل کردم، شخصی که سواد تلفظ برخی از کلمات را ندارد، در ماه 550 میلیون درآمد دارد و هیچ استرسی هم ندارد، پس چرا من با آنهمه استعداد نباید حداقل درآمدم نزدیک به او باشد؟ پس باید تا جوانم و می‌توانم و دستانم به لرزه نیافتاده عمل کنم و پول جمع کنم.

مثال جالبی از این پزشکان عملی برایتان می‌آورم، یعنی پزشکی که از صبح تا شب در اتاق عمل است. حدودا چهار سال پیش خواهر کوچکم تصمیم گرفته بود که بینی‌اش را عمل زیبایی کند. در آن زمان من در تهران مشغول تحصیل بودم. به روشنی به یاد دارم که شب ساعت 10 با مادرم تماس گرفتم و پرسیدم آیا عمل شدند، فرمودند خیر، در صف انتظار برای رفتن به اتاق عمل هستند. ساعت 11 زنگ زدم همین را گفتند. ساعت 12 همین. ساعت 1 بامداد همین، تا بالاخره دکتر عزیزمان بعد از عمل نمودن 10 مورد دیگر به خواهر بنده رسیدند و ایشان را در 2.30 بامداد عمل کردند. خدا را شکر که در کشور عزیزمان همچنین سیستمی داریم که به یک راننده اتوبوس یا کامیون اجازه نمی‌دهد روزی بیشتر از چند ساعت رانندگی کند، ولی با چنین پزشکانی هیچ‌کاری ندارد و نظارت کلا تعطیل است. آخر عزیز من ساعت 2.30 بامداد چه تمرکزی برایت باقی مانده که اقدام به عمل بسیار مهم، ظریف و خطرناک زیبایی بینی می‌کنی؟ آخر چرا؟ آیا همه درد دکتر عزیزمان در این داستان، پول است؟ یا نه دغدغه اصلی ایشان خدمت به همنوع در جامعه می‌باشد؟ کدامیک درست است؟ بنظر می‌رسد این دکتر عزیزمان هم کمبودی دارد که به آن اشاره خواهم کرد.

مثالی از یک قاضی برایتان بیاورم. حدودا دو سال قبل به دلیل یک موضوع حقوقی، بحث فروش ملک مادربزرگم، به یکی از شعبات دادگستری مراجعه کردم. بعد از ورود به اتاق جناب قاضی و عرض سلام، چون اولین بارم بود که قرار بود یک قاضی را از نزدیک ببینم و انتظار داشتم هم‌اکنون یک انسان وارسته، پخته و سرد و گرم چشیده ایام با من صحبت خواهد نمود، از شوق و هیجان به وجد آمده بودم. اما خیلی طول نکشید که فهمیدم این توقعاتم، همه کشک بود. جناب قاضی عزیزمان، حتی سرش را هم بالا نکرد تا بنده را ببیند و جواب سلام مرا دهد. در حال نوشتن مطلبی روی کاغذ بودند که بعد از تمام شدن، پرونده را از بالای میز، چون میز ایشان نسبت به مکانی که بنده قرار داشتم اندکی بالاتر بود، به سمت من پرتاب نمودند تا من هم امضا کنم. آه از نهادم بلند شد که همچنین کسی در حال قضاوت هست که اولین اصول برخورد انسانی و مدنی را بلد نمی‌باشد. درود بر قوه قضاییه با این قضاتش. البته این قاضی نیز در زندگی کاری‌اش به عقیده بنده کمبودی دارد.

بازاریان را که دیگر نگو. دوست عزیزمان، چند خانه ویلایی و آپارتمانی در ایران و ملکی نیز در خارج از کشور دارد. حساب بانکی‌اش پر است. چند دهنه مغازه دارد. در حال ساخت و ساز است. چهار تا ماشین قد بلند و قد کوتاه دارد. خلاصه آنقدر پول و سرمایه دارد که تا روزی که زنده است اگر بخورد و بخوابد تمام نمی‌شود. ولی این عزیزمان هم اگر بنشینی و گپی با او بزنی، چنان تنش و اضطرابی دارد که غیر قابل باور است. می‌گوید “نمی‌دانم دلارهایم را کی بفروشم. می‌ترسم که ارزون شه؟ یه ویلا تو بابلسر است می‌خوام بخرم. ولی چنین است و چنان است” خلاصه آنقدر این سرمایه‌دار عزیزمان، سرشار از تنش و اضطراب است که این سئوال به ذهنت خطور می‌کند، این دوست عزیز ما کی می‌خواهد از این همه پول استفاده کند؟ دقیقا چقدر دیگر باید جمع کند تا راضی شود و به آرامش برسد؟

قطعاً شما از این نمونه پزشک‌ها، معلمان، قضات، رجال سیاسی، بازاری و … در جامعه، بسیار بیشتر از بنده دیده‌اید. همه این عزیزان و حتی هزاران مثال دیگر را برایتان می‌توانم بیاورم که در یک نکته و نقطه با هم مشترک هستند، آنهم، نداشتن حس رضایت از زندگی. بنظر شما علم و ثروتی که این حس خوب را به شما ندهد، چه ارزشی دارد؟ بنده که نتیجه می‌گیرم، این روزها دیگر نه علم خوب است و نه ثروت. همه گم‌کرده‌ای داریم و آن حال خوب و رضایت است. آنقدر انسان‌های مختلف، با شرایط مختلف و متفاوت اقتصادی، اجتماعی و سیاسی را دیده‌ام که رضایت نداشته‌اند که این در ذهنم نشست و نهادینه شد، مشکل کار ما حس رضایت است که الحمدالله اکثرمان نداریم. نه علما در این روزها در کشور ما حالشان خوب است و نه ثروتمندان، همه فقط می‌نالند و از زندگی ناراضی هستند.

اما خیلی به این می‌اندیشم که این حال خوب را چه کسی باید به من نوعی در جامعه بدهد؟ حاکمیت یا خودمان؟ چرا زمانی گمان می‌کردم که علم تنها نسخه‌ی خوشبختی برای من و جامعه است، ولی چند صباحی از عمرم گذشت و فهمیدم آن جمله فریبی بیش نبود و ثروت حرف آخر را می‌زند، ولی باز هم گذشت و متوجه شدم، ثروت هم نسخه خوب و نهایی نیست، اگر اینگونه می‌بود باید ثروتمندان حالشان خوب باشد که نیست. مهمترین و بهترین چیز برای زندگی داشتن حس رضایت است. اینکه با کمترین امکانات و هر چیزی که در زندگی‌مان داریم، خوش باشیم و مدام به نداشته‌هایمان نیاندیشیم. درست است که مسائل اقتصادی این روزها برای کسی رمقی بجای نگذاشته، ولی باز هم می‌شود و می‌توانیم خوش باشیم. مگر قرار است چند روز، ماه یا سال دیگر عمر کنیم؟ درست است که برای روز پیری باید اندوخته‌ایی داشته باشیم، اما این به این معنی نیست که تا جوانیم، همانند حیوانات بارکش، فقط کار کنیم و کار کنیم و کار کنیم، آنهم بدترین نوع از کار کردن، کار کردن توام با نارضایتی. باور کنید حیوانات بارکش، مطمئن هستند که بعد از رسیدن به مقصد و به زمین گذاشتن بار، غذایی به ایشان خواهند داد و استراحت خواهند کرد. برای همین هم غرولند (عَرعَر) نمی‌کنند و با دل‌خوش بار را می‌کشند. اما برخی از ما انسان‌ها هم بار را می‌کشیم، هم غرولندمان را می‌کنیم و هم در پایان ناراضی هستیم. این دیگر چه گونه جانداری است، من نمی‌دانم.

بنظر بنده اگر بخواهیم مسئولینِ نداشتن این حس رضایت را بیابیم، شاید بخش اعظم آن حاکمیت باشد که نتوانسته ارزش‌گذاری درستی در جامعه انجام دهد، که هر کس به فراخور موقعیت شغلی‌اش، احساس مهم‌بودن و مفید‌بودن داشته باشد و کارش را درست و باوجدان انجام دهد. شاید از این طریق آن حس رضایت بعد از مدتی بر افراد غالب شود و افراد صرفا بر مبنای حقوق دریافتی برای خودشان در سطح جامعه ارزش‌گذاری نکنند و مدام از صبح تا شام بدنبال پول ندوند. به عنوان مثال هر سال روز معلم، آنقدر از رسانه ملی راجع به معلمان و شغل با اهمیت‌شان می‌شنویم که حد ندارد، مدام می‌گویند معلمی شغل انبیاست. اما فردای روز معلم، دیگر همه چیز تمام می‌شود و فقط در حد همان شعار و نمایش ‌تلویزیونی همه چیز تمام می‌شود. باز هم معلمان می‌مانند و هزاران مشکل گوناگونِ اقتصادی‌شان و عدم رضایت از جایگاه خود در جامعه. اما خیلی تصادفی (؟!؟!)، ثروتمندان تمام کارهای اداری‌شان در اولین فرصت انجام می‌شود. همیشه هم در جامعه ما، همه چیز به نفع آنهاست. مثلا چه دلار گران شود، چه ارزان، آنها سود می‌کنند. مالیات نمی‌دهند و زور دولت هم به ایشان نمی‌رسد. پس انگار دولت مقصر است که توجه همه را به سمت انباشت نامحدود پول جمع کند، در عوض برای معلمان فقط چند شعار ارزان بدهد و برود تا سال آینده. منظورم این است که این فرق‌گذاشتن‌ها باعث عدم ارزش‌گذاری صحیح برای زندگی مناسب در جامعه ما می‌شود که اولین پی‌آمدش نارضایتی عمومی افراد در جامعه از وضعیت زندگی‌شان است.

نکند این ‌موضوع ریشه فرهنگی در ایران‌مان دارد و به حاکمیت ربطی ندارد؟ خلاصه من نمی‌دانم و این ندانستن و عدم شفافیت، حس بدی را به من القاء می‌کند. البته پول دراینروزها و در طول تاریخ کارهایی کرده که شاید ملت حق دارند، با هر سطح درآمدی باز هم ناراضی باشند و بیشتر بخواهند. این روزها اگر پول داشته باشی، می‌توانی مقداری به عده‌ای بدهی که هرکاری که دلت بخواهد برایت انجام دهند، از اذیت و آزار گرفته تا قتل، وحشتناک است. بازار امور مختلف جنسی هم این‌روزها، مخصوصا در پایتخت داغ داغ شده. پول میدهی و یک برده برای ساعتی برای خودت اجاره می‌کنی، بعد هر غلطی که خواستی با او می‌کنی، عجیب است. اما عده‌ای هم در طول تاریخ از پول برای رستگاری بهره برده‌اند. مثلاً فاحشه‌های قرن پانزدهم بعد از هم‌خوابی با مردان و گرفتن دستمزد اینکار، به کلیساهای کاتولیک می‌رفتند و برای خودشان آمرزش می‌خریدند. می‌گفتند، به این طریق اولا پولی کسب می‌کنیم و نیمچه لذتی می‌بریم و در آخر اندکی از خاک بهشت را هم برای خودمان با پول می‌خریم. البته چرا دور برویم. همین روزها در کشور عزیزمان، حاجی بازاری‌های مختلفی داریم که به شیوه‌های مختلف (احتکار، نزول و …) پولشان هر سال دو یا سه‌برابر می‌شود. بعد این عزیزان هر سال در برخی از ماه‌های سال قمری، به پخش نذورات در بین مردم اقدام می‌کنند و تمام مداحین شهر هم از این عزیزان تقدیر و تشکر بعمل می‌آورند و آرزوی بهشت برین برایشان می‌کنند. اینگونه این عزیزان پول بادآورده را به رستگاری تبدیل می‌کنند.

گمان می‌کنم بخشی از آن عدم رضایت، به خود افراد هم بستگی دارد. آنقدر غرق در کار و پول می‌شویم، که بعضی از روزها کلا خودمان را فراموش می‌کنیم. فراموش می‌کنیم ذهن و جسم ما نیاز به تفریح و استراحت دارد. فراموش می‌کنیم هر از گاهی از زیر بار مسئولیت پدری و همسری شانه‌خالی کنیم و مرخصی گرفته و مدتی را برای خودمان خوش ‌بگذرانیم. مدام از بچگی به ما آموخته‌اند که زن‌گرفتی/شوهرکردی و بچه‌دار شدی، فقط باید به خانواده‌ات فکر کنی. اما این چرند محض است. هر کسی با هر مسئولیت، جایگاه و عنوانی حداقل در سال باید دو یا سه‌ هفته‌ای را برای خودش خوش باشد و برود. آنقدر باید از محیط روزمرگی‌هایمان دور شویم و فاصله بگیریم که ذهن و جسم‌مان همه چیز را برای مدتی فراموش کند و آرام گیرد.

اما در این میان به عده‌ای واقعاً می‌توان حق داد. هرچقدر بندگان خدا می‌دوند، نیازهای اولیه زندگی‌شان هم تامین نمی‌شود، چه برسد به اینکه بخواهند چند صباحی برای خودشان بروند و تفریح کنند. اما برای من آن دسته از افراد جالب هستند که واقعا شرایط چنین زندگی‌ایی را دارند، علم و مدرک کافی، سلامتی و ثروت. اما همانند بدبختان فیلم‌ها و سریال‌های تلویزیونی، غرق در روزمرگی و لولیدن در اطراف هستند و فقط اول و آخر حرفشان در زندگی عدم رضایت از دنیا، زندگی، دولت و ملت است. وقتی از دور زندگی‌شان را می‌نگری می‌گویی ایکاش من جای او بودم، ولی به محض نزدیک شدن به این شخص و چند دقیقه‌ای حرف زدن با او تازه می‌فهمی که چقدر بدبخت است و تو در مقابل او، با اینکه هیچ نداری، همانند شاه زندگی می‌کنی. مطالعه‌ات را می‌کنی، سینما می‌روی، ورزش می‌کنی، سلامتی، پدرت را برای درس نخواندن فحش نمی‌دهی، از اینکه پژو 206 داری و ماشین قد بلند نداری، ناراحت نیستی، برایت مهم نیست که لباس برند بپوشی یا نه، کارت را با وجدان انجام می‌دهی و عاشق کارت هستی و هزاران چیز خوب دیگر که در زندگی داری. درست است که داشتن پول و سواد کافی این روزها جزو ملزومات زندگی است، ولی بحث بر سر این است که ما نتوانستیم حد مورد نیازمان از این دو مقوله را بفهمیم و از آنها برای زندگی کردن بهره ببریم. ما دقیقا داریم زندگی می‌کنیم که پول درآوریم و مقاله چاپ کنیم و مدرک بگیریم. اما کی قرار است از آنها استفاده کنیم، نمی‌دانیم و متاسفانه کسی نیز به ما نیاموخت. جامعه و حاکمیت نیز کمکی بما نکردند، همه فقط در حال دویدن هستند. اینکه قرار است به کجا برسند را من نمی‌دانم.

دلیل بنده برای اینهمه نوشتن همین است. علم و ثروتی که حال خوب بما ندهد چه ارزشی دارد که بدنبالش برویم؟ پس دیگر نه علم خوب است و نه ثروت و نه حتی هنر. مثالش هم مهران مدیری است که تقریبا انتهای هنر سینما، بازیگری و طنزپردازی است. وقتی رامبد جوان از حالش پرسید، فرمودند “حالم خوب نیست. این روزها بشر در منحط‌ترین حد ممکن خود زندگی می‌کند، این دنیا دیگر ارزش زیستن ندارد” اگر قرار است که خودمان را بکشیم و پرفسور یا قارون زمان بشویم ولی باز هم از زندگی ناراضی باشیم، پس چرا بدنبال اینها برویم؟ همه تنها بفکر گذران عمر هستند. باید بدنبال چیزی برویم که حس خوب برای ادامه زندگی بما بدهد. باید یاد بگیریم و باور کنیم، هر که هستیم، در هر جایگاهی که هستیم و هر چقدر که علم و ثروت داریم، ما ارزشمندیم و زندگی حق ماست، نه مُردگی.

پس اگر روزی به فرزند خود، بخواهم از ماحصل این تجربیات اندکم از زندگی چیزی بیاموزم، قطعا به او نخواهم گفت که بنشین و درس بخوان تا علامه دهر شوی و من و مادرت بهت افتخار کنیم و به جایگاهی برسی که پول پارو کنی، دیگر علم و ثروت نسخه نهایی خوشبختی نیست. به او خواهم گفت، عزیزم، هر کاری را که در زندگی حس و حال خوب بهت می‌دهد انجام بده و زندگی را به معنی واقعی کلمه زندگی کن، نه اینکه فقط زنده باشی، بخوری، بخوابی، فخر داشته‌هایت را بفروشی و یا غصه نداشته‌هایت را بخوری. به او خواهم آموخت، از هر چه در زندگی داری استفاده کن و لذت ببر و برای رسیدن به خواسته‌هایت تلاش کن، اما خودت را نکش. آنهایی که خودشان را برای رسیدن به خواسته‌هایشان کشتند، این روزها از شرایط‌شان بیزارند و باز هم بدنبال آرامش جان می‌گردند.

پی‌نوشت:
در علم روان‌شناسی بحثی مطرح می‌شود که انسان‌ در هر موقعیت و جایگاهی از شرایط‌اش ناراضی است و مرتب بدنبال نداشته‌هایش است و چیزی که بنده به آن در این متن اشاره کردم تا حدودی شبیه به این نکته بود. اما به عقیده بنده شرایط اجتماعی امروز جامعه ما و حالات مختلف مردم بسیار فراتر از این نکته علمی است. کسی که درس خوانده، واقعا از اینکه درس خوانده ناراضی است. کسی که بدنبال پول رفته و به آن رسیده، باز هم ناراضی است، چون بیشتر و بیشتر می‌خواهد، در ضمن علاقمند است که خود را فاضل هم نشان دهد. این نارضایتی قطعا علتی فراتر از یک بررسی روان‌شناختی دارد و ظاهرا کاملا هم به جغرافیای زندگی ما مرتبط است. اولین بار که یک هواپیمای خارجی سوار شدم، رفتار ایرانیان که از بوفه هواپیما فقط شراب و وودکا می‌خریدند، کاملا معرف ایرانی‌ها بود. برداشتن حجاب که بماند. اولین بار که به مکه رفتم، عده‌ای شب هنگام از هتل خارج شدند و صبح بازگشتند، وقتی از ایشان سئوال کردم که کجا بودید، فرمودند «رفته بودیم جده، دیسکو» برایم غیرقابل باور بود. این‌روزها، ایرانی‌ها عمدا جنس ایرانی نمی‌خرند، دلشان از جای دیگر و کس دیگری پر است، اما آنرا سر تولیدکننده داخلی خالی می‌کنند و می‌گویند جنس ایرانی آشغال است، اما به محض اینکه در جلوی دوربین‌ها ظاهر می‌شوند، می‌گویند، “ما فقط جنس ایرانی می‌خریم”. اینهمه، دروغ، بی‌نظمی، بی‌قانونی و … واقعا عجیب است و باید فکری بحال این جامعه در حال اضمحلال (به عقیده بسیاری از اندیشمندان) کرد.
اخیرا پستی از وب‌سایت آقای دکتر عزیزافشاری خواندم که بسیار جالب و البته قابل تامل بود، اگر تمایل زیادی برای پزشک شدن دارید، حتما این پست را که یک پزشک متخصص نوشته است بخوانید،
چرا دکترها از حرفه خود خسته شده‌اند

ارادتمند
محمد فزونی

این‌روزها کسی که در دانشگاه‌های کشور یک عنوان از دروس ریاضی را تدریس کرده باشد، متوجه می‌گردد که چقدر دانش‌آموزانی که وارد دانشگاه می‌شوند، در این درس ضعیف هستند و از فهم و تجزیه تحلیلِ ساده‌ترین مفاهیم ریاضی عاجز می‌باشند. تمامی اساتید دانشگاه در سراسر کشور به جز چند دانشگاه خوب در ایران که نیاز به نامبردن آنها نیست، درگیر این مسئله شده‌اند. دانش‌آموزان نکته و فرمول بلد هستند اما نمی‌دانند که این فرمول‌ها و نکات را در کجا باید استفاده کنند. خلاصه وضعیت قرمز است، خصوصا وضعیت آموزش ریاضی و سطح کیفی دانش‌آموزان. البته سطح کمی نیز نشان دهنده انقراض دانش‌آموزان ریاضی در آینده‌ای نه چندان دور می‌باشد. اما در این نوشتار کوتاه قصد بررسی سطح کمی دانش‌آموزان را نداریم و تنها می‌خواهیم مسائل کیفی را با توجه به تجربیات اندک خود بررسی کنیم.

به عقیده بنده یکی از مقصرین در این وضعیت، معلم‌های عزیزمان هستند. اما چطور؟ معلمی که از هشت صبح شنبه تا هفت عصر پنج‌شنبه مدام کلاس‌های مختلف را برگزار می‌کند قطعاً نمی‌تواند در بین کلاس‌هایش مطالعه داشته باشد و به احتمال بسیار زیاد، روز جمعه نیز به استراحت و گذراندن وقت با خانواده می‌پردازد. به نظر بنده این شخص معلم نیست، تنها ماشینی است که تعدادی فرمول و مثال به حافظه سپرده و در کلاس‌هایش تنها این فرمول‌ها را بیان می‌کند. در سی سال خدمتش همین روال را دنبال می‌کند. آخرین کتابی که در عمرش خوانده و ورق زده را چه در حوزه تخصصی خود و چه در سایر حوزه‌ها، به یاد نمی‌آورد. همین معلمین بزرگ‌ترین خیانت را به دانش‌آموز کرده و آنها را با کتاب‌های ریاضی غریبه نگه می‌دارند و در طول سال تنها با بیان مطالب از یک جزوه پوسیده یا از ذهن خود یا در بهترین حالات از کتاب‌های سراسر افتضاح کمک درسی، به دانش‌آموزان یاد می‌دهند که کتاب نخوانید. تنها جزوهٔ ما را بخوانید و بهترین نمره را به دست آورید. در پایان سال کتاب‌های ریاضی دانش‌آموزان حتی یک بار هم ورق نخورده است و دست نخورده باقی مانده. به نظر شما آیا چنین افرادی را می‌توانیم یک معلم خوب و موفق بنامیم؟

مجدد عرض می‌کنم که به عقیده بنده این افراد تنها یک ماشین هستند و بکاربردن لفظ معلم در مورد این افراد، کاری است نادرست. معلم باید در طول خدمت و سال‌های تدریس، مدام و مرتب خود را از هر لحاظ ارتقاء دهد و بسازد و اطلاعاتش را به‌روز کند. شخصی که در زندگی شخصی خود هیچ تغییر مثبت و سازنده‌ای نمی‌تواند ایجاد کند، چگونه می‌تواند تاثیرگذار باشد؟ چگونه می‌تواند به دانش‌آموزان برای پیشرفت و موفقیت انگیزه دهد؟ یکی از مهمترین ارکان در آموزش و پرورش، معلم با اخلاق و باسواد است. یاد نوشته‌ای که مرحومه میرزاخانی در مصاحبه‌ایی که بعد از دریافت مدال فیلدز با یکی از انتشاراتی‌های داخل کشور داشته بودند می‌افتم، ایشان می‌فرمودند که سال اول دبیرستان معلم ریاضی مدام به من سرکوفت می‌زدند و سعی داشتند به من بقبولانند که من در ریاضی هیچ چیزی نمی‌شوم. اما همین که وارد سال دوم دبیرستان شدم دقیقا داستان دیگری برایم پیش آمد. معلم بنده را باور کرد و بیش از پیش من را تشویق می‌نمود و سواد تدریس بیشتری داشت. این شد که از همین سال مسیر زندگی من به عنوان یک ریاضی‌دان تغییر کرد و امروز به این مدال با ارزش دست یافتم (البته بنده امیدوارم شرایط طوری تغییر یابد که خروج نخبگان از کشور به صفر برسد که متاسفانه این خروج به گفته برخی از کارشناسان تقریبا 300 برابر جنگ ایران و عراق تا امروز به کشور لطمه اقتصادی زده است، جوانانی که در بطن جامعه ما پرورش می‌یابند و هنگامه اثرگذاری‌شان که می‌رسد از کشور خارج می‌شوند، جای بسی تاسف است).

جالب است که یک تجربه خودم را نیز از حضور در یکی از دبیرستان‌های نمونه دولتی در کرج بیان کنم. سال دوم دانشجویی در دوران دکتری به اصرار یکی از همکلاسی‌های خود که ایشان معلم این مدرسه بودند برای تدریس درس کامپیوتر به این مدرسه دعوت شدم (لازم به ذکر است که بنده اندکی نیز اطلاعاتی راجع به کامپیوتر دارم و چون نتوانسته بودند شخصی را برای این درس بیابند، این توفیق نصیب یک استاد ریاضی یعنی بنده شد). وارد مدرسه شدم و علی‌رغم اینکه این مدرسه، یک مدرسه نمونه دولتی بود وقتی که با معلمین ریاضی این مجموعه آشنا شدم و تا حدودی متوجه سبک و روش تدریس و برخوردشان با دانش‌آموز گردیدم، فهمیدم که به جز یکی از آنها، سه معلم ریاضی دیگر روی هم، یک معلم هم حساب نمی‌شدند. هر کدام از این افراد برای درس مربوط به خود جزوه‌ایی تهیه کرده بودند و اسم خود را با رنگی مخصوص به خود روی این جزوه نوشته و خلاصه انگار می‌کردند که این جزوه بهترین مجموعه برای این درس در سرتاسر ایران است. در طول ترم و سال هم تنها بخش کمی از جزوه را تدریس و بخش اعظم آن را در کلاس‌های خصوصی تدریس می‌نمودند. در طول یک سالی که بنده در این مدرسه حضور داشتم، آنقدر غصه خوردم و رفتارهای عجیب دیدم که حد ندارد. فقط یک مشت فرمول و نکته بی‌سروته را به خورد دانش‌آموزان که براستی آینده مملکت دست اینهاست، می‌دادند و بیشتر تبلیغات‌شان را برای کلاس‌های خصوصی در منزل انجام می‌دادند. اگر هم به ایشان می‌گفتید که چرا در کلاس درس نمی‌دهید، می‌فرمودند که در کلاس نمی‌شود همه چیز را گفت!!! باز هم عرض می‌کنم که این قسم از معلمین بزرگترین ضربه را به ساختار آموزش ریاضی کشور وارد می‌سازند. اگر قرار بود که هر معلمی جزوه‌ایی تهیه نماید و ذهن دانش‌آموزان را با فرمول‌ها و نکات (من ‌درآوردی) خود پرکند، چه نیازی به نوشتن و چاپ این حجم عظیم از کتب ریاضی آن هم توسط بهترین معلمین و اساتید ریاضی کشور است؟ دانش‌آموز باید کتاب ریاضی را به دست گرفته و کتاب را بخواند، نه جزوه را. باید روش و چگونگی کتاب ریاضی خواندن را به دانش‌آموز یاد بدهیم.

در برخی از مدارس هم باید درود بفرستیم به مدیران لایق و کاربلد، که تنها به این می‌اندیشند در پایان سال تحصیلی صددرصد دانش‌آموزان نمره قبولی کسب کنند و بروند فاتحه کشور را در آینده‌ایی نزدیک بخوانند. چنان مدیران به معلمین برای دادن نمره غیر واقعی فشار می‌آورند که غیرقابل باور است. ذهن آدم هنگ می‌کند که این افراد چرا به این سبک و سیاق عمل می‌کنند و فکر نمی‌کنند، به دانش‌آموزی که در درس ریاضی و یا هر درس دیگر، هیچ استعدادی ندارد و اصلا تلاش نکرده، باید نمره قبولی داد و به انتظار نشست که این شخص روزی در این کشور به مسند ریاست و مدیریت بنشیند و خاک بر سر ملت بریزد. خلاصه از خداوند اول برای خود و سپس برای ملت شریف خواستار صبر و تحمل این بی‌مایگان بی‌سواد نالایق هستم. در حالت کلی به فرموده دکتر سید مهدی ساداتی‌نژاد رئیس مرکز هم‌اندیشی اساتید کشور، “یکی از مشکلات مدیریت کلان در کشور ما، اختلاف نظرهای عمیق بین مسئولین رده بالای کشور است”. این اختلاف نظر در بسیاری از موارد باعث بروز مشکلات فراوانی برای سیستم حاکمیتی شده است که قطعا به فضای آموزش و پرورش کشور نیز سرایت می‌کند. امیدوارم روزی برسد که این اختلافات به حداقل ممکن برسد و همگی مسئولین یک دل و یک صدا برای پیشرفت کشور فعالیت کنند نه برای پیشبرد اهداف و اعتقادات شخصی خود.

اما شاید اینها نیز مقصر نیستند. سیستم آموزش و پرورش مشکل دارد و کسری و کمبود بودجه‌ها این همه مشکلات را به بار آورده. به یاد دارم که یکی از فرهنگیان عزیز اسم آموزش و پرورش را به سبک اسم‌هایی که برای ارگان‌های نظامی انتخاب می‌کنند، گذاشته بود، گداجا، یعنی مکان گداها. البته بنده فقط فرمایش ایشان را نقل کردم و خودم به این معتقد نیستم. درست است که بودجه‌ها برای امر خطیر آموزش و پرورش بسیار اندک است، ولی همین بودجه اندک را هم می‌توان به شیوه درست و اصولی مدیریت نمود تا سیستم ارتقاء و بهبود یابد. بارها مشاهده شده که آموزش و پرورش در طی سالیان به اجاره یک مدرسه پرداخته و میلیون‌ها تومان هزینه کرده و امروز مالک آن مجموعه تقاضای تخلیه ملک شخصی خود که منجر به آواره شدن دانش‌آموزان و والدین آنها است، را دارد. اما با یک برنامه‌ریزی صحیح آیا سیستم نمی‌توانست املاکی را برای خود خریداری کند که امروز این وضعیت پیش نیاید؟

به عقیده بنده، ما نباید به انتظار بنشینیم و تا سیستم خودش را اصلاح نکرده، خودمان را اصلاح نکنیم. معلمین عزیز این کشور باید به فکر حفظ جایگاه و آبروی معلمی باشند قبل از اینکه اسم شریف معلمی کاملا از اذهان پاک گردد. کاملا قبول دارم که میزان حقوق دریافتی پائین معلمین و وضعیت تورم بالا در کشور، این عزیزان را به سمت کلاس‌های خصوصی و انجام کارهای دیگر وامی‌دارد اما می‌توانیم با این شرایط نیز کار خود را درست انجام دهیم و نسل خوبی را برای آینده این مرز و بوم تربیت کنیم. معلم خوب کشور خوب می‌سازد و معلم بد کشور را تدریجا به ورطه نابودی می‌کشاند. اگر علاقمند به سهیم شدن در این نابودی هستید که به روش خود ادامه دهید، در غیر این صورت برای تغییر در جهت مثبت تلاش کنید. به عنوان مثال بنده از روز اول استخدام در دانشگاه دغدغه تدریس و آموزش و پرورش همواره ذهنم را اشغال کرده بود. تمام تلاشم را کرده‌ام که هر ترم با ترم قبل متفاوت باشم، روزی نیست که بدون مطالعه به خواب بروم. ارتباطم را با سایر همکاران در دانشگاه‌های کشور حفظ می‌کنم و سعی می‌کنم با آنها مشورت کنم. سبک‌های مختلف آزمون را هر ترم ابداع و اجرا می‌کنم. خلاصه هر کاری که باعث ارتقاء من و سیستم آموزشی و پرورشی می‌شود را دنبال می‌کنم و امیدوارم روزی برسد که به بهترین و مفید‌ترین شیوه در زمینه‌های تدریس ریاضی و پرورش انسانیت و اخلاق دست‌ یابم.

در همین راستا بنده هم برای سیستم و هم برای معلمین عزیز چند پیشنهاد دارم که به ترتیب ذیل عنوان می‌نمایم:

1- کم کردن مالیات دریافتی از معلمین تا بدین‌وسیله اختلاف حقوق دریافتی معلمین و اساتید دانشگاه و یا کارمندان سایر ارگان‌های دولتی اندکی کاسته شود. در کشور کانادا در حال حاضر دولت این کار را به نحوی انجام داده که دریافتی معلمین و اساتید دانشگاه تقریبا برابر شده است.

2- کم کردن ساعات موظفی معلمین توسط سیستم و عدم برگزاری کلاس‌های مکرر و پی‌درپی از سوی معلمین برای داشتن وقت آزاد بیشتر.

3- مطالعه جانبی در رشته تخصصی در طول روز، یعنی عزیزان حتما باید طوری برای جدول روزانه خود برنامه‌ریزی داشته باشند که هر روز بتوانند مطالعه کنند. البته منظور بنده از مطالعه، گشت و گذار در صفحات اینترنت و شبکه‌های مجازی که عمده مطالب آن عمق چندانی ندارد و با واقعیت فاصله دارد، نیست. فقط کتاب، آن هم کتاب خوب.

4- برگزاری کارگا‌ه‌های جانبی از سوی سیستم در رشته تخصصی نه لزوما در جهت شیوه‌های تدریس. هر کارگاه علمی می‌توانند نحوه نگرش معلم به مقوله علم و پژوهش را تغییر دهد و این تغییر نگرش که بنده آن را مثبت می‌خوانم صددرصد برای معلمین لازم است. البته اگر قصد این عزیزان از شرکت در این کارگاه‌ها تنها کسب امتیاز نباشد.

5- تشویق به ادامه تحصیل معلمین و تسهیل این مهم، نه لزوما در دانشگاه‌های فرهنگیان که سطح علمی بسیار پائینی دارند. باید سعی شود تا حد امکان معلمین را به دانشگاه‌های با سطح بالا فرستاد. همانند مربیان دانشگاهی که بعد از تبدیل وضعیت استخدامی به رسمی-آزمایشی و کسب مجوز از هیات امناء براحتی از دانشگاه‌های (بعضا) خوب برای ادامه تحصیل در مقطع دکتری پذیرش می‌گیرند، همین کار را در سیستم آموزش و پرورش نیز قطعا می‌توانیم انجام دهیم.

6- فرستادن معلمین به فرصت‌های مطالعاتی خارج از کشور هر سه الی چهار سال یک بار. این فرصت‌های مطالعاتی فوق‌العاده در تغییر نگرش و دید معلمین نسبت به بحث آموزش و اصلاح و بهبود سیستم‌های آموزشی و پرورشی مفید و موثر است.

7- معلمین عزیز ریاضی باید تلاش کنند که خواندن و تجزیه تحلیل کتاب‌های ریاضی را به دانش‌آموزان بیاموزند، یا حداقل در کنار جزوه هر از گاهی خود کتاب را به دست گرفته و چند خط از آن را بخوانند و یا یک تمرین از کتاب را حل نمایند. هنگامی که دانش‌آموز می‌بیند که معلم کتاب را به دست گرفته (حتی اگر هم نمایشی باشد) باعث می‌گردد ایشان به سمت تورق کتاب تمایل پیدا کنند که در نهایت کاری است مثبت که مکمل مباحث جزوه معلمین است. جزوه تنها راه به جایی نخواهد برد. این شیوه و روش اصولی و منطقی است که در سراسر دنیا دنبال می‌شود، یعنی آشتی دادن کودک و دانش‌آموز با کتاب و روح‌ مطالعه. یکی از دلایل اصرار به کتاب ریاضی خواندن هم این است که در کتاب برای ورود به هر بحث ابتدا مقدماتی مطرح می‌گردد که کاملا فلسفه و علت اتفاق پیش رو را شرح می‌دهد، سپس به بیان تعاریف و مثال‌های مختلف می‌پردازد و در پایان نیز چند تمرین را مطرح می‌کند. اما در جزوات این اتفاق به ندرت می‌افتد. در جزوات فقط درس است و نکته و مثال، همین. این باعث می‌شود که بعد از چند صباحی از شروع تحصیلات دانش‌‌آموز انگار کند که ریاضی یعنی فقط حل مثال‌های پیچیده جزوه معلم و هیچ کاربرد و فلسفه ملموسی در اطراف برای این فرمول‌ها مشاهده نمی‌کند.

8- اگر مطلبی را بلد نیستید و یا روش حل آن را نمی‌دانید صادقانه و به راحتی به دانش‌آموز بگوئید که بلد نیستید، اما تلاش خود را برای حل یا مطالعه درباره آن خواهید کرد. اصلا نترسید از اینکه شخصیت علمی شما زیر سئوال رود. یادم می‌آید که در کرج، بنده که به سادگی به دانش‌آموزان این را می‌گفتم که بلد نیستم، معلمین بنده را سرزنش می‌کردند و می‌فرمودند خودت را زیر سئوال نبر. یاد بگیریم و یاد بدهیم که همیشه همگی ما باید در حال تلاش برای مطالعه و تحقیق و یادگیری باشیم. هیچ کس در هیچ جای این کره خاکی نمی‌تواند ادعا کند که بی‌نیاز است از سوادآموزی و مطالعه، و گمان کند که علامه دهر شده است. هر که این ادعا را در مقابل شما انجام داد، بدانید که یکی از بی‌سوادترین افراد است. به یاد جمله گوهر بار افلاطون که 2400 سال پیش در این دنیا حضور داشت و بشریت را به فیض فلسفه می‌رساند افتادم که علی‌رغم دریای علم و معرفتی که داشتند، همواره می‌فرمودند که می‌دانم که هیچ نمی‌دانم. سعی کنیم این را به دانش‌آموزان بیاموزیم و این روحیه را در آنها پرورش دهیم و آنها را دچار توهم نخبگی و بی‌نیازی از مطالعه نکنیم.

در پایان، دست معلمین گرانقدر و دلسوز و پرتلاش را که کم هم نمی‌باشند و نقدهای فوق شامل حال این عزیزان نمی‌گردد، بوسه می‌زنم و از خداوند متعال بهترین‌ها را در این دنیا برای ایشان خواستارم. تجربه اندک بنده ثابت کرده که تحقق موارد فوق در این سیستم و از سوی برخی از عزیزان ما تقریبا محال است، بیان این مطالب تنها تسکینی است برای این دل پر غصه. حرف این نوشتار درد دل اساتید دانشگاهی است که از دست دانش‌آموزان به ستوه آمده‌اند و نمی‌دانند از که باید شکایت کنند و به ناچار از هم‌قطاران خود یعنی معلمین عزیز شکوه و گلایه می‌کنند. امیدوارم مدیریت صحیح و اصولی، شایسته سالاری و اخلاق حرفه‌ای هر چه زودتر در فضای آموزش و پرورش حاکم شود و شاهد موفقیت‌های روز افزون جوانان و بالاندگی هر چه بیشتر آنها باشیم.

محمد فزونی
دانشگاه گنبدکاووس
گروه ریاضی و آمار